مهلت ها همین طور به سر می آید. از این ستون به آن ستون می روم و نفسم تنگ می شود و اولویت هام با هم قاطی می شوند و امید می آید از یک طرف و دلهره از یک طرفِ دیگر و کلا بساط جنگ و جدل است و از پا افتادگی اش سهمِ من. دوستِ دور هم دارد می رود و خلاصه-خلاصه و بی هیاهو ورق می زنیم زندگی هامان را و هر دومان می دانیم که این سه سال می توانستیم دوستِ نزدیک شده باشیم و نشدیم و یک چه حیفی می گوییم و همان طور که این سه سال گذشت بقیه ی عمر هم می گذرد و اصلا چه اشکال دارد مگر، نشناختنِ یک نفرِ دیگر از این هفت میلیارد، یا مثلا یکی از همین هفت میلیارد باقی ماندن برای یک نفر دیگر. با این حال از دیشب که خداحافظی کردیم ذهنم مدام می رود سمتش و خیالم می رود سمتِ چای های نخورده و گپ های نزده و کلا همین چیزهایی که سکوت ازشان سرشار است.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر