بی نظم شده ام. انگشتانم هم بی قرار شده اند. خسته ام اما خواب نمی آید. فردا قرار است گپ بزنیم. می دانم هیچ اتفاقِ خاصی نخواهد افتاد. این همه خیال های سنگ واکندنی که در ذهن دارم هیچ خواهد شد وقتی که بنشینیم و باز از موعدِ چهار هفته ی دیگر بگوید و مقاله ای که مثلِ قارچ امیدواریم سر از خاک در بیاورد به فاصله ی یک غروبِ بارانی و صبحِ شبنم-ناکِ آتی. کلا این قمر و عقرب هم خوشند به وصال این روزها.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر