آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد یک چیزهایی را داد بزند ولی دلش نمی خواهد شنیده شود. اولین بار نبود که سر و کله می زدم با کسی که مسئولیتِ کاری را قبول کرده اما به لحظه ی انجام که رسیده جا زده، یا نشسته یک گوشه تا بقیه به ستوه بیایند و کاری را که باید انجام بشود انجام بدهند. کلافه می کند آدم را. بعد اما فکر می کردم دیدم خیلی هم خوب. اقلّش این است که حالا می دانم که اصلا دلم نمی خواهد با این آدم کار کنم.
الان یک هو یک چیزی یادم آمد. یک آدم هایی که این چند وقت داشتم فکر می کردم که چرا به هیچ جام نیست که مثلا ازم دلخورند که چرا باهاشان خیلی در ارتباط نیستم. «خیلی» را بخوان «اصلا». بعد این ها را که داشتم می نوشتم یادم افتاد به یک سری خاطره های این مدلی که ازشان دارم. که یک اثرِ عمیقی در حافظه ام ازشان گذاشته که دیگر حتی به عنوان رفیق نمی توانم بشمارمشان. یک جور عدم اعتماد به مسئولیت پذیری شان. یک جورهایی انگار دستگاهِ دفاعی روانم باشد در برابرِ گزندِ آدم هایی که نمی شود روشان حساب کرد. که حرفشان وزن ندارد. که می گویند و از یاد می برند. همان چیزی که یک دوستی اسمش را می گذاشت مرام و می گفت کمیاب است و من آن موقع خوش خیالانه فکر می کردم که چه بدبین است. هنوز هم فکر می کنم که بدبین است. کمیاب نیست اما هر کسی مرامش را خرجِ هر کسی نمی کند و کم اند آدم هایی که مرامشان مستقل باشد از چه کسی و رک و راست باشند که یا قول ندهند یا بمانند پای حرفشان تا هر جا که برود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر