۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

چهارصد و نود و شش

روزم کسل کننده بود ولی خوب بود. بعد یک نفر خشمِ ناشی از اشتباهی که کرده بود را بر سرم خالی کرد. حالا هر چه هم به خودم بگویم که خوب آدم است دیگر، یک وقت هایی هم اخلاقش (دو حرفی است و به ه ختم می شود) می شود و جای بی ربط خالی اش می کند و این یک وقت هایی برای همه پیش می آید. دلم تنگ شده و کاری هم نمی توانم بکنم. سرم هم درد می کند. مادرِ طبیعت هم مهمان است و خلاصه بساطِ سور و سات شان است. بروم بخوابم. امشب حرفِ خوش خوشانم نمی آید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر