۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

هفتصد و پنجاه و پنج

دلم می خواهد زمان بایستد. زمان در من بمیرد و من بر زمان بخوابم. این طورها دیگر. یک حالِ سبکی ام که با شلوغیِ این روزهام نمی سازد. این می شود که امروزم یک خط در میان نشسته ام به گوش دادنِ لاکریموزای آقای پرایزنر و آهنگی برای متحد شدنِ اروپا.

سرم هنوز درد می کند از آخرِ هفته ای که به روزی هیجده ساعت کار گذشت. دلزدگیِ بعدش. و این حالِ سبکی و بی زمانی. می دانم زمان که راه بیفتد، روز دورِ تند می گذرد تا جا ماندگی اش را جبران کند. حالِ اد بلومِ ماهیِ بزرگ وقتی که عشقِ زندگی اش را برای اول بار می بیند. زمان می ایستد و بعد روی دورِ تند می گذرد. من الان در آن ایستادگیِ زمانم انگار. دلم می خواهد این حال کِش بیاید. تمام نشود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر