۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

چهارصد و نود و هشت

یک اسمِ سرخپوستی هم ندارم که فقط خودم باشم و بهش بنازم. دونده با گوزنی، خیره به دوردستی، راویِ قصه های آب و بادی، چیزی. می دانی، یک عبارتِ شعر گونی که یک دنیا قصه توش باشد. خیال انگیز باشد. که وجودِ آدم معناش داده باشد. اسمم یک جایی منتظرم است تا بروم پیداش کنم. پیداش می کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر