۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

هفتصد و هفتاد و چهار

سرِ شلوغ و بیماری و هزار و یک دلهره و کارِ عقب افتاده... تمامش بهانه است برای سکوت این روزها. با خودم کلنجار می روم. توی دنیای خودم گم شده ام. در کشاکشِ آرزوها و رویاها و دلهره ها. یک آن به خودم می آیم و می بینم که قلبم دارد خودش به دیوارهای سینه ام می کوبد. تنگش است انگار. می خواهد بزند بیرون. خیالِ سفر هم هست. که معلوم نیست هنوز که بشود. نمی دانم. یک نفر در آستانه ی انتشارِ کتاب است. دیگری فیلم می سازد. آن یکی مقاله می نویسد و مقاله اش تحسین می شود. و من؟ من فقط خیال می بافم. بافنده ی خوبی هم نیستم این روزها. گردِ دلهره نشسته به رشته ی افکارم. سکوت می کنم. شوقی نیست. هوا هم چنان گرم است که آسفالتِ خیابان آب می شود و آدم را غرق می کند. چند درجه قهوه ای تر شده ام - به هر معنا که می خواهی بخوانش. همان! - گرما کلافه ام می کند. دیروز، زیرِ آفتابِ سوزان پرت شدم به پنج شش سالگی ام و گرمازدگیِ بازی توی پارکی در آبادان. بی حالیِ و صدایِ خمارِ پنکه سقفی...

پس نوشت. آخ... باید بروم ریشه های آسمان بخوانم. به یادِ چاد از گرما لذت ببرم. 

۱۳۹۳ خرداد ۲۳, جمعه

هفتصد و هفتاد و سه

دوان دوان بوده ام این چند روز. در عوض الان حساب و کتابِ مالیه ام مرتب تر است. پاسپورتِ جدید هم گرفته ام. خسته ام ولی. سفرِ یک روزه به بلادِ گذرنامه و نشستن در اتاقِ بی تهویه با شالی که دورِ سر پیچیده بودم بدجور خسته ام کرده.

۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

هفتصد و هفتاد و دو

چهار ساعت دیگه باید پاشم از خونه بزنم بیرون و برم پیِ کارهام. گرسنگیِ نصفه شب ولی راه به خواب نمی دهد. نان و پنیر و عسل و شیر. بعد هم خوابی کوتاه. امید که از پا نیفتم.

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

هفتصد و هفتاد و یک

آخر هفته نداشته ام. سردرد هم یک خط در میان همراه بود. نور علی نور. الان هم این قدر خسته ام که مدام خمیازه می کشم و هر خمیازه انگار کمربندی را دورِ سرم تنگ و تنگ تر می کند. سرم به گردنم سنگینی می کند. بروم بخوابم بهتر از این چس ناله هاست.

۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه

هفتصد و هفتاد

خیلی خسته ام. از قصه های بی پایانِ سفرهای ایتالیا. از مقایسه ی بی سرانجامِ اینجا و آنجا و در آخر حکم دادن که آنجا هزار بار بهتر از اینجاست فقط حیف که... و چه قدر همین فقط حیف سنگین است که ساده تعادلِ ترازو را جا به جا می کند. خسته ام از نگاهِ پرسشگرِ یعنی دلت تنگ نشده؟ یعنی دلت تنگ نمی شود؟ و بعد از سکوتی که من به سختی به لبخندی آراسته اش می کنم، آرام ادامه دادن که خب البته آدم ها فرق دارند و شما خیلی قوی ای لابد. یادم می آورد که هنوز همان غارنشینی ام که بوده ام. که انگشت شماری راه به غار دارند و دیگران چه دورند. و اصلا نه غمم می شود دیگر، نه دلم تنگ می شود، نه بیتاب می شوم. تنها چیزی که دلم می خواهد راه رفتن در خیابان های شهری است که راه می دهد به تنهایی. به مماس شدنِ تنهایی ام بر خیابان. و آرام چشم دوختن به شهری که تنهایی را پر می کند از زندگی. خالی اش می کند از عزلت. به سادگیِ مردی که توی قطار بر می گردد با لبخند توی چشم هایم نگاه می کند که شما فارسی حرف می زنید؟ من چند کلمه فارسی بلدم. مثلا شنبلیله! امشب هم قرار است یک غذایی درست کنم که توش شنبلیله دارد.

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

هفتصد و شصت و نه

از دو ماه پیش شروع کردم به زندگی ام نظم دادن. برای خودم اهمیتِ بیشتری قائل شدن. برای تنم. شروع کردم به دویدن. هفته ی اول به ازای هر یک دقیقه که می دویدم دو سه دقیقه راه می رفتم نفس تازه می کردم. آرام آرام زیاد تر کردم زمانِ دویدن را. کم کردن راه رفتن را. این هفته رسیدم به بیست و پنج دقیقه. هنوز خیلی مانده تا نیمه ماراتون و ماراتون. ولی برای من که به عمرم بیشتر از شش هفت دقیقه ی پیاپی نمی توانستم بدوم و بعدش چنان به سرفه می افتادم که خیال می کردم عزرائیل به ملاقاتم آمده، شورانگیز است. این روزها زیر آفتاب می دوم و فکر می کنم به زندگیِ این روزهام که مثل همین دویدن هاست. که آدم باید حوصله کند و به تمرین از هفته های بی تجربگی گذر کند. از دویدن های کوتاه و گرفتگی ماهیچه ها. از تاول های کفِ پا. سرم شلوغ است. دلهره هم کم نیست. با این حال به طرزِ شگفت انگیزی پر از شوقم.

۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

هفتصد و شصت و هشت

تو می گویی گوجه و من می گویم تماته. پس بیا تمامش کنیم. چه قدر از دعواهای بشر این طورند؟ جنگ ها حتی.

۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه

هفتصد و شصت و هفت

خستگی مانده به جانم. از دلهره ی احتمالاتِ ناچیز و قدم به قدم پس زدنِ دیوارها. دیوارهای پشت به پشت.

۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

هفتصد و شصت و شش

خاطره بار می شود به دوشِ آدم. خیال می کنی عبور کرده ای. خیال می کنی هر چیزی را که توی دو چمدان جا نمی شده، همان چهار سالِ پیش گذاشته ای و گذشته ای. خیال می کنی تمام شده است. تمامش یک بعد از ظهر است توی یک کافه. گپ و گفتی که از شلوغیِ خیابان های اینجا و خلوتیِ خیابان های آنجا شروع می شود و می کشد به مرورِ خاطراتی که چهار سال است توی قفسه های ذهنت دست نخورده اند. خاک بلند می شود در ذهنت. با خودت فکر می کنی این گرد و خاکی که در دلت بلند شده نکند همانی باشد که رسیده به آسمان آن شهر؟ نکند شروعِ این بادی که درختانِ آن شهر را ریشه کن کرده، نفسِ عمیقِ تلخی بوده باشد که تو یک روز کشیده ای و جرئت نکرده ای آه بنامی اش، بس که امید بریده ای از آمدنِ آه، که می دانی کاری ازش بر نمی آید...

۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

هفتصد و شصت و پنج

آدم است دیگر، هر چه قدر هم به خودش بگوید تمامش تکنینک های بصری است، که این خشونتی که بر صفحه ی تلویزیون می بینی حربه ای است برای قلقلک دادنِ عواطفت، برای درگیر کردنت با قصه، نمی تواند با خودش کنار بیاید که این حجم از خشونتِ عریان واقعا لازم بوده. دلم دارد به هم می خورد هنوز. انگار یک لایه کلفت خون نشسته روی صفحه ی تلویزیون. فرقی هم نمی کند چه نگاه می کنم. گمانم چند وقتی طول بکشد تا این لایه نازک بشود و برود. هر جور فکر می کنم نمی فهمم چرا این میزان خشونتِ آشکار باید لازم باشد. یعنی اگر کمتر از این عریان بود به قدر کافی اثر نمی کرد بر مخاطب؟ مرزِ کافی کجاست واقعا؟

۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

هفتصد و شصت و چهار

آقای تیرسن می نوازد و شبِ من خاطره می شود. اولین کنسرتی که می روم، آقای یانِ عزیز است و آلبوم جدیدش، بی نهایت. هنوز مستِ مستم از موسیقی اش. از قصه هایی که با نت های موسیقی اش روایت می کند. زنده ایم که روایت کنیم. من به واژه، او به نوا، دیگری به تصویر...

دلم تنگ شد چرا؟ دلم خواست کنسرت تمام نمی شد.

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

هفتصد و شصت و سه

هر روز، روز از نو، از نو. ترس می آید، سنگین می نشیند روی سینه ات. تردید است که به قبای ترس چنگ می اندازد به وجودت. اصلا چه هراسی عمیق تر از تردید و خیالِ پشیمانیِ فرداروز از دیروزها؟ تا اینجا از پشیمانی قِسِر دررفته ام. با این حال هراسش هنوز هست. خوب که نگاه کنی می بینی تمامش از بچگی هایت آب می خورد. از بچگی های والدینت. یا اصلا قدیم تر. از اسطوره ی پسیشه، از آدم و حوایِ گریانِ بر زمین افتاده. قصه اما زاده ی همان لحظه ای است که آرزوشان است طور دیگری زندگی کرده بودندش و با این حال آنچه خودشان با پشیمانی بر خود زهر کردندش اصلِ داستان است. کنش اولیه ای که هزار و یک ماجرای دیگر را رقم می زند و بی آن قصه ای در کار نخواهد بود.

۱۳۹۳ خرداد ۶, سه‌شنبه

هفتصد و شصت و دو

«شاید یک روزی برایت گفتم.» صدایم در نیامد ولی. داشت حرف می زد و من گوش می دادم و ذهنم می رفت به آن موقعی که همین ترس ها و دلهره ها را داشتم و بی گدار به آب زدم و رسیدم به ساحلی دیگر. دلم می خواهد برایش بگویم ولی قصه ام این قدر پر است از آشفته حالی و من این قدر ترس خورده ام از قضاوت که صدایم می شکند در گلویم و حسرت به دلم می ماند که کاش می توانستم بگویم. تمامش از همین حرف های نگفته است. از همین ترس های قدیمی. زندگی به مسیری دیگر شاید می رفت. مسیری به مراتب سرراست تر. من اما قاطرِ چموشِ مسیرهای سنگلاخم. هر چه بیشتر حرف می زنیم بیشتر می بینم که چه دوریم و بیشتر ذهنم قصه می بافد که چه می شد اگر سه سالِ پیش... زندگی ای متفاوت.

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

هفتصد و شصت و یک

در نیجریه دختران هنوز پیدا نشده اند. شاید هیچ وقت پیدا نشوند.
راهِ دور چرا؟ توی قطارهای درون شهریِ همین شهر بود که پسرک گم شد و هنوز پیدا نشده. پسرک آتیسم داشت. دارد. داشت. نمی دانم چه به روزش آمده.
یا زنی که در شلوغ ترین ایستگاه شهر دزدیدندش و فروختندش و تا چند ماه اثری پیدا نشد ازش.
هر روز هزار و یک نفر گم می شوند و دیگر پیدا نمی شوند. نمی دانم چه به سرِ گم شده ها می آید. آنکه پیدا می شود، اگر پیدا شود، آیا همان آدمی است که گم شده بود؟ پلیس ها اغلب می گویند که آدمی که گم شده را در هفتاد و دو ساعت اول می شود پیدا کرد. بعد از آن احتمالش چنان ناچیز است که امید را می برند. چیزی درونِ آدم می شکند. غباری می شود و راهش را می کشد توی رگ ها و می رسد به دلِ آدمی. دلِ آدمی که غبار گرفت تن را هم که نجات بدهی، نوش داروست بعد از مرگِ سهراب.
دخترها هنوز پیدا نشده اند. پسرک هم. می گویند پسرک احتمالا مرده باشد.
گم شده ها، دزدیده شده ها و به گم شدگی برده شده ها...
یک دقیقه سکوت. لال شدم.

۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

هفتصد و شصت

این یتیم سیاه هم خوب سرِ ما را گرم کرده این روزها. امیدوارم این فصلش که تمام می شود دستمان خیلی عمیق توی حنا رها نشود.

۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

هفتصد و پنجاه و نه

کِی به انداختنِ سنگِ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟
***
دارم با خودم کنار می آیم. با معمولی بودن. با احساساتِ معمولی ام. شاید قرار بر همین است که من نویسنده ی معمولی ترین لحظه های آرام باشم. همین.

۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

هفتصد و پنجاه و هشت

شب های مه گرفته، شب های نابی اند. خوب است آدم خاطره ای با رفیقی داشته باشد از شبی مه گرفته. از موهای وز شده از رطوبت و از خزعبل گویی ها. خوب است که قابِ تصویر آدم در ذهن کسی پر باشد از مه. این طورها فراموشی مثل گم شدن می شود در مه. حالِ خوشی می شود. خوبی اش این است که آدم وقت خداحافظی هی بر نمی گردد پشت سرش را نگاه کند. انگار که مه دیواری می شود، که واقعیتِ وداع را داغ می زند. زخمِ باز را تمام می کند. می دانی که. خداحافظی های پر از درنگ زخم های بازی اند که هر گردن کشیدن و سر بر گرداندن دهانشان را باز می کند و به خون می اندازدشان. خوب است آدم در مه خداحافظی کرده باشد. خوب است آدم خداحافظی که کرد درنگِ بیجا نکند، راهش را بکشد و برود. نمک به زخم است این درنگ های بعد از وداع. التماسِ بیهوده ای است به زمان و مکان. نمی شود که نمی شود. باید رفت.

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

هفتصد و پنجاه و هفت

اخطار. این پست حاویِ مقدارِ زیادی چس ناله می باشد!

با خودت فکر می کنی این که بگذرد شادی می آید. می گذرد و دردی دیگر می آید. تلخی ای دیگر. تلخی های گزنده اغلب درست موقعی که انتظارِ شادی ای عمیق هست گریبانِ آدمی را می گیرد. امروزم بود. به امیدِ شادیِ بی نظیر بودم. دیر رسیدم. این طورها نیست که آدم از خوشی ای اگر جا بماند، در خاکستریِ بی تفاوتی رها شود. جا که می مانی، وقتی دیگری را هم از رسیدن به خوشی وا می داری، روزت سیاه می شود به تلخی ای که به آنی آغاز شده از همان لحظه ی توی خیابان که فهمیده ای جامانده ای، ولی به دقیقه که هیچ، به ساعت و روز هم شاید پاک نشود.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

هفتصد و پنجاه و شش

فردا روز که بایستم صمّ بکم، نفرینِ زمان گریبانم را خواهد گرفت. این بی حوصلگی ها. این تنبلی ها.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

هفتصد و پنجاه و پنج

دلم می خواهد زمان بایستد. زمان در من بمیرد و من بر زمان بخوابم. این طورها دیگر. یک حالِ سبکی ام که با شلوغیِ این روزهام نمی سازد. این می شود که امروزم یک خط در میان نشسته ام به گوش دادنِ لاکریموزای آقای پرایزنر و آهنگی برای متحد شدنِ اروپا.

سرم هنوز درد می کند از آخرِ هفته ای که به روزی هیجده ساعت کار گذشت. دلزدگیِ بعدش. و این حالِ سبکی و بی زمانی. می دانم زمان که راه بیفتد، روز دورِ تند می گذرد تا جا ماندگی اش را جبران کند. حالِ اد بلومِ ماهیِ بزرگ وقتی که عشقِ زندگی اش را برای اول بار می بیند. زمان می ایستد و بعد روی دورِ تند می گذرد. من الان در آن ایستادگیِ زمانم انگار. دلم می خواهد این حال کِش بیاید. تمام نشود.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۷, شنبه

هفتصد و پنجاه و چهار

صدای آقای شاملو می پیچد توی ذهنم: دلتنگی های آدمی را باد... صداش گم می شود. راستی باد چه کار می تواند بکند با دلتنگی های آدمی؟ توی این شهر با این بادی که امروز آدم را مثلِ برگِ خزان به چپ و راست می بُرد در هر قدم، من چرا هنوز سنگینم از تنگیِ دلی که معلوم نیست هوای چه و که را کرده این روزها...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

هفتصد و پنجاه و سه

من اینجا بس دلم تنگ است...
همین طور بی هیچ فکری دستم به نوشتنِ این یک خط رفت.

امروز خیلی خسته ام. دلم می خواهد تا سه چهار روز بخوابم بی وقفه. نمی دانم چرا دل نگرانم. فردا مصاحبه ای دیگر است و من که تا همین پریروز خیال می کردم کاملا خوشم به خلوتیِ تابستانم، حالا نگرانم که نکند نتوانم این کار را بگیرم. آدمیزاد است دیگر. خیال می کند که چیزی را می خواهد و به آنی خودش حریص می یابد به خلافِ آن چیز.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

هفتصد و پنجاه و دو

آدم گاهی انگار از سرِ بی تفاوتی که در می زند جوابِ بهتری می گیرد. هر چه باداباد به سر زدم و به فشارِ یک دکمه جیی اپلای کردم و جوابی شنیدم که انتظاری نداشتم بر شنیدنش. باید دید به کجا می رسد. شوق مثلِ آتشی که بگیرد به گوشه ی کاغذ، به دلم نشسته. خواب آلوده ام.

پس نوشت. آدم گاهی باید چند قدم به عقب برود برای اینکه بپرد. بی پروایی و دل به دریا زدن همیشه جسارت نیست. گاهی هم فقط حماقت است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

هفتصد و پنجاه و یک

زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت...

نیازم به استراحتی آرام و طولانی. برای کنار آمدن با خودِ آشوبناکم. با این دلِ هرجایی ام که هر چه می گویمش مباش چنین افاقه نمی کند.

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به درنرود
سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

با صدای آقای شجریان باشد، گوش بدهم و چون قلم دودِ دلم به سر برود... آخ از این حال. آخ.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه

هفتصد و پنجاه

در میانه ی هزار و یک کار و درگیری، سر و کله زدن با آدم هایی که خیال می کنند تمامِ دنیا بهشان بدهکار است آخرین قطره شده در جامم. ندانستن عیب نیست، تف کردن توی روی کسی که می داند، به خاطرِ اینکه می داند، ولی هست. این چند هفته بگذرد و این پروژه شان تمام شود و من بروم پیِ زندگی ام. ما را به خیر و شما را به سلامتی بگوییم و نفسی راحت بکشیم.

تمامش ولی این طورها هم نیست. این چند روزه چندین و چند بار گپ زده ام با دوستی که بعد از سالی به شهر برگشته. خوب است که هست. برود باز جایش خالی می شود. با این حال چه فرقی می کند. حالا که هست را خوش است. بعد هم می رود تا بارِ بعدی که باشد. به همین سادگی.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

هفتصد و چهل و نه

فکرش را بکن. نشسته باشی، با کسی از تلخی های گذشته و تمام شده حرف بزنی و یکهو عطسه ای بیاید و گیر کند توی دماغت و بشود کوه اشکِ ناگزیر در چشمت بی هیچ احساسی و تو هی تاکید کنی که گریه نمی کنم. این ها همه عطسه است و فکر کنی با خودت چه بی موقع آمده این عطسه ی بی محل و توضیح دادنش هم تفِ سربالا باشد... همچون حالی.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

هفتصد و چهل و هشت

خواب آلوده ام. امروز قرار بود بیست دقیقه یک نفس بدوم. چهار توقف کوتاه داشتم میانه اش. یکی برای بستن بند کفش و سه بار هم برای آب خوردن. ناراضی ام. انگار که با خودم مسابقه داده باشم و باخته باشم. مسخره است.

فراموشی آرامش می آورد. درد اما تنها از به یاد آوردن نیست. خاطره زخم است و ذهنِ رویاپردازی که قصه های دور و دراز می بافد که اگرها و چه طورها می شد و چه طور همه چیز عوض می شد و چه طور امروزِ روزش روزِ دیگری می بود. تمامش هم از یک سؤال شروع می شود که چرا نکردیم، چرا حرفی نزدیم آن موقع که حرفی داشتیم و قورتش دادیم، یا چرا گفتیم آن موقعی که می توانستیم ساکت بمانیم. ذهنم امروز چرخ می خورد در زمستان سه سال پیش. از دیشب که باهاش گپ زدم، پرت شده ام به زمستانِ سه سالِ پیش و هنوز که هنوز است در نیامده ام.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

هفتصد و چهل و هفت

دست هاش را گذاشت روی شانه هام و زل زد توی چشم هام. چه طور شد که این همه وقت توی یک شهر بودیم و به صرافتِ شناختنِ هم نیفتادیم؟ حالا یک قاره پهن شده بینمان و من تازه فهمیده ام که چه رفیقِ خوبی را از کف داده بودم. برگشته شهرِ ما چند روزی. دیدمش. خوشم شد از دیدنش. و چیزی در دلم فرو ریخت. دلهره ی زمان از دست رفته. عمرِ بر باد رفته. زمانی که هنوز هم از دست می دهم. فرصت هایی که در غار نشینی هایم می سوزند. فرصتِ دیدار، فرصتِ رفاقت.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

هفتصد و چهل و شش

لاله ها قرمز کامل باز شده اند. تابستان هلاکشان دارد می کند. تا همین پریروز که زمستان بود. امروز پریدیم به تابستان. توی دلِ لاله ها لکه های سیاه هست. مثل شقایق های دشت شقایق.

امروز بعد از مدت ها دلم خواست مشت بکوبم توی صورتِ کسی. این طور عصبانی کمتر بوده ام این سال ها. امروز ولی، از دریدگی شان بی تاب شدم. از دریدگی شان. از طمع شان و توقعاتِ بی پایانشان. اول باید زنده ماند ولی. باید کسانِ خود را نجات داد. آخ لیلا! اندوه این حرفِ لیلا را تا امروز این طور حس نکرده بودم.

پس نوشت. لیلا در کتابِ بادبادک ها این حرف را می زند. وقتی که از روزگارِ تلخی که برش گذشته می گوید. از بهایی که برای زنده ماندن و نجات دادنِ کسانش پرداخته.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

هفتصد و چهل و پنج

دلم پیش قفل های روی پل است. قفل هایی که عاشقانِ قدیم و جدید به نشانِ ابدی بودنِ عشقشان بر جای گذاشته اند. چند تاشان خوش حالند؟ چند تاشان هنوز با همند؟ آدم ها دلشان به نشانه ها خوش است. دلِ من به آدم ها و دلخوشی شان. دلم تنگ می شود وقتی چشم هایی را می بینم که این قدر به دور خیره شده اند که دیگر پیش پایشان را نمی بینند. هنوز با خودم درگیرم. چشمی را که عادت کرده به آن دورها زل بزند مجبور می کنم بیشتر به نزدیک ها نگاه کند. دور که به هر حال در میدانِ دید نیست کامل. همان بهتر که پس زمینه ی همین نزدیک ترها باشد. روزِ مبادا را بگذار درِ کوزه. روزِ مبادا هیچ وقت نمی آید. همیشه آن چیزی که نیامده ترسناک تر است. انتخاب البته با خودِ آدم است. ترسناک تر یا هیجان انگیزتر دو روی یک سکه اند. من دلم با هیجان است بیشتر. انتخاب است دیگر. گاهی هم می ترسم. ولی اغلب به خودم نهیب می زنم که هی! چیزی که معلوم نیست چیست می تواند از تمامِ پیش بینی های آدم هم بهتر از آب در بیاید.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

هفتصد و چهل و چهار

امروز یک خط در میان به خواب گذشت. فردا تولد است و من یاد شبی می افتم که به زهرخندی از تلخی ای که تولدش خواهد داشت گفت و من که طاقتم تاق شده بود و یادِ تولدی که زهر شده بود را نمی توانستم بیرون کنم از خاطرم. سال هاست که تولد برایم روزی است مثلِ روزهای دیگر. یا اقلا خیال می کردم این طور است. با این حال امسال وقتیِ تلخیِ آن روز را می بینم که گزنده تر از روزهای تلخ تر در ذهنم مانده، برم آشکار می شود که تولد هنوز ردی از جادو و انتظار در خودش دارد برایم. شاید این رد محو باشد ولی هنوز هست.

و بیهودگی ها کماکان در من می زند موج. امروز از صبح باران می بارید. توی خانه نشسته بودم. صدای باران خواب آلوده ام می کند. خواب بعد از ظهرِ اردیبهشت آمد مثلِ مد دریا، من را از ساحل شست. هنوز خوابم انگار...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

هفتصد و چهل و سه

نمی دانم امروز چرا خاطراتِ تلخ می چرخند در ذهنم. شاید به خاطرِ خوابِ تکه پاره ی دیشب. شاید هم دلیلِ خوابِ ناآرامم همین خاطرات است که انگار فاضلابی که بالا زده باشد گندشان همه جا را دارد می گیرد. امشب از آن شب هاست که اگر بخواهم قصه بگویم تمامش از وداع و جدایی و تمام شدن خواهد بود. از پایان های تلخی برای رهایی از تلخی های بی پایان.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

هفتصد و چهل و دو

میخچه ی کفِ پا را با نیتروژن مایع می کشند، میخچه ی زبرِ ذهنِ خود درگیر را چه کنم؟
خسته ام از رقابتِ بی پایان. خسته ام از تلاش برای بهتر از کسی دیگر بودن. چیزِ تازه ای هم نیست. هفت هشت سالی می شود که بریده ام از این بازی. بروید بزنید توی سر و کله ی هم. من هم می روم می نشینم لبِ رودخانه و مثلِ سیذارتا می گذارد رود روایت کنم برایم. قصه ی تمامِ ابنای بشر را.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

هفتصد و چهل و یک

در من غمِ بیهودگی ها می زند موج...

خیلی وقت بود این طور نشده بودم. نوشتن و پاک کردن و باز نوشتن و پاک کردن. فکرهام نصفه نیمه رها می شوند. انگار که بخواهی چنگ بزنی در بالِ باد، به امیدِ رهایی، به امید سفرهای دور و دراز. آه از امیدِ واهی.

تصاویرِ پراکنده در ذهنم می آیند. تمامِ روز. سکوت را روایتی باید بی واژه. روایتی از جنسِ فشارِ گرمِ دستی که در تنهاییِ آدمی می خزد روی شانه اش. از جنسِ نگاهِ آرام و صبوری که دردِ آدمی را از بغض های فروخورده اش بخواند...

فکرهام آشفته اند. نوشتن و پاک کردن. راضی نیستم از حاصلی که نقش می بندد در مقابل چشمانم، بر صفحه ی پر نور. دستم به قلم هم نمی رود. درد شاید از قولی است که دادمش. که می نویسم. که چیزی می نویسم. زمان اما می گذرد و دلهره می آید و چیزی بدتر از دلهره نیست در نوشتن. مگر موقع نوشتن از دلهره.

گمانم دردم از این است که حالم دلهره ناک است و می خواهم از خوشی های ناب بنویسم. دلهره های بیهوده. در من اساساً غم بیهودگی ها چرا می زند موج؟ امروز حالم چرا این طور است؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۷, یکشنبه

هفتصد و چهل

هزار و یک واژه ی ناگفته در هر آغوش هست. شامِ آخر را یادت هست؟ می دانستی که آخرین دیدار است تا معلوم نیست کِی. در آغوشش کشیدی و گذاشتی صدای نفس هاش هیاهوی شهر را بپوشاند. دوباره نوزادی شدی در آغوشش، و صدای آشنای تپشِ قلبش آرام در سینه ات ریخت و تمامِ روزها و ماه های بعد، سکوت و هیاهوی غریبِ شهرِ جدید را در خودش حل کرد. شهرِ جدید با صدای آرامِ قلبی که می دانی گوشه ای می تپد گرم شد. با صدای پایی که نمی شنیدی اش اما می دانستی که هست. که مهم نیست کجا، بودنش گرمت می داشت در سرمای استخوان سوزِ شهرِ جدید...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۶, شنبه

هفتصد و سی و نه

ذهنم شلخته است. دو شب سردرد مزید بر علت شد. لال شدم. افتادم به خواب.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

هفتصد و سی و هشت

هزار و یک شب می خوانم. مشقِ آبا و اجدادمان در قصه گویی است. تازه شروعش کرده ام ولی گیراست. بعد از چند ماه دست دست کردن بالاخره کتاب را دست گرفتم. فقط کاش می شد متنِ کاملش را به فارسی هم گیر آورد. هر چند ترجمه ی آقای برتون هم عالی است و روان. حتی برای من که چشمانم روی متنِ انگلیسی حلزون وار حرکت می کنند.

بگذریم. خواستم اینجا برای خودم یادداشت بگذارم که خواندنش را شروع کردم. همین.

چند روز است ذهنم درگیرِ سکوت است. و صدا. اینکه چه طور زندگیِ آدم را تغییر می دهد...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

هفتصد و سی و هفت

امروز فقط نقلِ قولم. از آقای بکت که در کتابخانه پیِ گودو بودم که نبود و به جاش دستم به این کتاب خورد و چه بسا از اول این کتاب را می خواسته ام بس که عجیب و خوب است این کتابِ یادداشت هایی برای هیچ.

Where would I go, if I could go, who would I be, if I could be, what would I say, if I had a voice, who says this, saying it's me? Answer simply, someone answer simply. It's the same old stranger as ever, for whom alone accusative I exist, in the pit of my inexistence, of his, of ours, there's a simple answer. It's not with thinking he'll find me, but what is he to do, living and bewildered, yes, living, say what he may...


An instant and then they close again, to look inside the head, to tray and see inside, to look for me, to look for someone there, in the silence of quite a different justice, in the toils of that obscure assize where to be is to be guilty.

"Texts for Nothing" - Samuel Beckett

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

هفتصد و سی و شش

آخرِ هفته ی ساده ی آرامی داشتم. در جمعِ خانواده ای بودن. غذای خانگی خوردن. موهایم را کوتاه کردم. نه فقط کوتاه، توی قهوه ای سوخته اش رگه هایی از طلاییِ تیره اضافه کرده ام. تنها حسرتم این است که خودم نمی توانم برقِ آفتاب را در موهایِ خودم ببینم. همان طور که نمی توانم برقِ آفتاب را در چشمانِ خودم ببینم. نارسیسِ درونم بود که یک دو جمله ای گفت. این قدر خوابم می آید که نگو. امروز خیلی زیاد تر از تمامِ سه هفته ی قبل دویدم. تا خیلی دور از خانه. کنارِ آب. فکر می کردم نفسم ببرد. نبرید. از پر کردن است. کار نیکو کردن همیشه از پر کردن است. مشق. مشق زدن برای هر کار. پر از زندگی ام این روزها. زندگی از من پر است.

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

هفتصد و سی و پنج

دل درد امان می برد گاهی. دراز می کشی رو به روی تلویزیون و می گذاری آرام آرام بی هیچ فکر و خیالی زمان بگذرد. سبک و بی معنی اصلا. می گذرد و خواب آلوده دراز می کشی و هنوز دردی هست انگار. لعنت می کنی ناهاری را که خورده ای و فکر می کنی گرسنگی شرف داشت به این دردِ پایان ناپذیر و نفخ. دراز می کشی و تا صبح سبک می خوابی.

۱۳۹۳ فروردین ۲۸, پنجشنبه

هفتصد و سی و چهار

پیش نوشت. در یکی دو روزه ی اخیر شروع کرده ام به دیدنِ دکتر هاوس. سریالی بسیار ساده و حتی سبک. ولی لعنتی خودِ آقای دکتر می ارزد به تمامِ سطحی بودنِ آدم های دیگرش. یک طورِ صریحِ و از خود متشکر حتی.

دلم می خواهد یک فیلمِ خوبِ آرام ببینم. از آن فیلم هایی که یواش یواش می خزند زیر پوستِ آدم و در بر می گیرندش. یک چیزی شبیه مردی در قطار مثلا. با آن داستانی که آدم را یادِ تمامِ قصه هایی می اندازد که دلش می خواهد زندگی اش می بودند. با تمامِ تلخی و غمی که تویش هست. نمی دانم. دلم آن حال را می خواهد. حالِ دیدنِ یک فیلم، خواندنِ یک قصه و تویش غرق شدن. آن طور که آدم می رود توی داستان، که مرزِ روایت و زندگی محو بشود. خیلی وقت است آن طور در داستانی غرق نشده ام. یا در فیلمی. دلم آن حال را می خواهد. آن حال ساده ی خوب.

پس نوشت.

Milan: Why two combs and two toothbrushes?
Monsieur Manesquier: There are two kinds of men. Those who say, "I must buy a toothbrush; I've lost mine," they're adventurers. And those who have an extra brush.
Milan: What are they?
Monsieur Manesquier: Planners, at best.
Milan: You have two of everything?
Monsieur Manesquier: [smiles] No, three!

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

هفتصد و سی و سه

دیشب برای تمام کردنِ یک گزارش بیدار ماندم. تا آن ساعتی که بینِ دو روز سرگردان است. که معلوم نیست باید صبح زود خواندش یا شبِ دیر. از ساعت نوشتن هم گذشته بود. از روز چیزی باقی نمانده بود جز خستگیِ تن و ذهن. خستگیِ تن البته خوب است. خوابِ آدم راحت و بی رویا می شود. عمیق و آرام و ساکت.

امروز به چهارساله ی درونم جایزه دادم. رفتم فیلمِ ارنست و سِلِستین را دیدم. خوشم شد از سادگیِ داستانِ کودکانه اش که به هزار و یک شکل قبلا شنیده بودمش. این هم شکلی دیگر. دم غروب بود و باران می بارید وقتی از ایستگاه متروی نزدیک خانه بیرون آمدم. اتوبوسی که می بردم دم در خانه که مبادا چهار خیابان راه بروم توی ایستگاه بود. یا خیال کردم آن اتوبوس است. پریدم توی اتوبوس و خوشحال از اقبالِ بلندم آمدم بنشینم که دیدم انگار اتوبوسِ دیگری است. برگشتم که پیاده شوم ولی راه افتاده بود و از ایستگاه دور شده بود. نشستم و امید بستم که ایستگاه بعدی خیلی دور نباشد. از بغل دستی ام پرسیدم ایستگاه بعدی کجاست. طوری نگاهم کرد که انگار از مریخ آمده ام. گفت جزیره. گفت این اتوبوس الان می رود از تونل رد می شود و می اندازد توی کمربندی و بعد از یک تونل دیگر رد می شود و اولین جایی که می ایستد توی جزیره است. جزیره بخشی از شهر است که من توی این سه و سال و اندی فقط یک بار تویش رفته ام. تاکسی تویش پیدا نمی شود. اتوبوس ها هم ساعت به ساعت گذارشان نمی افتد. قه قهه ام را قورت دادم و به بغل دستی ام لبخند زدم. تمامِ طول راه با خودم خندیدم به حماقت خودم. جزیره ولی خیلی قشنگ بود. بماند که نیم ساعت زیرِ باران منتظرِ اتوبوسِ برگشت ایستادم. چه اهمیتی دارد سرما و باران، وقتی که آدم کنارِ درخت های سفید پوشِ بهاری است. امروز روزِ خوش خوشانم بود. از صبح با خودم قرار گذاشته بودم که نه عجله داشته باشم برای چیزی نه نگران شوم. به جاش ذوق کنم از هر چیزی که پیش می آید. چهار ساله ی درونم ذوق زده بود. هنوز هست.

۱۳۹۳ فروردین ۲۵, دوشنبه

هفتصد و سی و دو

دستم به کار نمی رود. جایش خالی بیاید به این جمله ام بخندد، بخندیم. همان حالِ مسخره ی به تَرَکِ دیوار-بخندی که بینمان ساده حاصل می شد.

اصلا «در من همه بیهودگی ها می زند موج». آدم توی هوای به این خوبی، بهار کوتاهِ این شهر را صرفِ حرص خوردن برای کارهایی مثلِ تصحیحِ برگه های یک مشت بچه ی درس نابلد بکند که چه؟ نسیم خنکِ عصر از پنجره ی نیمه خودش را می کشد آرام توی اتاق. خوشم.

«چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟» یا هر قارچی، مثلا قارچِ دلهره، یا قارچِ اندوه. اصلا خشم و هر قارچی که کامِ آدم را زهر می کند.

خلاصه که الان جاش خالی است که من این ها را بلند بلند با یک لحنِ کاملا جدی بگویم و او با آن چشم هایی که انگار تویشان دو تا ستاره قایم کرده بخندد بهم. بخندیم با هم.

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

هفتصد و سی و یک

عادت می کنیم. به درد. به خستگی. به بی میلی حتی. عادت می کنیم و وا می دهیم و لنگر می اندازیم توی گل و لای. فراموشمان می شود چه چیزهای عزیزی دور و برمان زیر غبار عادت گم شده اند. این عکس ها را که نگاه می کردم یک حالِ عجیبی شدم. چیزی بینِ شادی و غم. بینِ تلخی و شیرینی.

پس نوشت. می خواستم بنویسم از تن که چه طور استوار می شود. که چه طور انگار به سختی عادت می کند و آسان می شود برایش. می خواستم از خوبی های عادت بگویم. ذهنم ولی رفت سمت سنگینیِ مرده اش.

۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

هفتصد و سی

دانه ی آووکادو بعد از دو هفته توی آب بودن بالاخره ترک خورده و من هیجان زده ام. هی می روم نگاهش می کنم ببینم از توی ترک هاش ریشه ای یا جوانه ای سر زده یا نه. در کاشتنِ دانه هیجانِ غریبی هست. چشم انتظاری. 

۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

هفتصد و بیست و نه

توی سمینار نشسته ایم. درباره ی بدیهیاتِ کار حرف می زند. به موقع حاضر شوید. حرف گوش کن باشید. مشتاق به نظر بیایید. این حرفش آزارم می دهد. در این تظاهری که تبلیغش می کند. دنیا جای قشنگ تری می بود اگر آدم ها به جای اینکه خودشان را مشتاق نشان بدهند از عدمِ اشتیاقشان به عنوانِ یک محرک برای کوچ استفاده می کردند و می رفتند پیِ چیزی که اشتیاقشان را بر انگیزد...

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

هفتصد و بیست و هفت

این روزها یک لایه ی جدیدی از خودم را دارم کشف می کنم. یک آدمِ سرخوشی که از دلِ دردسرهاش دلخوشی بیرون می کشد. در اوجِ هزار و یک کارِ عقب افتاده، دویدنِ یک روز در میان کنارِ رودخانه را به برنامه ی زندگی اش اضافه می کند. برچسب های خوب و بدِ بیشتری را کنار می زند. قاضیِ درونم ساکت است خیلی. نفسش بالا نمی آید بس که این آدمِ سرخوش حضورِ پررنگی است. که به هر چیزی که نگاه می کند دلیلی برای شادمانی از درونش بیرون می کشد. که به شوق می آید از دیدنِ خاکستری و در آمیختگیِ سیاه و سفیدِ دنیا.

پس نوشت. در این دو سه ماهه این قدر خودم را متحیر کرده ام که هنوز باورش سخت است برایم که تمامش دو سه ماه بوده.

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

هفتصد و بیست و شش

خستگی و دلهره ی کارهای ناتمام ترکیبِ بیخودی است. نه درست و حسابی کار پیش می رود نه استراحت درست و درمانی می شود کرد. حال امشبم بود. بروم بخوابم که بیهودگی بیش از این جایز نیست.

۱۳۹۳ فروردین ۱۸, دوشنبه

هفتصد و بیست و پنج

دختر می گوید خیال نمی کردم همچین آدمی باشم. این را بعد از اینکه روایت اینکه چه طور به دوست دخترِ جدیداً سابقش خیانت کرده بوده می گوید. مرد می گوید همه ی آدم ها همچین آدم هایی اند. و می خندد. توی همین دو جمله، توی خنده ی مرد، توی قصه هایی که قبل و بعد از این دو جمله تعریف می شوند، خاطره ها، یک حسِ غریبی هست. من لال نشسته ام گوشه ی اتاق و به این حرف ها گوش می دهم و فکر می کنم که چه عجیب است که این سر و تهِ یک کرباس بودن خودش را در نامنتظر ترین جاهای ممکن به رخ می کشد. و عجیب احساسِ نزدیکی می کنم بهشان. انگار که باهاشان یکی می شوم. زندگی شان، زندگی ام. انگار که در حسِ حیرتِ بعد از کشفِ اینکه همچین آدمی بوده با دختر شریک می شوم. و با مرد وقتی که به این یقینِ آرام رسیده که آن «همچون آدمی» که همیشه مورد قضاوت و برچسب خوردن بوده، توی همه ی آدم ها هست. حالِ عجیبی است.

جمعه شب بود. شام خورده بودیم و بساطِ گپ و گفتِ بعد از شام به راه بود. پایِ سیبِ من سوخته بود و من لال و مغموم بودم. این دو جمله ولی بیرونم کشید از لاکم. هنوز مستم از آن حال. از همان چند ثانیه.

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

هفتصد و بیست و چهار

دیشب تا دیر وقت مهمانی بودم. جمعِ کوچکی از دوستانِ نزدیک. قرارِ شام بود. برای من ولی از ظهر شروع شد که دست به کارِ آماده کردنِ غذا و دسر شدیم. دسر با من بود. بماند که فرِ غریبه کار دستم داد و پای سیبم کمی برشته (بخوانید سوخته) از آب در آمد. البته به گواهیِ دوستان خوشمزگی اش را حتی برشتگی اش نتوانسته بود حریف شود. خوش گذشت حسابی. از خریدِ شبِ قبلش تا آماده کردنش تا دورِ هم نشستن و گپ زدنش. از آن مهمانی های ساده ی خلوت که آدم بی تعارف گپ می زند، بی تعارف گوش می دهد. از آن ها که هیچ رقمه آلوده ی قضاوت نیستند. خوش گذشت. از آن خوش گذشتن ها که آدم دلش می خواهد یک جایی ثبت بشوند.

امروز برای خودش داستانِ دیگری بود. داستانی که سرِ فرصت باید بنویسمش. شاید فردا.

۱۳۹۳ فروردین ۱۵, جمعه

هفتصد و بیست و سه

خیال می کنم که من هر چه بزرگتر می شوم شور و جوانی ام بیشتر می شود. اقلا دوست دارم این طور باشد. دوست دارم خیال کنم که وقتی هشتاد سالم شد یا نود، هنوز در چشم هام برقِ شوق دارم که هنوز می توانم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و چهار تا لباسِ رو و زیر را بچپانم توی کیفم و بروم ایستگاه قطار. که آن قدر رسوای عالم و آدم باشم که کسی ترس برش ندارد که آخ، پیرزنِ بی حواسِ ما توی خیابان گم شد. به جاش زندگی شان را بکنند تا برگردم با قصه های جدیدی برای تعریف کردن. قدیم ترها خودِ هشتاد ساله ام را که تصور می کردم دلم می خواست آدمی باشد که هشتاد سال قصه دارد. الان ولی این برایم کافی نیست. خودِ هشتاد ساله ام به اندازه ی این خودِ بیست و شش ساله ام -بلکه هم بیشتر- شوق قصه های جدید دارد. آدم های جدید و جاهای تازه، تجربه های ناب.

۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

هفتصد و بیست و دو

بعد از این همه روز و این همه تردید، باهاش حرف می زنی. می گوید قرار بگذاریم همدیگر را ببینیم. با خودت فکر می کنی دلِ آدم چه ساده خوش می شود به نشانه های کوچکِ دلتنگی. به خودت نهیب می زنی که مگر همین تو نبودی که می خواستی دلِ کسی برایت تنگ نشود؟ کجاست آن دخترکِ دبیرستانی که گوشه ی کلاس توی مانتوی توسیِ خاکی اش غرق شده بود، بس که مانتوی لعنتی گشاد و بزرگ بود، و توی دفترچه اش می نوشت از خودخواهی است که آدم به دیگران نزدیک می شود، که می خواهد دوست داشته شود، که در یادها بماند، که دلتنگش شوند. یادت هست آن خطِ نازکِ درازی که در میانه ی دفترچه ات کشیدی؟ خطی که آرام در سفیدیِ کاغذ محو می شد و نوشته بودی ردی محو می ماند ازت در ذهنشان. ردی که می رود با زمان. حالا نشسته ای خوش خوشان که ردت پررنگ است. که دلتنگت است. می خندی به آن دخترکِ شانزده ساله که استقلال را در عزلت فقط می شناخت، که نمی دید چه طور می شود دوست داشت و دوست داشته شد و دلتنگ شد و با این حال مستقل ماند.

سیاه و سفید هر دو به یک اندازه غیرِ انسانی است.

۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

هفتصد و بیست و یک

همیشه یک چیزی هست که آدم نگرانش باشد. کارِ عقب افتاده ای، بیماری ای، دردی، دوری ای. با این حال می شود یک عصر بهاری شهر را گز کرد و یک دسته غنچه ی رزِ صورتیِ روشن که به سفیدی می زند خرید و تمامِ طول راه از بوی زنده و تازه شان مست شد. اصلا هر چه نگرانی بزرگ تر، این لذت های کوچک و ناب لازم تر.

۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

هفتصد و بیست

رفتم دویدم امروز. از سیب زمینیِ بی تحرکی که شده بودم این چند وقت خیلی ناراضی بودم. سیب زمینی ولی اعتماد به نفسش بالا بود. برنامه ریخته بودم که یک نفس سه چهار دقیقه بدوم. از هفته ی سوم تمرین ها می خواستم شروع کنم به خیالِ اینکه دو هفته ی اولش سبک است و چیزی نیست. طبقِ برنامه شروع کردم. بعد از دو سه دقیقه دیدم نمی کشم. بی سر و صدا برگشتم به روزِ اولِ هفته ی اول. با اقتدار روزِ اول را انجام دادم ولی. هفته ای سه روز است برنامه ی این تمرین ها. مسیرِ دویدنِ حاشیه ی رودخانه هم محشر است. گمانم تا دو سه ماهِ دیگر طبقِ این تمرین ها پیش بروم بتوانم پنج شش کیلومتری بدوم. شاید حتی بیشتر. ذوق زده ام. پاهام حسابی کوفته است. هیجان زده ام ولی که پس فردا دوباره بروم بدوم.

۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

هفتصد و نوزده

تمام روز باران بارید دیروز. می خواستم بروم بدوم ولی فکرِ باران و سرما و تنبلی ای که چندین و چند ماه (بخوانید یک سال و اندی) است که گریبانم را گرفته خانه نشینم کرد.

۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

هفتصد و هیجده

توی خواب نمی دانم کجا بودم. حتی یادم نیست کی آنجا بود باهام. تنها چیزی که از کلِ خواب یادم هست یک نان بربریِ کنجدیِ داغ است که روی میز بود و من که اول بی حواس یک تکه ازش کندم و خوردم و بعد که نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و همین طور تکه تکه تمامِ نان را خوردم. لذتِ نانِ داغ را خیلی وقت است تجربه نکرده ام. چند شب پیش بود ولی که یک نانوایی چند خیابان آن طرف تر پیدا کردم. باید بروم ببینم کِی می شود نانِ داغ و تازه از تنور در آمده ازشان خرید.

پس نوشت. یک چیزِ دیگر از خوابم یادم آمد. امتحانِ دینی داشتم و تاریخ در دو روزِ متوالی!

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

هفتصد و هفده

تازه از غار در آمده ام و باز دلم غارنشینی می خواهد. خسته ام. امروز این قدر که سرِ پا ایستادم توی کلاس، و بعد کمی گپ و گفت با رفقا. آمدم خانه و سکوت. این سکوتی که آرام نیست، که بوی دلخوری می دهد. بویی که از ته دلِ خودم بلند شده. بس که نازک شده ام این روزها. به دو تا بی محلی خاطرم آزرده می شود و می روم به لاکِ دفاعی. راضی نیستم از حساسیتِ بیش از حدم. تلاش می کنم از پسِ خودم بر بیایم و با این حال یک وقت هایی مثلِ امروز می روم به لاکِ بی اعتنایی، به یک حالِ گورِ پدرش طوری که دنیا و مافیها را به هیچ می گیرم و لحظه را خوشی می کنم بی اعتنا به تبعات. به دلخوری و سکوتِ اجتناب ناپذیر. زخم خورده ام. زخم زده ام. زیاد. هنوز جای قبلی ها خوب نشده بازی را شروع کرده ام. بس که بی صبرم. خسته و کوفته ام ولی پرم از امید و شوق. با این حال زخم های هنوز خوب نشده نازکم کرده اند. مرهمی باید دست و پا کنم زودتر...

۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

هفتصد و شانزده

سردرد را که بگذاریم کنار، روزم از آن روزهای خوش بوده. فسنجانم را بار گذاشتم، دراز کشیدم و غرق شدم توی بوی خوشِ غذای خانگی. برای خودم معجون میوه درست کردم. انبه و پرتقال و آووکادو و موز. صبح هم که نانِ برشته و پنیری که تقریبا مزه ی لیقوان می داد. با تنم مهربان بودم امروز. سرم البته درد می کند هنوز. نور، چشمانم را می زند. بهتر است بروم بخوابم.

۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

هفتصد و پانزده

امروز حواسم خیلی پرت است. این را از مقاله ای که سه ساعت است بهش خیره شده ام و سر جمع دو پاراگرافش را خوانده ام می گویم. می خواهم بروم برای خودم رب انار بگیرم، فسنجان درست کنم امشب. آشپزی خوبی اش این است که آن قدر تمامِ حواسِ آدم را درگیر می کند که جایی برای حواس پرتی نمی گذارد. بوی خوش و رنگ ها و صداها، و تماس. و از همه مهم تر، مزه ها... آدم باید حواسش را به کار بگیرد وگرنه تنبل می شوند.

بهتر است بروم مغازه یی که امیدم است که رب انار داشته باشد. رب انار. و عرق بهار نارنج و عرق نعنا اگر داشته باشد.

بروم تا دیر نشده.

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

هفتصد و چهارده

خیلی خسته ام امشب. سرمای باد هنوز در استخوان هام هست. با این حال خوشم به اینکه هراسِ مزاحم بودن را پس زدم و رفتم به دیدنش که چند روز است می دانم مریض است و از خانه بیرون نیامده. بیدارش کردم. ساعتی گپ زدیم. یک هفته ای بود گپ نزده بودیم. آدم خوش است به این رفاقت ها. صداش هنوز گرفته بود. چشمهاش قرمز. خسته بود. از درگیری های این روزهاش گفت. از امیدی که بسته به یاری آن سوی اقیانوس. دلم می لرزد. نمی دانم از بدبینی است یا واقع بینی که امیدم به خوشی اش در این رابطه این قدر لرزان است. دلم می خواهد چنگ بزنم به اعتمادی که بهش دارم، به رفاقتمان. دلم خوشی اش را می خواهد. با این حال کمتر شده به اشتباه چنین حالی به رابطه ی رفیقی داشته باشم. تا حالا نشده به اشتباه رفته باشد حسم. با این حال پیش بینی های آدمی همیشه محلِ خطاست... امیدوارم اشتباه کرده باشم. که تمامش او نباشد که وقت و انرژی هزینه می کند در این رابطه. که تمام نشود یکهو. دلم نمی خواهد از پا افتادنش را ببینم. حتی برای یک هفته. تو بگیر یک روز اصلا. دلم نمی خواهد.

۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

هفتصد و سیزده

زندگی ام آن قدری که این دو سه هفته، و یکی دو ماه قبلش بالا و پایین داشته که یادم نمی آید کِی بود بارِ آخری که از بیخ و بن افتادم به شک به همه چیز. که بعد از خاکستر دوباره همه چیز را بسازم از سرِ نو. هنوز پر از تردیدم. تصمیمی گرفتم و تصمیمی دیگر پی اش. و آدم است و هزار شک و تردید. هیچ چیز و هیچ کس کامل نیست. و دردناک است وقتی آدم دو نفر را می بیند که آنچه این ندارد آن دارد و در هر کدام نداشته هاشان را در قیاس با دیگری می بیند. دردناک است، ولی آدم یک جا باید به خودش تلنگر بزند که قیاس مع الفارق است که آدم باید ببیند واقعا پیِ چیست. که گروگرامان حق داشت وقتی که بر سرِ باستیان هوار کشید که تو چه می دانی آرزو یعنی چه؟ تو چه می دانی خوب کدام است؟ رفتن به راهِ آرزوها خطرناک ترین کارِ دنیاست. اصلا زندگی بی خطر کردن کسالتِ محض است. مرگ است اصلا. این است که دست بر می دارد از قیاس و آن وقت ذهنش آرام می گیرد و می بیند که به کدام سمت است. که رویاهاش کدام طرفی می کشدش. می رود پی شان، تو بگیر مثل بادبادکی سوار بر بالِ باد. در جست و جوی رنگِ آبی.

Bastian had shown the lion the inscription on the reverse side of the Gem. "What do you suppose it means?" he asked. " 'DO WHAT YOU WISH.' That must mean I can do anything I feel like. Don't you think so?"
All at once Grograman's face looked alarmingly grave, and his eyes glowed.
"No," he said in his deep, rumbling voice. "It means that you must do what you really and truly want. And nothing is more difficult."
"What I really and truly want? What do you mean by that?"
"It's your own deepest secret and you yourself don't know it."
"How can I find out?"
"By going the way of your wishes, from one to another, from first to last. It will take you to what you really and truly want."
"That doesn't sound so hard," said Bastian.
"It is the most dangerous of all journeys."
"Why?" Bastian asked. "I'm not afraid."
"That isn't it," Grograman rumbled. "It requires the greatest honesty and vigilance, because there's no other journey on which it's so easy to lose yourself forever."
"Do you mean because our wishes aren't always good?" Bastian asked.
The lion lashed the sand he was lying on with his tail. His ears lay flat, he screwed up his nose, and his eyes flashed fire. Involuntarily Bastian ducked when Grograman's voice once again made the earth tremble: "What do you know about wishes? How would you know what's good and what isn't?"

The Neverending Story - Mi

۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

هفتصد و دوازده

آدم قبل از هر چیز باید بداند تخم مرغ را چه طور دوست دارد. آب پز، عسلی، یا نیمروی برشته یا هر چه. وگرنه باری به هر جهت با هر کس که بود همان تخم مرغی را سفارش می دهد که آن ها سفارش داده اند. بعد یک موقعی می رسد که دلش را تخم مرغ هایی که به مذاقش سازگار نبوده اند می زند و راهش را می کشد و می رود. آدم باید بداند تخم مرغش را چه طوری دوست دارد.

توی فیلم عروس فراری یک جایی هست که مرد با زن دعواش می شود که تو که هی از آدم ها دمِ آخر فرار می کنی، تو اصلا تکلیفت با خودت معلوم نیست. اصلا می دانی تخم مرغت را چه جوری دوست داری؟ این طورهاست که چندین ماه بعد، بعد از اینکه از او هم فرار کرده، زن بر می گردد سرغش و اولین حرفش این است که تخم مرغ بندیکت. و وقتی مرد متحیر نگاهش می کند، می گوید بندیکتش را دوست دارم. امتحان کردم همه را تنهایی. حالا می دانم که بندیکتش را دوست دارم.

پس نوشت. خنده دار است که چه طور گاهی یک اتفاقِ بی اهمیت توی یک فیلمِ سبک، توی ذهنِ آدم طنین می اندازد بعد از چندین و چند سال.

پس پس نوشت. مرتب نوشتن را از سر می گیرم. زندگی را نمی شود داد به دستِ باد.

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

هفتصد و یازده

زندگی آشفته بازارِ خنده داری است. یک چند می بردت به اوج. بعد زمین می زندت. بعد درست موقعی که فکر می کنی که خب از این بدتر نمی شود، که آماده ای از جات بلند شوی و گرد و خاک را از سر و تنت بتکانی، یک پیانو هم از بالا می آید می خورد توی ملاجت. به مسخرگیِ کارتون های بی رنگ و روی دورانِ کودکی اصلا. حالا این وسط دردش به کنار، دلم برای پیانوی شکسته بیشتر به درد آمده انگار. مدام هم به فیلمی فکر می کنم که نباید. خنده داری اش هم این است که ندیده ام این فیلم را. درخشش ابدیِ یک ذهنِ پاک.

کلا زندگی خنده دار است. به طرزِ رقت انگیزی خنده دار است.

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

هفتصد و ده

بالا و پایین می روم. با این حال زندگی که نمی ایستد برای من. لحظه های امروز را که نمی شود گذاشت توی فریزر و پس فردا استفاده کردشان. بازسازی سخت است. زندگی ام را باید باز بسازم. خوابش را دیدم دیشب. فهمیده بود که چیزی به سرم آمده. خوابِ کسی دیگر را دیدم. ساعتی خوش بودیم و بعد ما را به خیر و او را به سلامت. که بود؟ یادم نیست. چهره اش آشنا بود ولی یادم نیست که بود. بعد توی خانه ی دوست بودم. با شوخی و خنده گپ می زدیم از سفرهای اخیر و بعد یکهو جدی شد که چه به سرت آمده این روزها. می دانم چیزی هست که داری نمی گویی. بعد با کسی دیگر. خوشی های گذرا. تصاویرِ پراکنده. شادیِ توأم با کرختی. بی حسی. شادی نه. خوشی.

پس نوشت. پوستِ کلفت همیشه به کار می آید.

۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

هفتصد و نه

شکستگی پیش می آید. فروریختم. دیروز بارم را بستم و رفتم. بی رحمی گاهی بهترین تلنگر است. رحم گاهی بزرگترین ظلم است. آقای نیچه بود که می گفت ترحم بزرگترین بی انصافی است؟ نمی دانم. هر که بوده گل گفته. از خودشیفتگیِ آدم است که نسبت به دیگران و خطاهایشان گذشت می کند. همان خطاهایی که خودش اگر مرتکبشان می شد، خود را به شدیدترین وجه مجازات می کرد. از خود شیفتگی است که دل می سوزانیم برای دیگران، که خیال می کنیم طفلکی کمک لازم دارد، از پسش بر نمی آید. هر آدمی از پسِ زندگیِ خودش باید بر بیاید. هر آدمی روایت گرِ قصه ی خودش است و قصه اش خوب یا بد نتیجه ی بازیِ خودش است و اغماضی هم در کار نیست. بی رحم شده ام. تازه فهمیده ام که گاهی بهترین کاری که می شود برای دیگری کرد بی رحمی است در حق اش. از بی رحمی ام خودم هم زخم می خورم. ولی این زخم ها سطحی تر از زخم هایی اند که اغماض به روحم زده. همین.

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

هفتصد و هشت

فاصله گاهی لازم است. خستگیِ ناگزیر که پیش می آید فاصله لازم است. نزدیکی هم گاهی لازم است. گاهی باید تا یک قدمیِ دره رفت.  به وسوسه ی پریدن پا داد. به خود مجالِ سقوط داد. گاهی سقوط آدم را بیدار می کند و گاهی دیدنِ دره. در هر دو حال باید به خود مجال داد. بی ترسِ سقوط گام برداشت. صعود با ترس نمی سازد.

ترس را گذاشته ام درِ کوزه. نشسته ام در این قطار که بالا و پایین می رود با شتابی غریب. دل آشوبه ام را قورت داده ام و از زوزه ی باد که در موهایم می پیچد آوازِ شوق ساخته ام. شوقِ نامعلوم. حالِ کوهنوردی که به قصدِ اورست آخرین آبادی را پشتِ سر می گذارد. آن شوقِ دلهره ناک. چه کسی می داند چه خواهد شد. صعود یا هبوط؟ چه فرقی می کند. شادیِ عزلتناکِ کوه. همین بس.

۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

هفتصد و هفت

زندگی گاهی عجیب به آدم طعنه می زند. که یادش بیاورد که حتی سنگ نبشته ها هم محو می شوند. که اطمینان شوخیِ محض است. که هیچ چیز ناممکن نیست. این طورهاست که مدام به آقای قاضی فکر می کنم که می گفت هیچ کس و هیچ چیز را نمی شود قضاوت کرد، که قضاوت از بی توجهی آب می خورد، از خودشیفتگی.

The Judge: Deciding what is true and what isn't now seems to me...a lack of modesty.
Valentine: Vanity?
The Judge: Vanity.

خودشیفتگی ام در حیرت آب شد. در حیرت و شوق. تمام شد. ستونی شکست و غبار شد. دادگاهِ درونم را به تجربه آشوب می کنم.

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

هفتصد و شش

برای خودم «علی در جنگل»-درمانی تجویز کرده ام. هر چند بار که لازم باشد، هر روزی که لازم شود. با خودم فکر می کنم به تک تکِ قصه هایی که درش هست. از علی بگیر تا بتهوون تا هلن کلر. که زمین خورده اند هر کدام. که بلند شده اند. که مهم بلند شدن است. این ترانه را خیلی دوست دارم. باید یک شب مفصل بنویسم از این آهنگ. اینکه چه به سرم می آورد نوایش، واژگانش.
من آدم خوشبختی ام که این آهنگ را شنیده ام.



من آدم خوشبختی ام که امروز یکی از آرزوهای تمامِ عمرش برآورده شده. که رفیقی داشته باشد که همین طور بی هوا برود در خانه اش و چند ساعتی گپ بزنند و بعد برود پیِ کارش. رفیقش بوده پیش از این هم، اما امروز برای اول بار سرم را انداختم پایین رفتم درِ خانه ی رفیقی از دست و ساعتی را به گپ و گفت گذراندم. زندگی خوب است. خیلی خوب.

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

هفتصد و پنج

دلم می خواهد بنشینم سر جایم. بنشینم تا یکی بیاید نازم را بخرد. آرام دست بکشد به سرم. بگوید که اشکالی ندارد که این بار من خسته باشم. که می شود این بار من بنشینم کنار و بگذارم بقیه بارم را بکشند. با این حال، چیزی تهِ دلم می داند که از من بر نمی آید. من که همیشه آستین بالا زده ام و تنهایی بار خودم را کشیده ام، حالا بعد از ربع قرن نمی توانم خودم را به یک جا نشستن و به امید دیگری آرام کنم. نهایت ارفاغی که به خودم می توانم بکنم این است که اگر لازم است استراحت کن اما وا نده...
بچه بودم، گوشه ی اتاقِ پذیرایی مان بود. یک کارتِ خیلی کوچک. نقاشیِ یک سرخپوستِ خسته که هنوز نشسته بود محکم روی اسبش. دَمِ غروب بود. و روش این شعر نوشته شده بود.

When things go wrong, as they sometimes will,
When the road you're trudging seems all uphill,
When the funds are low and the debts are high,
And you want to smile, but you have to sigh,
When care is pressing you down a bit-
Rest if you must, but don't you quit.

گاهی یک یادداشتِ کوچک تا همیشه توی زندگیِ آدم سنگین و محکم می ماند. این برای من یکی از همین هاست. این طورهاست که نمی توانم خودم را راضی کنم به وا دادن. به بریدن. به نشستن و دست روی دست گذاشتن. نشستنی هم اگر هست، برای استراحت است. مثل همین میلی که این روزها برای رفتن به غارِ عزلتم دارم. که بروم در خلوت خودم با خودم کنار بیایم. بگذارم طوفان ها بگذرند و احساساتِ متلاطم شده ام آرام بگیرند. که بهتر ببینم با خودم چند-چندم. که چه کارها ازم بر می آید این روزها. باید دست به کار شد. اما قبل از آن باید آرام گرفت. مثلِ آخرین ضیافتِ شامِ قشون، پیش از یک نبرد سرنوشت ساز...

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

هفتصد و چهار

کلنجار می روم با خودم. باید بروم توی غار. باید بروم توی غار و تمامِ هیولاهای درونم را رها کنم تا توی تاریکیِ نمناکِ غار آرام بگیرند.
حتی نمی توانم کلمه ها را مرتب کنم توی ذهنم این طور که با هم گلاویز شده اند هیولاهای درونم.

دلم می خواهد بروم افریقا. بروم چاد نزدیک فیل ها. اینجا خیلی سرد است.

۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

هفتصد و سه

تردید آفتِ آرامش است. دوراهی ولی اجتناب ناپذیر است. وسوسه، خستگی. لغزش. خسته ام امروز. خسته ام این روزها. از حساب و کتاب کردن. از امید بستن و از این ستون به آن ستون رفتن. از نصفه نیمه بودن. از درد را به درد پاک کردن. دلم می خواهد بروم توی غار چند وقت. تمامِ دردها و وابستگی ها را بگذارم بیرون غار و بروم توی تاریکی و خلوت...

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

هفتصد و دو

تولدم بود چند روز پیش. اندوهگین بودم کمی. از همین دلخوری های معمول که معمولا قورتشان می دهیم و می گذریم ازشان. با این حال وقتی از یک حدی بیشتر و متراکم تر باشند در زندگیِ آدم، تلخی شان به کام آدم می ماند. همان قطره قطره ها می شوند جام شوکران. کرختی ای که از دست و پاها بالا می آید و می دانی به سینه که برسد کار تمام است. این طورها بود که پیامش دادم که فلانی وقت داری؟ نیازم به گپ زدن. وقت داشت. وقتی که نشستیم رو به روی هم کرختی از بازوهام داشت می ریخت به سینه ام. سنگین بودم و سرد. آنجا رو به روم نشسته بود و گوش می داد به چس ناله های بی پایانِ من و آرام با هر تکانِ سر، با هر لبخندِ آرام که می فهمم، با هر حرکتِ ابروش پیِ توضیح بیشتر، گرما جاری می شد توی تنم. کرختی را پس زدم به هر ضرب و زور. پیش از آنکه سینه ام را پر کند. نزدیک بود این بار. اگر نبود، اگر وقت نداشت... همراهم ماند تا بعد از نیمه شب. تولدم شده بود و من حالم خوش بود و چه حیف است که این خوشی های نابِ کوچک را نمی شود با واژه ها بیان کرد بی اینکه لوس و بی نمک شوند. چه حیف که من نمی توانم بهش حالی کنم که آن شب چه قدر حالم را زیر و رو کرده. الان، این چند روز هی فکر می کنم به آن شب، به اینکه دلم می خواهد یک طوری آن خوشیِ ناب را برایش بیاورم، که حس کندش او هم. هنوز نمی دانم چه طور ولی. شاید اگر شاعر بودم می شد. حیف، نیستم.

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

هفتصد و یک

خنده دار است همزمانیِ عددی خاص با شبی خاص. آن شب مترو کار نمی کرد. بعد از نیمه شب بود و هنوز دانشگاه بودیم. راه افتادیم که برویم خانه. ورودی ایستگاه مترو را با نوارهای زرد بسته بودند. رفتیم تا ورودی ای دیگر. زنی خسته از پله ها بالا می آمد. گفت بیخود نروید پایین. تعطیل است. سرماخوردگی و سرمای شب ترکیبِ غم انگیزی است اگر که تنها باشی. با یک دوستِ خوب ولی چندان هم بد نیست. خانه ی من از دانشگاه دور نیست خیلی، نزدیک هم نیست ولی. با تاکسی باید از روی پل رد بشویم. پلِ خر بگیری که می گویند، همان. کرایه ی تاکسی ناگهان دو برابر می شود وقتی از پل می گذری. تنگدستیِ ایام دانشجویی گاهی سبب خیر می شود ولی. خانه ی دوست نزدیک تر بود. بدونِ نیاز به عبور از پل. تاکسی گرفتیم و رفتیم خانه اش. بماند که تا خود صبح چشم هم نگذاشتیم و گپ زدیم و خستگی اش دیشب امانم را برید و بیهوشم کرد و واماندم از نوشتن، ولی آن شب از آن شب هاست که تا همیشه یادم بماند. شبی از شب های زمستان که تا خودِ صبح گپ زدیم و من که یک خط در میان نفسم بالا نمی آمد از گرفتگیِ بینی و ورمِ حلقی از که نفس کشیدن های عمیق از دهان کاملا خشکیده بود و او که به تقلای من برای نفس کشیدن در میانه ی جمله ای یا خنده ای حتی می خندید و من را به خنده می انداخت. یک شب هایی این طور ساده ثبت می شوند توی ذهنِ آدم. دیوانگی های ناگهان، که به منطقِ خواب و استراحت پشت کنی، و تا خودِ صبح به حرف زدن بگذرانی. گیرم که روزِ بعد سرِ کلاس خوابت ببرد یا مثلا سردرد گریبانت را بگیرد، چه اهمیت دارند این دردسرهای گذرا...

۱۳۹۲ اسفند ۹, جمعه

هفتصد

شبِ صدم را یادم هست که به تأخیر افتاد. یادم هست که خیال می کردم به چهره ی کاملِ چنان شبی خراش افتاده. و امشب باز... سرماخوردگی و خستگی...

۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه

ششصد و نود و نه

شلختگی بدجور مسری است. از یک گوشه ی زندگی شروع می شود و مثل خوره می افتد به جانِ ذهن. می شود دو شب ننوشتن و هزار و یک کارِ عقب افتاده. شلختگی دلهره می آورد. هراسِ بی کفایتی. ذهنِ پر دلهره شلخته می شود. این روزها پر از فکر و خیالم. داشتم فکر می کردم به قصه های نانوشته. جمله ها توی ذهنم ردیف شدند:

بعدها گذارمان به هم خواهد افتاد و به یاد این لحظه یا به حسرتش دوباره هم آغوش خواهیم شد. این تماس ولی همین جا تمام شد. من تمام شدم. منِ آن لحظه. و تو. و با این حال باورمان نخواهد شد. و یک روز دوباره همدیگر را خواهیم دید و فکر خواهیم کرد زندگی برای ما بازیِ پیش از طلوع و پیش از غروب را تکرار کرده. و هم آغوش خواهیم شد. از سرِ امید. حسرت. یا  شاید حماقت.


۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

ششصد و نود و هشت

با خودم سرِ جنگ دارم. با هورمون های خودم. خوبی اش این است که می دانم این همه آشفته حالی از کجا آب می خورد. هر چند هنوز با خودم کلنجار می روم هر بار. که لابد از ضعفِ ذهن است که هورمون ها این طور برش چیره می شوند. که این طور عاجز می شود. هر چه قدر هم که دانشمندان و محققین از افسردگیِ ناشی از تن و روندِ طبیعی اش بگویند، باز هم برای من پذیرفتنش سخت است. که این طور هر بار در بمانم از تمرکز، که خوشی هایم انگار سر بخورند از بین انگشت هام و بروند به ناکجایی که هنوز نمی دانم چه طور است که دو سه روز بعدتر که هورمون هام آرام می گیرند یا ترکیبشان عوض می شود یا هر چه، دوباره بر می گردد سرحال و سرخوش. به همین مسخرگی. انگار که زندگی بادکنکی باشد که چند روز از دستم رها می شود و من پر از دلهره و آشفتگی دنبالش می دوم آن چند روز. حالِ غریبی است که مدام به خودم یادآوری می کنم که این ها همه از غلیان یک سری ماده ی شیمیایی است که مادرِ طبیعت در وجودت کار گذاشته. آرام باش، یک نفس عمیق بکش و ادامه بده.

برای این روزهای خودم ادای احترام به شادمانی را تجویز کرده ام:


۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

ششصد و نود و هفت

از بهترینِ هدایا کتابِ دست دوم است. کتابی که برای صاحبش عزیز بوده. که حاشیه اش از توی دست گرفتن کمی تیره شده، که جلدش ردِ عرقِ دست های هیجان زده ای را دارد که توی اتوبوس در یک روز گرم تابستانی رهاش نکرده. کتابی که سابقه دارد. خاطره دارد. این طورها می شود که وقتی جعبه ی سبز را باز می کنم نفسم در سینه حبس می شود. پشمکِ زعفرانیِ حاج عبدالله عالی است. جغدک محشر است. چای وانیلی پر از نشاط است ولی هیچ کدام به پای شالِ زرد و مشکی که می دانم دست باف است نمی رسد. از توی جعبه که درش می آورم چشمم به کتاب می افتد که آن زیر پنهان شده. کتاب را خوانده ام. خودش قدیم ترها بهم امانت داده بود که بخوانمش. اول خیال می کنم که به خاطرِ آشفتگی های این روزهام که می داند چه طور گاهی به مرزِ از پا افتادن نزدیکم کرده، رفته کتاب را برایم خریده و فرستاده. درش که می آورم می فهمم که نو نیست. که همان کتاب است که قدیم ترها... جای دست های من و او و احتمالا چندین و چند نفر دیگر از دوست های آن روزها برش هست. مست می شوم. بازش که می کنم مختصر برایم نوشته که «این کتاب پیش تو باشه بهتره» همین شش کلمه کافی است. هزار قصه دارد همین شش کلمه. آدم باید خیلی خوش شانس باشد که رفیقی داشته باشد که از آن سوی اقیانوس با شش کلمه بتواند روزش را پر از رنگ و شادمانی کند. نه فقط روزش را، زندگی اش را. هر روزش را.

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

ششصد و نود و شش

دارم بهتر می فهمم حالِ آن روزهاش را. سرگشتگی اش را و شوقِ بازگشتش را. آدم است دیگر. می دود دنبالِ پروانه ای و گم می شود توی دشت. شوقِ خانه و بازگشت چندین و چند برابر می شود. گم شدن گاهی بهترین راه است برای پیدا شدن.

۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

ششصد و نود و پنج


مچ خودم را گرفتم امروز. توی قطار داشتم این را زیر لب می خواندم. از اعماق ناکجای ذهنم باز زده بالا این سرگشتگی. این ترس:

Confusion will be my epitaph
As I crawl a cracked and broken path
If we make it we can all sit back and laugh
But I fear tomorrow I'll be crying

چند پاره ام این روزها. یک ناظرِ حیران یک گوشه ی ذهنم نشسته و به بازی های پر تلاطم زندگی نگاه می کند. زندگی و احساساتِ پراکنده و منطقی که گرد و خاک به پا کرده. سرگشتگی از این دست آخرین بار کِی گریبانم را گرفته بود؟ هفت سال پیش یا هشت سال مثلا؟ گذشت آن بار. این بار ولی نمی دانم. من باید بگذرم که هنوز نگذشته ام.

۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

ششصد و نود و چهار

نوشته بزرگترین ایرادی که در خودت می بینی چیست. شروع می کنم به کنکاش توی خودم. کلافِ سردرگمِ نقایصی که منم. آقای بولگاکف از یک گوشه ای فریاد می کشد که بزرگترین گناه جبن است. می گردم می بینم ته خطِ ناراستی ترس است. تنبلی هم. بی برنامگی هم. و هزار و یک قصه ی دیگر که تمامش از ترس آب می خورد. آی آقای بولگاکف! با این همه جبن چه کنیم؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۸, دوشنبه

ششصد و نود و سه

تنگ می شود دلم. مثلِ تنگِ بلور. ماهی خودش را می کوبد به شیشه ای که به قامتش کوچک شده. خودش را می کشد بالا، تا توی گلویم و بغض می شود. سنگین و تلخ. تمامش از یک جمله شروع می شود. از یک خنجرِ بی مقصود. از یک پرِ کاهِ بی موقع که ناگاه تیز می شود و سنگین و می شکافد و زخم می زند. از یک اعتراضِ بی موقع. از یک دلخوریِ بی دلیل. آدم است دیگر. جمله اش تمام نشده آه از نهادش بر می آید به دیدنِ کلماتِ ماسیده بر صورتی که مقابلش خشک می شود. که همان جا می ماند انگار که داغی به تنِ زمان و مکان. آه است دیگر. از وقتی که تلخون را به سرانجامش رساند دیگر آفتابی نمی شود دور و برِ آدم ها. تلخون هم همین طورها بود دیگر. چرا باید خیال می کرد زندگیِ مرد به پری بند است؟ چرا باید همه چیز گره بخورد به یک کلمه؟ چرا دلِ آدم می تواند سنگین بشود و تهِ گلوی آدم تلخ بشود طوری که آب سیب که هیچ، خود عسل هم از پسش بر نیاید؟ اصلا تمامش زیر سرِ همان سیب است. حوا چرا باید فکر می کرد همان یک سیب می تواند زندگی را این طور بالا و پایین کند؟ زندگی خودش هیچ، زندگیِ نسل اندر نسلِ فرزندانش را. همیشه همین طورهاست. سنگریزه ای است که زیرِ پای کوهنورد می لغزد و خوراکِ دره می کندش.

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

ششصد و نود و دو

یک وقت هایی هم هست که در خودت یک آدمِ تازه ای را کشف می کنی. که پیِ یک سرِ نخِ کوتاه را می گیری و می رسی به یک کلاف سردرگم. گیج شده ام از دست خودم. انگار که اقیانوسی که درش شنا می کردم به آنی آب رفته باشد و شده باشد به اندازه ی یک تنگِ بلور و من هی چرخ بخورم و از پشتِ شیشه تصاویرِ مبهمی ببینم و هیچ از سه ثانیه قبل ترم در ذهنم نماند و در یک حیرانیِ ممتد دنیای تکراری را ببینم و باز ببینم و باز ببینم، انگار نه انگار که تمامش همان کهن ترین داستانِ جهان است، که زیر این آفتاب و بیرون این تنگِ بلور هیچ چیز تازه ای نیست.

پس نوشت. سه هفته گاهی یک عمر است.

۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

ششصد و نود و یک

روزهای بهتر می آیند. روزهای بهتر و رویاهای رنگ به رنگ. گپ می زنیم و قصه می بافیم و من به سفرهای نرفته ای فکر می کنم که یکی یکی خواهم رفت. من که آدمِ یک جا بند شدن نیستم. آدمِ جا زدن. می روم توی صورتِ چیزی که ناممکن به نظر می آید، که تهدیدم می کند که جا بزنم. می روم چون بلد نیستم بمانم و قناعت کنم به ماندن توی مرزها، بین دیوارها. سفر به دیگر سو... چند روزی به اینجا سر نمی زنم. تا پنج شنبه.

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

ششصد و نود

آدم یک وقت هایی دلش تنگ می شود. نه برای آنچه که بوده، که دیگر نیست. نه. برای چیزی که می خواسته بشود و هنوز نیست. دلتنگِ آنم که هنوز نیستم. آنکه آرام است و بیخود از جا نمی پرد. که بی رحم نیست. که طعنه نمی زند. یک وقت هایی هست که آدم اشکش می آید مثلا. دراز می کشد و می گذارد خیسی روی صورتش پخش بشود و حالش بهتر بشود بعدش. یک وقت هایی هم خشم می شود. چشمه ی اشک نمی جوشد و فکرهای تلخ می مانند همانجا، در اعماق، می خشکند و رسوب می کنند. اشک می ریزدشان بیرون. خلاص می شود آدم. خلاص. نمی آید ولی لعنتی. نمی آید آن موقعی که می خواهی اش.

حرف ها راهشان را باز می کنند. آدم اگر به صراحت نگویدشان، به طعنه و در جایی که نباید هوار می شوند. کلی گویی می کنم. برای من این طور است. چه می دانم چی می گذرد در ذهنِ بقیه. آشفته است افکارم.

این طورهاست که روزی که به خراش آغاز شده به کبودی پایان می یابد.

تمامش البته تلخ نیست. رفیقکی را می خوانم. می گوید جسارتش را جمع کرده و در بیست ثانیه ایمیلی سرنوشت ساز فرستاده. خوشحالی در تلخ ترین روزهای زندگیِ آدم هم سرک می کشد بالاخره. و امروز؟ تلخ تر از این ها را هم از سر گذرانده ام. می گذرم. می گذرد.

۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

ششصد و هشتاد و نه

باز سرم درد می کند. خستگی و گرسنگیِ بی پایان می آید و بی میلی به مزه ها. دلم ماست می خواهد. کمی ترش. بی بو. خرما و گردو بریزم توش و آبلیموی تازه. مزه ای که نه ترش است و نه شیرین و نه چرب. و با این حال بی مزه هم نیست. دلم عرق کاسنی می خواهد. بیدمشک. ملایم و خنک. خاکشیر و تخم شربتی بچرخد توی لیوان و بنشیند کفِ لیوان. می توانم تا خود صبح از بوها و مزه های گم شده ای که حتی در این حالِ مزه گریز هم وسوسه انگیزند بنویسم. سرم ولی درد می کند و چشم هام شده اند قدر عدس. سخت باز نگه داشته ام شان.

۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

ششصد و هشتاد و هشت

سرم سنگینِ درد است. توی چشمم درد جمع شده باز. نیمه شب است و من خواب آلود. امروز برف بارید و بارید. سفید و نو قبای نو به تنِ شهر شد. مزخرف می گویم. معده ام را مچاله می کند سردرد. اشتها را می کشد. گرسنه باید باشم ولی نیستم. سرم درد می کند. از لای چشم های نیمه بسته زل زده ام به صفحه ی نمایش. بهتر است بروم بخوابم کمی. همین.

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

ششصد و هشتاد و هفت

خاطراتی را که زمانی رازِ مگو بودند می ریزم وسط دایره... میزِ بینمان پر می شود از حرف های نگفته. ناغافل آمده و نشسته توی تیم انگشت شمار آدم هایی که این روایات را شنیده اند از من. جا می خورم وقتی می بینم چه ساده دارم برایش می گویم. نمی دانم به خاطرِ این است که از تاریخِ حساسیتِ خاطرات گذشته که این طور راحت شده ام با نقلشان، یا اینکه این آدم توانسته بی سر و صدا یکی دو درِ محکم را باز کند. احتمالا ترکیبی است از هر دو. زمان می گذرد و دردها کمرنگ می شوند و سوختگی ها خوب می شوند و زبانِ گرفته باز می شود وقتی که گوش شنوایی هست.

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

ششصد و هشتاد و شش

دو روز است حرف نزده ایم. دو روز هزار سال می شود در بی خبری... برای خودم ویوالدی تجویز کرده ام. مگنیفیکات. به یاد آن روزهایی که تمرینش می کردیمش. انگار زندگی اش کرده ام. محشر است.

چند روزی هست که خالی ام از واژه. ذهنم پر است از تصاویر پراکنده. خواب ها و قصه هایی که دست به قلم می برم گم می شوند. پنهان می شوند توی سایه ها. توی تاریکیِ شب، پشتِ پلک های خواب آلوده ام بازی می کنند.

 ***

عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم
اندر امیدواری
امیدواری
امیدو...

خوش گفته ای آقای سعدی... خوش گفته ای

۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

ششصد و هشتاد و پنج

رسمِ عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی...

این روزها راه می روم و هر نبضی قصه ای می زند. با کسی حرف می زنم، حوصله ام سر می رود. احساس می کنم خودم دارم سر می روم. دست و پام کش می آید. چشمم ورم می کند و بعد سرازیر می شود و می ریزد و می رود توی شکاف بینِ پارکتِ چوبیِ کفِ خانه و بخار می شود و می رسد به طبقه ی پایین. این طوری ها توی خلوتِ خانه ای دیگر سرک می کشم. توی زندگی ها.

یا مثلا وسوسه های گذرای شانه ای که هست و گردنی که خسته است...

این قدر کم خوابیده ام این چند وقت که نفسم تنگ شده. چشم هام سنگین و سرم سبک. بروم بخوابم زودتر...

۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

ششصد و هشتاد و چهار

بی خبری خوش خبری؟ بی خبری بی خبری است. به همین بی معنایی و پر از دلهره و امید.اصلا بگیر میدان جنگِ امید و هراس. از واژه تهی...

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

ششصد و هشتاد و سه

همین دیگر. چیزی که نمی خواست شد و دیگر مهم نیست که بپرسی یا نپرسی. که جواب بدهند یا ندهند. حالم تلخ شد. معده ام انگار سنگ. گاهی یک جمله کافی است. مهم نیست چندبار به خودت بگویی که آنچه شد دفع ضرر بود، دفعِ رنج، زندگی روالِ عادی را خواهد یافت. همین یک جمله تمامش را می تکاند و می بینی که زندگی عادی نیست. که شاید برنگردد.

بهایی است که می پردازیم. زندگی به زور از چنگمان بیرون می کشد این بها را... معامله جوش خورده و دیگر دیر است برای تغییر رأی.

نمی دانم چرا این طور یاد مردی افتادم که سایه اش را فروخت. سایه را که فروخت و خریدار که سایه را آمد و برید و لوله کرد گذاشت زیر بغل... نه جای تردید گذاشت و نه جای تعویض. معمله جوش خورد و تمام... کتابش را دلم خواست یک هو. چه خوب است یک چیزهایی مثل پروژه ی گوتنبرگ وجود دارد...


۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

ششصد و هشتاد و دو

دلزدگی. نمی دانم چرا این طور بی شوق ام. خالی از واژه. ولی یک وقت هایی یک عکس ذهنِ آدم را پر می کند از واژه های متلاطم. یک عکس. در چهره ای که دیده نمی شود هزار و یک قصه هست. بر این شانه ها هزار دلهره سنگینی می کند. قرار است از همین خرابه ها هم رانده شوند. زیبایِ آواره... چشمهاش پر از زندگی. قامتِ کشیده و شانه های محکمش به این سادگی ها از پا در نمی آید. گداییِ کمک و ترحم نمی کند. وسوسه می شوم درباره اش قصه ببافم. درباره ی زنی تنها ایستاده مقابلِ خانه اش. با نگاهی به سمتِ خانه ای که معلوم نیست چند وقت دیگر برپا باشد.




۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

ششصد و هشتاد و یک

یک شب هایی هم منتظر می شوی به خیال خودت می خواهی صبحشان شروع بشود، که مبادا از خوابشان بزنی. ناگهان ولی دیر می شود. همیشه زود دیر می شود. این روزها حتی زودتر از همیشه دیر می شود. مثلا همین دیشب که دیر شدن سطلِ آب یخی بود که همان جا گوشه ی کافه بر سر و تنت انگار خالی شد. گیرم که «دیر» کمی جا باز کرد و چند دقیقه ای محل داد به «سر بزنگاه». اوضاع آشفته ای است. دردی می آید و دردی می رود و آدم نمی داند باید شاد باشد و نگرانی را بگذارد توی انبار یا نه. آشفته بازارِ بی انتها. پناه می بری به داستان، به کار، به آفرینش، به گپ زدن های بی سر و ته. 

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

ششصد و هشتاد

امشب نه. امشب گرفته ام. خوب بودم. گرفته شدم. گاهی یه یک جمله بند است آدم. یک جمله. سردرد که می آید جمله های ساده هم پتک می شوند. سردردِ لعنتی! می آید و جا خوش می کند. خسته ام و تنم کوفته است. همین. برویم زمین را بکنیم تا ماه. اصلا به همین سادگی آدم باید حالِ خودش را خوب کند. با کندنِ یک تونل تا ماه و دیدنِ گلی روی ماه و ردِ قایقی که خزیده تا آنجا.


۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

ششصد و هفتاد و نه

امشب خیلی خسته ام. شوق آفرینش هم انگار چند وقتی است رفته گل بچیند.

۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

ششصد و هفتاد و هشت

وقتی تبریکاتشان لرزه بر اندامت می افکند... سخت نیست فهمیدنِ اینکه در جای اشتباهی از زندگی هستی. در میانِ آدم هایی غریب. دشواری اش تنهایی است که گاهی عجیب سنگین می شود. تقلایی برای راهِ خود را یافتن. در میانه ی این همه هیاهو ادامه دادن. گاهی آدم می لرزد. یک هو می بیند توی پوستِ خودش هم غریبی می کند. از آن وقت هاست که خوب است یکی باشد که بیاید بغلش کند محکم، که گرماش از پوست رد شود و بنشیند به تنِ سرد و دوباره گرمش کند. گیرم یک چند قطره اشک هم این وسط ریخته شود، فدای سر.

۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

ششصد و هفتاد و هفت

نمی دانم چرا در میانه ی این همه دلنگرانی که برای خودم دارم یک هو نشستم پای بلاگِ جگرخراشی که نمی دانم واقعی بودنش است یا تلاشِ آدم هاش برای برپاخاستن و زندگی را دست گرفتن که نمی گذاردم یک بار و برای همیشه از حافظه ام پاکش کنم و دیگر سراغش نروم. امروز اما شگفتیِ تازه ای داشت. یک نفر از ایران یک عکس فرستاده بود. و من چه قدر دلم خواست می توانستم بروم دخترک را برای جسارتش در آغوش بکشم. بیرون ریختنِ احساساتِ تلخ و باور کردن که با وجودِ تمامِ احساسِ درهم شکستگی که واقعه ی تجاوز با خودش می آورد آدمی می تواند بلند شود و محکم زندگی کند. دلم خواست این دختر را بغل کنم به خاطرِ تمامِ آدم هایی که هنوز می ترسند که هر روز ملامت می شوند انگار که تجاوز خودش دردِ کمی است دیگران، عزیزانِ آدمی حتی بعضا، نمک به زخمش می پاشند. پروژه ی جالبی است و خوشحالم که می بینم این طور بزرگ و بین المللی شده. آن روزی که اول بار وبلاگش را پیدا کردم هنوز کوچک بود و در تقلا برای جا افتادن. خوشحالم که هنوز زنده است. هر چند هر بار چنگ می زند به روع و روانم این همه تلخی و خشونت و دردهای ناگفته. گیرم یک دو جمله اش را آدم ببیند اینجا. خیالِ آدم می رود به هزار و یک نگفته ی بینِ جمله ها، به درد، به تحقیر، به تنهایی و عزلت، به بی اعتمادی ای که به بار می آید...

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

ششصد و هفتاد و شش

آدم یک شب هایی از همان سرِ شب دلش می خواهد سکوت سرشار از ناگفته هاست را با صدای آقای شاملو گوش بدهد. ولی شروع می کند و نمی تواند ادامه بدهد. بی قرار است و هیچ جا بند نمی شود. زمان هم کمرِ همت می بندد که نسبیت را ثابت کند و کش می آید... سرِ شبی پایان ناپذیر که نمی رسد به وقتِ خواب.

دلم می خواهد الان، همین الان گوشه ی یک کافه توی پاریس باشم در سال های دور. قهوه ام را مزمزه کنم و این ها را با خودنویس توی دفترچه ای بنویسم. نگاهم برود سمتِ زنی مثلا، آن سوی کافه. و طرحِ پیراهنش در ذهنم امتداد پیدا کند و داستان بشود. داستانی حولِ پیراهنِ زنی توی کافه. مثلا مردی بیاید و اجازه بگیرد و رو به روش بنشیند. بار اول باشد که همدیگر را می بینند. و مرد از لباسِ زن تعریف کند. از درخشش گلِ های درشتِ پیراهنش توی تاریکیِ کافه بگوید. و از اینکه نگاهِ زن از گل ها درخشان تر است و هر بار که پلک می زند کلِ کافه را تاریکی بر می دارد. و من که آنجا نشسته ام گواه باشم که هر بار که زن پلک می زند دستم به نوشتن نرود انگار که دنیا را از نور خالی کرده باشند و سوی چشمم برای لحظه ای تار شده باشد. و زن بخندد آن طور که انگار می داند تمامِ این ها حرف است. که می داند مرد چه می خواهد و نداند واقعا که در دلِ مرد چه می گذرد. که مرد یکی باشد از هزاران هزار که عطشِ هم صحبتی دارد. که باز مثلِ هزاران هزارِ دیگر توی دلش غوغا شده باشد که شاید برای چند ساعتی یا شاید یک شب عطشش را این زن فرو بنشاند. و زن بخواهد که برود از شرم یا از ترسِ ننگ یا از دلهره ی خلاء بعد از هم صحبتیِ تن ها که ناگاه در سکوتِ شب بر تنِ کوفته اش هوار می شود و می داند این مرد هم ستونی نیست که او را از آوارِ آن خلاء نجات بدهد. و مرد دستش را بگیرد و در این تماسِ دست ها چیزی باشد که زن را متوقف کند. که زن بایستد مردد و برگردد و در چشم های مرد خیره شود و مرد ازش بخواهد که اصلا تمامِ شب را همان جا بنشینند و گپ بزنند و بعد هر کدام برود پیِ زندگی اش تا شاید زمانی زندگی شان دوباره جایی به هم برساندشان. و بنشینند و من خودنویسم خشک شود و من سایه شوم و همان جا توی تاریکیِ پشتِ پلک های زن و توی تمنای عمیقِ مرد غرق شوم و قلمم نگردد به نوشتن از چشم های آبیِ مردی که از تاریکیِ شبی واردِ کافه ای شد و از نوری که معلوم نبود از کجا توی دو تا چشمِ آبی اش گیر کرده بود و از دست های ظریفی که می لرزیدند وقتی که می خواست رطوبتِ گوشه ی چشم ها را به سر انگشت پاک کند پیش از آنکه روی گونه اش سر بخورد. قلمم نگردد و دلم بلرزد و بی قرار شوم برای سکوت سرشار از ناگفته هاست ولی نه خانم مارگوت لازم باشد شعر را نوشته باشد و نه آقای شاملو لازم باشد با آن صدای گیراش شعر را دکلمه کرده باشد. که سکوتی برابرم از ناگفته ها پر است و الان است که بشکند و بلرزم و زمین و زمان در هم تاب بخورد و من هنوز توی پاریس باشم و زن هنوز پیراهنی تنش باشد پر از گل های درشت و مردی دستش را گرفته باشد و زن به تردید یا ترس ایستاده باشد آنجا و مرد صدا در گلویش شکسته باشد و بی زمانی سیلی شود همه ی ما را بشوید و ببرد...

۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

ششصد و هفتاد و پنج

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند...

بادِ بی سامان. روزهای دور. یادهای پراکنده. من که آن روزها به بی سامانی باد را می ماندم و به سرگردانی ابر را و ژولیده بودم و به آراستگی می خندیدم. روزهای دور... کجاست خانه ی باد؟ کجاست خانه ی باد؟

باد چرا این قدر نقشِ ماندگاری دارد در خاطراتم؟ بادِ داغِ مرداد که پوستم را می سوزاند. نسیم خنکِ معطرِ بهار. بوی یاس و بهار نارنج.

امشب چه قدر یاد در ذهنم چرخ می خورد...

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

ششصد و هفتاد و چهار

خسته ام از بیهودگی. از دلهره. از خیالِ کج. از حماقت. از ادعا. از قضاوت. کلا خسته ام البته. این چیزها بهانه اند. نمی دانم چرا امشب انگار یک لشکری دارند توی دلم رژه می روند. ساعت هم که کمرِ همت بسته که نسبیت را بهم ثابت کند این طور که از هشت شب تا یک بعد از نیمه شب به آنی می گذرد انگار. بروم روزم را تمام کنم. روزم را بگذارم توی قوطی که روزِ بعدی ناغافل رسید بی آنکه این یکی به سرانجامی رسیده باشد...

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

ششصد و هفتاد و سه

آدم است دیگر. یک وقت هایی خوشحال است و می گذارد گنجشک درونش از این شاخه به آن شاخه بپرد و روی هر شاخه ای بی پروا شلوغ کند. بعد می آید با شوق با دوستی گپ می زند و دوست نقلی می آورد از آقایی به اسمِ هوراشیو گونزالس که عجیب وصف حالش است «می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری !هه ! بگو یعنی به اندازه گنجشکی نیستم؟...»

آدم است دیگر. خوشحال می شود از این حالِ گنجشکی اش و فکر می کند به تمامِ سال های کودکی که با غوغای گنجشک ها بیدار می شده که انگار خستگی نمی شناختند در آن ساعتِ گرگ و میشِ پیش از طلوع. آن طور بی پروا دنیا را بیدار می کردند که باهاشان در زیباییِ طلوع شریک شود... گنجشک ها... فکر می کند که چه قدر زمان تنگ است برای تمامِ چیزهایی که در زندگی می خواهد تجربه کند...

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

ششصد و هفتاد و دو

امشب خالی ام. کفِ پام زق زق می کند به ضمِّ ز. هر بیست و چهار ساعت تا دو هفته باید ضماد بمالم بهش. یک قطره است و تمامِ اطلاعاتِ پزشکی اش را هم روی شیشه اش توضیح داده اند. من ولی دوست دارم بگویمش ضماد و فکر کنم به زندگیِ چند صد سال پیش. که چند صد واقعا؟ نمی دانم. و چه ساده آدم عدد می نویسد و می گذرد و چند صد یعنی چند نسل؟ و ذهنم می رود سمتِ ویدیویی که رفیقکِ آن سوی آب برایم فرستاده و تمامِ داستان هایی که برای موسیقیِ مکان ها می شود نوشت...
رویای ما به راه شد با این قصه ها. شب خوشی نصیبِ ما.

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

ششصد و هفتاد و یک

می گویم سرمایه دار هم نشدیم که مرزها به دردمان اضافه نکنند... می گوید خوب است. برایت خوب است که بفهمی در دنیا ثروت و قدرت مهم اند. مهم و مؤثر. فکر می کنم به حرفش. عجیب است که تلخ ترم نمی کند. بعدتر باز داریم حرف می زنیم و همزمان مقاله می خوانیم. می رسم به جایی که آقای نویسنده ی کوبایی حرفی می زند از اینکه اگر در کوبا روزگار نگذرانده بود، اگر تمامِ آن رنج ها را از سر نگذرانده بود دنیا را این طور نمی دید. آقای رینالدو آرِناس عزیز...

۱۳۹۲ دی ۲۳, دوشنبه

ششصد و هفتاد

اینجا می نویسم که یادم بماند. که لحن مهم است. که با جماعتی پر از تعارف نمی شود بی پرده بود. که باید پرده پوشی... گورِ پدرِ پرده پوشی... ذهنم آشفته است. پرده پوشی و پرده دری و تمایلم به وحشی گری و بی خیالی...

لحن مهم است. احترام یعنی بی ادعایی. کلمه ها در ذهنم قاطی می شوند امشب. نمی دانم. و من از میان همه ناآگاه ترینم و با این حال مثلِ خروس می پرم و براق می شوم و بحث می کنم. و لحنم می آزاردشان وقتی می گویم نمی دانم و نفهمیدم و خیال می کردم وقتی می گویم نمی دانم یعنی نمی دانم و در تلاشم بفهمم ولی گویا وقتی می گویی نمی دانی خیال می کنند متظاهرانه می خواهی دانش به رخشان بکشی... حالم گرفته است.

من چرا انگار با خودم درگیرم این قدر؟ پای شوکرانِ مباحثه باید ایستاد. یا اگر بخواهم خیلی ادای اندیشمندی در بیاورم: کسی که مباحثه می کند لاجرم آمادگیِ مجادله را هم دارد. که از دلِ همین مجادله ها تجربه های نابِ انسانی بیرون می آید... اداست و تظاهر. باید بروم تمرین بی ادعایی کنم. بروم ساکت زیرِ آب نفسم را حبس کنم مثل ژولیِ فیلم آبی. کاش استخر دم دست بود الان. اینجا. نصفه شب.