۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

هفتصد و چهل و نه

فکرش را بکن. نشسته باشی، با کسی از تلخی های گذشته و تمام شده حرف بزنی و یکهو عطسه ای بیاید و گیر کند توی دماغت و بشود کوه اشکِ ناگزیر در چشمت بی هیچ احساسی و تو هی تاکید کنی که گریه نمی کنم. این ها همه عطسه است و فکر کنی با خودت چه بی موقع آمده این عطسه ی بی محل و توضیح دادنش هم تفِ سربالا باشد... همچون حالی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر