«شاید یک روزی برایت گفتم.» صدایم در نیامد ولی. داشت حرف می زد و من گوش می دادم و ذهنم می رفت به آن موقعی که همین ترس ها و دلهره ها را داشتم و بی گدار به آب زدم و رسیدم به ساحلی دیگر. دلم می خواهد برایش بگویم ولی قصه ام این قدر پر است از آشفته حالی و من این قدر ترس خورده ام از قضاوت که صدایم می شکند در گلویم و حسرت به دلم می ماند که کاش می توانستم بگویم. تمامش از همین حرف های نگفته است. از همین ترس های قدیمی. زندگی به مسیری دیگر شاید می رفت. مسیری به مراتب سرراست تر. من اما قاطرِ چموشِ مسیرهای سنگلاخم. هر چه بیشتر حرف می زنیم بیشتر می بینم که چه دوریم و بیشتر ذهنم قصه می بافد که چه می شد اگر سه سالِ پیش... زندگی ای متفاوت.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر