۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

چهارصد و نود

می نویسم. تو بگیر تلاش مذبوحانه اصلا. به منیرو فکر می کنم. به حرفش که چند روز پیش خوانده ام.

"درسال های نکبت بار شصت کتابی منتشرشده بود ودست به دست می گشت به نام گذرازرنج ها نوشته الکسی تولستوی ...من می خواهم برای نوشتن این یاداشت ها عنوان کتاب را قرض بگیرم.
من در دوره ای شروع کردم به نوشتن که خندیدن جرم بود .کسانی را می شناسم که به خاطر خندیدن دستگیر شدند وبرخی که اعدام. رنگ سیاه رنگ مسلط بر زندگی و گاهی رنگ های قهوه ای ویا خاکستری ...تا می آمدی حرفی بزنی می گفتند جوان های ما درجبهه دارند می جنگند وتو اعتراض می کنی ...هیچ کس حق هیج اعتراضی نداشت وبارها درصف های طویل نان و گوشت وکره و ... به جان مردم می افتادند مردمی که اصلا تا همین دیروز نمی دانستند صف چیست .سفر از این شهر به ان شهر یعنی قدم به قدم بازرسی یعنی تورا از اتوبوس کشیدن بیرون و ساعت ها به زیر سئوال کشیدن ...درهمین دوران بود که من سراسر کشور را گشتم ...به انارستان های یزد سر زدم به سیستان بلوجستان به بیرجند وارومیه و نیشابور و...حتی تا تا نزدیک خانقین رفتم خودم را به عنوان مادر شهید جا زدم ورفتم تا جنگ را دراخرین روزهای نابودیش ببینم ...ویاداشت ویاداشت و نوشتن کلماتی که زیبا و بکر بودند ودرست درهمین دروان بود که یکی از دوستانی که حالا جراح بود وکار پروپیمانی داشت مرا دریکی از خیابان های تهران دید پرسید چه می کنی : گفتم زندگی ...گفت کاروبار گفتم ندارم گفت ادرس خونه گفتم ندارم گفتم ...هی هیچ ندارم جز همین .دفتر کوجکی را از توی کیفم نشانش دادم .. وگفتم داستان می نویسم .او که دردوران دانشجویی عاشق دل خسته من بود گفت : کسی برات سرکتاب باز نکرده ؟ برو برای خودت یه شوهری پیدا کن این زندگی نیست که توداری ...هاهاها
حالا چند سال می گذرد از ان دوران ؟ من برای خودم داستان ها نوشته ام ومی نویسم"*

می نویسم. تو بگیر گذر از رنج ها. تمرینِ نوشتن یا هر چه. امشب خوشحالم. نوشتم و خواندمش و راضی که خوب طبعا نبودم چندان از این اولین تجربه. با این حال حسِ خوبی داشت چند روز بازی کردن با یک ایده و حذف و اضافه ها و بازنوشتن ها. یک ابزارِ خوبی هم یکی از دوست هام بهم نشان داده برای مرتب نوشتن. قیافه ی مرتب و تمیزِ نوشته، دلِ آدم را شاد می کند. شوق می آورد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر