نشسته بود و داشت ملامت وار برایم از انبوهیِ کارها و کمیِ وقت می گفت. بازی است دیگر. باید کاری را به سرانجام برسانیم در سه هفته و نگران است و نگرانی اش را این طور خالی می کند سرِ من. من هم که پله ی آخر. ملامت هم اگر هست نمی توانم سرِ کسی بریزمش بلکه سبک شوم. خودمم و مسئولیتِ کارهای کرده و نکرده. بعد یک لحظه فکر کردم که مثلا چه می شود که آدم ها فکر می کنند به خودآزاری یا حتی خود کشی. داشتم فکر می کردم که الان اگر مثلا حجمِ ملامتش برسد به آنجا که بگوید اصلا به درد نمی خوری، چه کار می کنم؟ یک جورِ آرامی دیدم یک رضایتی از خودم توی دلم هست که اگر عالم و آدم بگویند نکردی آنچه باید می کردی، می توانم صاف بایستم توی روشان که "باید" کشک است، زندگی کرده ام و هنوز کلی قصه مانده که فقط از پسِ من بر می آید روایتشان.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر