دلم می خواست الان یک رادیوی قدیمی داشتم روی میزِ بغلِ تختِ خوابم. از آن ها که به تنظیمشان با پیچ است. بعد همین طور خسته و بی حوصله بگردم و از بینِ خش خش ها برسم به یک موسیقیِ نا آشنای خوب. از آن غافلگیری های خوبی که فقط از رادیو بر می آید. که برسی به یک برنامه ی شبانگاهی. بعد همان طور که گوش می دهی خوابت ببرد و نصفه شب بیدار شوی و خش خشِ آرامِ رادیو یادت بیاورد جادویی که قبل از خواب تجربه کرده ای. خاموشش کنی و غلت بزنی توی تخت و دوباره بخوابی. گاهی دلم برای آن تجربه ی شوق انگیز تنگ می شود. این خانه ای که دیروز نه، پریروز دیدیمش، روی طاقچه اش یک رادیویِ قدیمی بود. از آن ها که چارستونشان چوبی است. صاحب خانه گفته هر چیزی که آنجاست را کسی که بیاید آنجا زندگی کند می تواند استفاده کند. دلم می لرزد. اگر بشود... یعنی می شود؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر