۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

چهارصد و نود و یک

صبح می آیم دانشگاه، می بینم یک نفری که آمده درخواستِ دوستی فرستاده برام در فیس بوک. یک نفری که بی هوا ازش تشکر کرده بودم بودم بابتِ نوشته ی چندروز قبل ترش و حالِ خوشی که بهم داده بود. یک جوری عمیقا خوشحال شدم. بعدتر می آیم می بینم رفیقکِ قدیمی پیغامم داده. درباره ی چیزی که درباره ی خودمان نوشته بودم. می دانم که هست در زندگی ام. می دانم که می داند که هستم براش. با این حال این پیغام های هر از گاه، این یادآوری های کوتاه، شیرین اند.
خوشم کلا. خسته ام البته زیاد. ولی بیشتر خوشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر