یادم هست یک موقعی یک جایی از یک خانه ای نوشته بودم که یک پنجره ای داشته باشد و پنجره اش یک لبه ای داشته باشد که بشود نشست و چای مزمزه کرد و به ازدحامِ کوچه ی خوشبخت نگاه کرد و بعد سیر از تماشای زندگیِ پر هیاهویی که می گذرد، رفت و توی کاناپه ای غرق شد با یک لیوانِ چای و کتاب خواند.
خب، امروز همچین جایی را دیدم. دلم هم خب رفته است و حالِ خوشی دارم از خیالِ اینکه اگر بشود که بروم آنجا زندگی کنم. آخ از پنجره و لبه و درختِ پشتِ پنجره. آخ از این همه رویایی که با خودش آورده. بروم بخوابم به خیالِ قصه هایی که می توانند زندگی شوند در چنان خانه ای.
خب، امروز همچین جایی را دیدم. دلم هم خب رفته است و حالِ خوشی دارم از خیالِ اینکه اگر بشود که بروم آنجا زندگی کنم. آخ از پنجره و لبه و درختِ پشتِ پنجره. آخ از این همه رویایی که با خودش آورده. بروم بخوابم به خیالِ قصه هایی که می توانند زندگی شوند در چنان خانه ای.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر