۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

چهارصد و شصت و سه

دلنگرانم. زمان می گذرد و می گذرم و پرم از امید و دلهره. دلهره اش البته چیزی نیست. بیشتر آن حالِ خوشِ آدمی است که بر سرِ شاهراهِ زندگی اش ایستاده است و هزار راه رو به روش باز است. هزار قصه ی جدید برای ساختن. یک چیزی شبیهِ این. دلم می خواهد الان اینجا بودی و دوباره می رفتیم روی پلِ بروکلین و باز من یک هو شروع می کردم از تردیدهام می گفتم و رویاهام. از آرزوهام. بعد تو هم می گفتی. و فکر می کردیم به آن آینده ای که فقط مالِ ماست. به رویایی که درش راه مان را جایی کشیده ایم به آن جاده ی بی رهگذاری که می رود به ناکجایی که قصه ها ساخته می شوند درش. این جور وقت ها بدجور تنگم می شود این مرزها. این مرزی که مسافرتِ کوتاهِ من بروم سوارِ ماشین شوم و چند ساعت بعدترش پیشِ تو باشم را قاچ کرده. انگار که تبری زده باشد روی نقشه و تمامِ جاده ها را بریده باشد میان مان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر