سرما را صبر کردم بهار بیاید و نایاب شود تا با تفاخر بخورمش. بروم دراز بکشم که این آب دماغِ لعنتی به هیچ صراطی مستقیم نیست الا به گرانش و الان است که بریزد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر