بی حوصله شده ام چند وقتی است. در انبوهیِ بی خوصلگی هام شروع کردم خواندنِ کتابِ باغِ مخفی. سادگی اش مثلِ هوای تازه است. در این هزار و یک فکر و خیالِ این روزها. امروز نشسته بودم توی اتوبوس و می خواندمش و وقتی فهمیدم باید از اتوبوس پیاده شوم یک طوری دلم تنگ شد که باید زمین بگذارمش. خیلی وقت بود که این طور نشده بودم. منظورم این شوق است. این هیجان. این حریصانه خواندن را گمان می کردم جایی میانه ی راه گم کرده ام. غافلگیرم کرد ولی امروز.
خوشیِ امروزم فقط این نبود که. رفتم برای خودم چای خریدم. چایی که توش گلبرگِ گلِ سرخ هست و تکه های بادام. ترکیبِ حیرت انگیزی است. مثلِ چایِ عصرانه و کیکِ یزدی است. خاطره می آورد. مست می کند. غرق می کند.
با تمامِ این خوشی ها اما دلم گرفته کمی. نمی شود انگار که همه چیز به کام باشد. که تلخی نباشد. از نامعلومیِ ساده ترین چیزهای آینده. آدم دلش می خواهد خیال کند که یک چیزهایی از سرش گذشته، که دیگر به سرش نخواهد آمد، بعد یکی می آید یک چیزی می گوید و یادش می آورد که نه. هیچ سنگی بر هیچ سنگی بند نیست اصلا. که یک ماهِ دیگر که هیچ، همین فردا شاید آن سطلِ آبِ یخی که ازش گریزان بود بر سرش ریخته شود. بعد ولی آدم است دیگر. خودش را از تک و تا نمی اندازد. خیره می شود به تاریکیِ نادیدنیِ آینده و می گوید بگرد تا بگردیم. هر چه قدر هم که دلش گرفته باشد، دست می کشد به صورتش، لبخندش را صاف می کند و می گوید نمی گذارم به سرم بیاوری. هر چه قدر هم توی دلش بلرزد از خیالِ اینکه وقتش که بشود چه خواهد کرد، خم به ابرو نمی آورد، انگار که کودکی توی میدانِ دعواهای هم سن و سال هاش. که هر چه قدر هم بزرگ تر باشند و پر زورتر باز هم می ایستد محکم. بچه بودم نمی فهمیدم چرا این طورم. ایستادم و زل زدم توی چشم های پسر همسایه که هیچ غلطی نمی توانی بکنی. قدش یک سر و گردن بلندتر بود و توی عالمِ هفت هشت ساگی ام تقریبا دو برابرم سن داشت. دستش را حلقه کرده بود دورِ گردنم که خفه شو. آمده بود با دوچرخه از وسطِ بازیِ ما رد شده بود که بترساندمان. من ایستاده بودم سرِ راهش. که هیچ غلطی نمی توانی بکنی. فشار داد دستش را دورِ گردنم و بلندم کرد روی پنجه ی پا. نفسم تنگ شده بود اما نگاهم خیره مانده بود توی چشمهاش. ول کرد و رفت. دیگر هم سراغمان نیامد. هنوز آن طورم. توی دلم دلهره هم که باشد، تو بگیر یک جور امید، یا شاید خیره سری، اصلا چه فرق می کنند این دو، مغلوبش می کند. می ایستد پیرزومندانه به زندگی نگاه می کند و سری به تایید تکان می دهد که اصلا تمامِ این ها همان طور شده که می خواسته ای.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر