موردِ شماتتِ بیجا قرار گرفتم و مانده بودم که چه طور تکه پاره های اعتماد به نفس ام را از روی زمین جمع کنم. دردسرِ ملامت های این طور این است که کمال گرای درون هم صدا می شود باهاش. بعد این جور وقت هاست که لازم است یک نفر بیاید واقع گرای درون را بیدار کند. یک نفر که دیده باشد تلاش ها را و ناکامی ها را هم، که دست بگذارد روی شانه ی آدم که نگران نباش رفیق. خانه ی دلبر را هم مجبور شدیم بگذاریم و بگذریم. کلا زندگی ناکامی هم دارد دیگر. خوشم ولی. فردا ببینم اش و ملامت ها را به تعقل بگذرانیم. امیدوارم به گپ و گفتِ فردا. سخت خواهد بود اما گمانم لازم مان است.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر