۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

پانصد و سه

همه ی دغدغه های این روزها یک طرف، غافلگیر کردنش یک طرف. گمانم آدم ها از یک سنی به بعد دیگر تولد برای شان معمولی می شود که نهایت انتظارشان می شود یک پیام کوتاهِ چمد کلمه. وقتی از در خانه وارد شدیم و دیدمان، آن چهره و آن خوشحالیِ نامنتظرش کافی بود که تا چند وقتی از خودم حسابی راضی باشم.

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

پانصد و دو

آدم است دیگر. یک وقت هایی هم جسارتش را جمع می کند می رود به یکی که بهش زخم زده می گوید ببین فلانی، زخمم زدی، دردم آمد، این ها هم که گفته بودی سوء تفاهم یا بیراه یا هر طور می خواهی اسمش را بگذار. سزاوارش نبودم و حق اش نبود این طور بزنی و بروبی و بروی.
گفتم و حالم بهتر شد.

۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

پانصد و یک

موردِ شماتتِ بیجا قرار گرفتم و مانده بودم که چه طور تکه پاره های اعتماد به نفس ام را از روی زمین جمع کنم. دردسرِ ملامت های این طور این است که کمال گرای درون هم صدا می شود باهاش. بعد این جور وقت هاست که لازم است یک نفر بیاید واقع گرای درون را بیدار کند. یک نفر که دیده باشد تلاش ها را و ناکامی ها را هم، که دست بگذارد روی شانه ی آدم که نگران نباش رفیق. خانه ی دلبر را هم مجبور شدیم بگذاریم و بگذریم. کلا زندگی ناکامی هم دارد دیگر. خوشم ولی. فردا ببینم اش و ملامت ها را به تعقل بگذرانیم. امیدوارم به گپ و گفتِ فردا. سخت خواهد بود اما گمانم لازم مان است.

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

پانصد

خسته ام و کارهام گیر کرده اند توی باتلاق و اصلا آن پانصدی که می خواستم نیست این ها. دلم می خواست از عطرِ هلوهای توی مغازه بگویم و زردآلوهایی که زیرِ پوستِ نرمشان یک دنیا مزه و خاطره هست. خوابم می آید و طعمِ گیلاس هم کاری از پیش نمی برد. حاصلِ درخت، عجیب بی حاصلیِ امروزم را به رخم می کشد.

۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

چهارصد و نود و نه

دلم می خواست الان یک رادیوی قدیمی داشتم روی میزِ بغلِ تختِ خوابم. از آن ها که به تنظیمشان با پیچ است. بعد همین طور خسته و بی حوصله بگردم و از بینِ خش خش ها برسم به یک موسیقیِ نا آشنای خوب. از آن غافلگیری های خوبی که فقط از رادیو بر می آید. که برسی به یک برنامه ی شبانگاهی. بعد همان طور که گوش می دهی خوابت ببرد و نصفه شب بیدار شوی و خش خشِ آرامِ رادیو یادت بیاورد جادویی که قبل از خواب تجربه کرده ای. خاموشش کنی و غلت بزنی توی تخت و دوباره بخوابی. گاهی دلم برای آن تجربه ی شوق انگیز تنگ می شود. این خانه ای که دیروز نه، پریروز دیدیمش، روی طاقچه اش یک رادیویِ قدیمی بود. از آن ها که چارستونشان چوبی است. صاحب خانه گفته هر چیزی که آنجاست را کسی که بیاید آنجا زندگی کند می تواند استفاده کند. دلم می لرزد. اگر بشود... یعنی می شود؟

۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

چهارصد و نود و هشت

یک اسمِ سرخپوستی هم ندارم که فقط خودم باشم و بهش بنازم. دونده با گوزنی، خیره به دوردستی، راویِ قصه های آب و بادی، چیزی. می دانی، یک عبارتِ شعر گونی که یک دنیا قصه توش باشد. خیال انگیز باشد. که وجودِ آدم معناش داده باشد. اسمم یک جایی منتظرم است تا بروم پیداش کنم. پیداش می کنم.

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

چهارصد و نود و هفت

یادم هست یک موقعی یک جایی از یک خانه ای نوشته بودم که یک پنجره ای داشته باشد و پنجره اش یک لبه ای داشته باشد که بشود نشست و چای مزمزه کرد و به ازدحامِ کوچه ی خوشبخت نگاه کرد و بعد سیر از تماشای زندگیِ پر هیاهویی که می گذرد،  رفت و توی کاناپه ای غرق شد با یک لیوانِ چای و کتاب خواند.
خب، امروز همچین جایی را دیدم. دلم هم خب رفته است و حالِ خوشی دارم از خیالِ اینکه اگر بشود که بروم آنجا زندگی کنم. آخ از پنجره و لبه و درختِ پشتِ پنجره. آخ از این همه رویایی که با خودش آورده. بروم بخوابم به خیالِ قصه هایی که می توانند زندگی شوند در چنان خانه ای.

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

چهارصد و نود و شش

روزم کسل کننده بود ولی خوب بود. بعد یک نفر خشمِ ناشی از اشتباهی که کرده بود را بر سرم خالی کرد. حالا هر چه هم به خودم بگویم که خوب آدم است دیگر، یک وقت هایی هم اخلاقش (دو حرفی است و به ه ختم می شود) می شود و جای بی ربط خالی اش می کند و این یک وقت هایی برای همه پیش می آید. دلم تنگ شده و کاری هم نمی توانم بکنم. سرم هم درد می کند. مادرِ طبیعت هم مهمان است و خلاصه بساطِ سور و سات شان است. بروم بخوابم. امشب حرفِ خوش خوشانم نمی آید.

۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

چهارصد و نود و پنج

نشسته بود و داشت ملامت وار برایم از انبوهیِ کارها و کمیِ وقت می گفت. بازی است دیگر. باید کاری را به سرانجام برسانیم در سه هفته و نگران است و نگرانی اش را این طور خالی می کند سرِ من. من هم که پله ی آخر. ملامت هم اگر هست نمی توانم سرِ کسی بریزمش بلکه سبک شوم. خودمم و مسئولیتِ کارهای کرده و نکرده. بعد یک لحظه فکر کردم که مثلا چه می شود که آدم ها فکر می کنند به خودآزاری یا حتی خود کشی. داشتم فکر می کردم که الان اگر مثلا حجمِ ملامتش برسد به آنجا که بگوید اصلا به درد نمی خوری، چه کار می کنم؟ یک جورِ آرامی دیدم یک رضایتی از خودم توی دلم هست که اگر عالم و آدم بگویند نکردی آنچه باید می کردی، می توانم صاف بایستم توی روشان که "باید" کشک است، زندگی کرده ام و هنوز کلی قصه مانده که فقط از پسِ من بر می آید روایتشان.

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

چهارصد و نود و چهار

یک شب هایی هم می گذرد به بالای سرِ کسی مراقبت کردن. یا خوابیدن اما گوش به زنگ بودن که مبادا یا شاید کمک. فردای یک همچین شب هایی است که آدم دست می برد به قلم و بعد می بیند خاطرش پرت شده به سه سال پیش و شبِ بیمارستان و خوابِ سبکش. یک طوری که دلش می خواهد برود بنشیند توی غار و به آن شب فکر کند فقط. به روزها و شب های بعدش.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

چهارصد و نود و سه

مهلت ها همین طور به سر می آید. از این ستون به آن ستون می روم و نفسم تنگ می شود و اولویت هام با هم قاطی می شوند و امید می آید از یک طرف و دلهره از یک طرفِ دیگر و کلا بساط جنگ و جدل است و از پا افتادگی اش سهمِ من. دوستِ دور هم دارد می رود و خلاصه-خلاصه و بی هیاهو ورق می زنیم زندگی هامان را و هر دومان می دانیم که این سه سال می توانستیم دوستِ نزدیک شده باشیم و نشدیم و یک چه حیفی می گوییم و همان طور که این سه سال گذشت بقیه ی عمر هم می گذرد و اصلا چه اشکال دارد مگر، نشناختنِ یک نفرِ دیگر از این هفت میلیارد، یا مثلا یکی از همین هفت میلیارد باقی ماندن برای یک نفر دیگر. با این حال از دیشب که خداحافظی کردیم ذهنم مدام می رود سمتش و خیالم می رود سمتِ چای های نخورده و گپ های نزده و کلا همین چیزهایی که سکوت ازشان سرشار است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

چهارصد و نود و دو

مهمانیِ خداحافظیِ آدمی است که سر جمع شاید پنج بار دیده باشم اش در این سه ساله. توی یک شهر زندگی می کرده ایم و حالا دارد می رود. اولین آدمی نیست که دارد از این شهر می رود. با این حال وقتی دعوتم کرد به مهمانیِ خداحافظی اش، فهمیدم بودنِ دورش را دوست داشتم چه قدر. که مثلا یک موقعی که هیچ وقت پیش نیامده، اگر که پیش می آمد می توانستم بهش زنگ بزنم و برویم چای بخوریم و گپ بزنیم. بگذریم. آدم ها می آیند و می روند. بروم خداحافظی کنم و بگذریم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

چهارصد و نود و یک

صبح می آیم دانشگاه، می بینم یک نفری که آمده درخواستِ دوستی فرستاده برام در فیس بوک. یک نفری که بی هوا ازش تشکر کرده بودم بودم بابتِ نوشته ی چندروز قبل ترش و حالِ خوشی که بهم داده بود. یک جوری عمیقا خوشحال شدم. بعدتر می آیم می بینم رفیقکِ قدیمی پیغامم داده. درباره ی چیزی که درباره ی خودمان نوشته بودم. می دانم که هست در زندگی ام. می دانم که می داند که هستم براش. با این حال این پیغام های هر از گاه، این یادآوری های کوتاه، شیرین اند.
خوشم کلا. خسته ام البته زیاد. ولی بیشتر خوشم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

چهارصد و نود

می نویسم. تو بگیر تلاش مذبوحانه اصلا. به منیرو فکر می کنم. به حرفش که چند روز پیش خوانده ام.

"درسال های نکبت بار شصت کتابی منتشرشده بود ودست به دست می گشت به نام گذرازرنج ها نوشته الکسی تولستوی ...من می خواهم برای نوشتن این یاداشت ها عنوان کتاب را قرض بگیرم.
من در دوره ای شروع کردم به نوشتن که خندیدن جرم بود .کسانی را می شناسم که به خاطر خندیدن دستگیر شدند وبرخی که اعدام. رنگ سیاه رنگ مسلط بر زندگی و گاهی رنگ های قهوه ای ویا خاکستری ...تا می آمدی حرفی بزنی می گفتند جوان های ما درجبهه دارند می جنگند وتو اعتراض می کنی ...هیچ کس حق هیج اعتراضی نداشت وبارها درصف های طویل نان و گوشت وکره و ... به جان مردم می افتادند مردمی که اصلا تا همین دیروز نمی دانستند صف چیست .سفر از این شهر به ان شهر یعنی قدم به قدم بازرسی یعنی تورا از اتوبوس کشیدن بیرون و ساعت ها به زیر سئوال کشیدن ...درهمین دوران بود که من سراسر کشور را گشتم ...به انارستان های یزد سر زدم به سیستان بلوجستان به بیرجند وارومیه و نیشابور و...حتی تا تا نزدیک خانقین رفتم خودم را به عنوان مادر شهید جا زدم ورفتم تا جنگ را دراخرین روزهای نابودیش ببینم ...ویاداشت ویاداشت و نوشتن کلماتی که زیبا و بکر بودند ودرست درهمین دروان بود که یکی از دوستانی که حالا جراح بود وکار پروپیمانی داشت مرا دریکی از خیابان های تهران دید پرسید چه می کنی : گفتم زندگی ...گفت کاروبار گفتم ندارم گفت ادرس خونه گفتم ندارم گفتم ...هی هیچ ندارم جز همین .دفتر کوجکی را از توی کیفم نشانش دادم .. وگفتم داستان می نویسم .او که دردوران دانشجویی عاشق دل خسته من بود گفت : کسی برات سرکتاب باز نکرده ؟ برو برای خودت یه شوهری پیدا کن این زندگی نیست که توداری ...هاهاها
حالا چند سال می گذرد از ان دوران ؟ من برای خودم داستان ها نوشته ام ومی نویسم"*

می نویسم. تو بگیر گذر از رنج ها. تمرینِ نوشتن یا هر چه. امشب خوشحالم. نوشتم و خواندمش و راضی که خوب طبعا نبودم چندان از این اولین تجربه. با این حال حسِ خوبی داشت چند روز بازی کردن با یک ایده و حذف و اضافه ها و بازنوشتن ها. یک ابزارِ خوبی هم یکی از دوست هام بهم نشان داده برای مرتب نوشتن. قیافه ی مرتب و تمیزِ نوشته، دلِ آدم را شاد می کند. شوق می آورد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

چهارصد و هشتاد و نه

فشار و این حرف ها به کنار، امشب می خواهم قشنگ آرام بخوابم. بدونِ دغدغه ی بیدار شدن. فردا آخرِ هفته است. گیرم توی این مملکت نباشد، آنجا که هست. چه فرق می کند اصلا. از چرت زدن های بیهوده ی روی صندلی که بهتر است. یک روز را تا جایی که سیر شوم بخوابم.
بی حوصله شده ام. چس ناله های تکراری. تاب نمی آورم شان. بعد از یک ساعت بی قرار می شوم که بزنم کوه. کوه هم ندارد این شهر. عوضش البته تا بخواهی رودخانه دارد و خیابانِ شلوغ. کوه نمی شود ولی عالمی است این هم. امروز مثلا. توی دانشگاه نشسته بود داشت ناله می کرد که چه قدر همه چیز بد است. که چه قدر هیچ کارش پیش نمی رود. که چه قدر این دانشگاه بن بست است و هیچ راهِ پس و پیشی نمانده براش. گوش دادم. بعدِ یک ساعت به یک جایی رسید که دیگر هر چه می خواستم بگویم می گفت نه، این ها به شرایطِ من نمی خورد، من از همه بیچاره ترم. من هم بریدم دیگر. گفتم شرمنده، من حرفِ دیگری ندارم. چی بگویم خب. عصبانی شد که من که ازت نخواستم آرامم کنی. من هم آرام رفتم بیرون. نه عصبانی، نه حتی ناراحت. یک جورِ گیجی بی حوصلگی ام غافلگیرم کرد. بی حوصله شده ام. این قدر که خودم هم می بینم. قبلاها می توانستم چندین و چند ساعت بنشینم و گوش بدهم. نمی دانم. خیلی هم فرقی نمی کرد کی باشد آن آدمی که یک گوشِ شنوا می خواست. الان ها ولی نمی توانم. بی حوصلگی می آید زود. دلم می خواهد بروم. شاید حالِ خودم است که خوش نیست که دیگر جا ندارم برای تلخی های بی پایان. پایان را آدم ها باید خودشان رقم بزنند بر تلخی هاشان. مصیبت شاید به اختیار نباشد، تلخی را اما آدم ها یک جایی باید بایستند و بگویند که بس است دیگر. گریه هام را کردم. وقتش است بروم و روزِ جدیدم را شروع کنم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

چهارصد و هشتاد و هشت

حالم ناخوش است. تنم را می گویم. شام همین طور مثلِ سنگ شده و مانده توی دلم. محضِ اینکه خراشی باشد به خوشیِ بی بدیلِ امشب و تمرین تانگو. جلسه ی دوم بود. خوش خوشانم است. موسیقی اش که دلنشین است. حرکات هم که چابکانه و موزون. بهترین قسمتش هم این است که می شود آدم چشمش را ببندد و خودش را بسپارد به نوای موسیقی و نشانه های هر حرکت را از فشارِ آرامِ دست ها بخواند و از ضربِ موسیقی. خوشم خلاصه. تو بگیر مست اصلا. سر حالم آورد بعد از یک روزِ طولانی.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

چهارصد و هشتاد و هفت

نمی دانم چرا مدام خسته ام و خواب آلوده این روزها. می رسم خانه و انگار خواب در را برم باز می کند. دلم می خواهد بروم مرخصی چند وقت. ذهنم آیش می خواهد. یک چند وقتی کاری دیگر کردن. یا اگر بشود کاری نکردن. دلهره ی چه خواهد شدِ یک ماه بعد هم هست که مبادا این گل بی سبزه بماند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

چهارصد و هشتاد و شش

خوابِ بعد از یک شبِ طولانی. آن خواب. آن حال. حالا فکر کن پشت پنجره غوغای پرنده ها برپا باشد در یک روزِ بهاری. نه آن قدر شلوغ که خواب بر هم بزند. همان قدر که نجوای لالاییِ باشد برایت. روزم این طور شروع شد. به کارهام رسیدم. خوشم به آخرِ هفته ام. راضی ام.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

چهارصد و هشتاد و چهار

درِ جدید درست کردیم. جانمان در رفت ولی درِ جدید الان بر پاست و بر پاشنه می چرخد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه

چهارصد و هشتاد و سه

از دیروز هی این را گوش می دهم. هی هر از گاهی دوباره به عکسش نگاه می کنم. در این نگاهِ خیره از پنجره ی پشتِ اتوبوس چه قدر قصه هست. آدم را یادِ خداحافظی های زندگی اش می اندازد. یک لحظه هایی هستند، یک خداحافظی هایی که مهم نیست بعدش همدیگر را چند بار و کجا دیده باشید، توی ذهن می مانند. پررنگ و دست نیافتنی. مثلِ آن موقعی که توی افطاری بغلش کردم و خداحافظی کردیم و ترکیدیم. همدیگر را دیده ایم بعدش هم. باز هم خواهیم دید. محکم تر از قبل حتی شده ایم. با این حال آن خداحافظی، آن برگی که آن شب، آن جا ورق خورد توی ذهنم مانده. بعد یک روزی، یک عکسی از یک مردی که از عقبِ اتوبوس خیره شده به آن دورها، به آن کسی که نقطه ای شده در دوردست، که شاید در پیچِ جاده از دید خارج شده باشد، با آن صورتی که بی حال و بی حس مانده، مثلِ زخم خورده ای که در هیجانِ ماجرا داغ است و هنوز دردی حس نمی کند، یک همچین عکسی پرتم می کند به آن روز. می شوم مسافری که پنجره ی عقبِ اتوبوس خیره مانده به یک جایی که دیگر نمی شود دیدش.


از دیروز هنوز برم سنگینی می کند حرفش. گفتم من از تلفن خوشم نمی آید خیلی. کاریش هم نمی توانم بکنم انگار. باید خیلی دلتنگی سنگین شود که بتوانم بیزاری ام را قورت بدهم و برسم به نقطه ی تلفن به دست گرفتن. جانم هم برای آن آدم ها می رود اما تلفن بی روح است و دستم نمی رود سمتش. بعد ولی در پاسخم می گوید می خواهی چه کار کنی پس. این دنیا که درش هر کسی یک گوشه افتاده، جز تلفن چی آدم ها را نگه می دارد. حرف نزنی همه چیز از دست می رود. من فکر می کنم به چزاره پاوزه. به توصیفِ ناتالیا گینزبورگ از چزاره. چاره چیست ولی. نشسته کیلومترها آن طرف تر و نزدیکی را با تعدادِ کلمه هایی که رد و بدل می شود می سنجد. دلتنگ است و کاری از دستم بر نمی آید. نزدیک است بهم و خیال می کند نیست و به کلام نمی آید حالم. می نشینم به فکر که چه می شود کرد. پر از تلخی می شوم از لحنِ خسته اش که یک جام احساسِ گناه می ریزد به حلقم که نیستی و البته این تصمیمِ شخصی ات است ولی این طور نمی شود. این بازی را بلدم. بازی ای که آگاهانه یا نه هر دو درگیرش می شویم. اقلا برای چند دقیقه. خسته بحث را عوض می کنیم هر دو. من که گپ و گفتِ هر از گاهِ با فراغِ بال را دوست دارم و او که کوتاهِ هر روزه را ترجیح می دهد انگار. خود خواهم زیاده از حد شاید.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

چهارصد و هشتاد و دو

من به کلام باور دارم. جر و بحث هم به نظرم لازم اند. همه اش که نمی شود لبخند باشد نمی شود که همه اش به بله همین طور است که می گویی بگذرد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

چهارصد و هشتاد و یک

بی نظم شده ام. انگشتانم هم بی قرار شده اند. خسته ام اما خواب نمی آید. فردا قرار است گپ بزنیم. می دانم هیچ اتفاقِ خاصی نخواهد افتاد. این همه خیال های سنگ واکندنی که در ذهن دارم هیچ خواهد شد وقتی که بنشینیم و باز از موعدِ چهار هفته ی دیگر بگوید و مقاله ای که مثلِ قارچ امیدواریم سر از خاک در بیاورد به فاصله ی یک غروبِ بارانی و صبحِ شبنم-ناکِ آتی. کلا این قمر و عقرب هم خوشند به وصال این روزها.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

چهارصد و هشتاد

کماکان سردرد و خستگی. آخرِ هفته ی مریضی. فردا هم چه خوش چه ناخوش روزِ کار است. پیرِ غرغروی درونم امروز زده بالا. بروم قبل از اینکه به افتضاح بکشد اینجا را.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

چهارصد و هفتاد و هشت

سرما را صبر کردم بهار بیاید و نایاب شود تا با تفاخر بخورمش. بروم دراز بکشم که این آب دماغِ لعنتی به هیچ صراطی مستقیم نیست الا به گرانش و الان است که بریزد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

چهارصد و هفتاد و هفت

قمر و عقرب کماکان در حالِ معاشقه اند و بی خوابی هاش نصیبِ ما! آدم ولی گوشش پر می شود و می گذاردشان به حالِ خودش و زندگی اش را پی می گیرد. بعد می بیند این همه در گیری های ذهنی هم می گذرند و زندگی بهتر از آن است که آدم به کامِ خودش تلخی بریزد و چنگ بزند به اندوه هاش. می گذارد و می گذرد و قمر و عقرب هم به وصالشان خوش باشند، ما که بخیل نیستیم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

چهارصد و هفتاد و شش

مثل این است که به آدم بگویند رفته بودی سفر، وطنت را آب برد. من دیگر جایی ندارم بروم.

کپی رایتش نمی دانم از کیست. یک موقعی بهار این را یک جا گفت. من از همان موقع مانده در ذهنم. یک شب هایی هی یادم می آید. یک شب هایی مثلِ امشب.