۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

چهارصد و نود و چهار

یک شب هایی هم می گذرد به بالای سرِ کسی مراقبت کردن. یا خوابیدن اما گوش به زنگ بودن که مبادا یا شاید کمک. فردای یک همچین شب هایی است که آدم دست می برد به قلم و بعد می بیند خاطرش پرت شده به سه سال پیش و شبِ بیمارستان و خوابِ سبکش. یک طوری که دلش می خواهد برود بنشیند توی غار و به آن شب فکر کند فقط. به روزها و شب های بعدش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر