۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

چهارصد و پنجاه و هشت

دیر می شود خیلی زود. می نشینم و در ذهنم قصه می بافم. قصه های دور و دراز. از آینده ی نامنتظر. از زندگیِ دوگانه ی ورونیک. از انتظارِ دیگران و آرزوهای خود. قصه می بافم و مست می شوم. قصه می بافم و تقلا می کنم که واقع شوند. یک روزی می رسد که قصه ها خاطره می شوند. و آن روز نه دور است و نه دیر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر