۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

چهارصد و هفتاد و هشت

سرما را صبر کردم بهار بیاید و نایاب شود تا با تفاخر بخورمش. بروم دراز بکشم که این آب دماغِ لعنتی به هیچ صراطی مستقیم نیست الا به گرانش و الان است که بریزد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر