فرستادم رفت. مقاله را می گویم. باغِ مخفی را هم خواندم تمام شد. آخرش اما به دلم ننشست. آن آدم هایی که برام مهم بودند قصه شان گم شد لا به لای آدم های دیگر. بعد من ماندم دلخور که چرا. نمی دانم چه مرگم است امشب که حس می کنم انگار یک چیزی از یادم رفته و مهم است و باید انجام بشود و یادم نمی آید. زمان هم لعنتی، می دود انگار.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر