ناتالیای عزیز. نشسته بودم توی کتابخانه. یادِ گفت و گوهایی با لئوکو افتادم. چزاره پاوزه. اولین باری که فهمیدم چنین آدمی وجود دارد توی کتابِ فضیلت های ناچیز بود. در تصویرِ یک دوست. چندین سال بعدتر وقتی در میانه ی خواندنِ گفت و گوها، ناگهان یادم آمد اسم چزاره چرا به گوشم آشناست از آن شادی ها بهم دست داد که انگار یک چیزی درونم هست که می خواهد برسد بیرون. انگار که چشمه ای. یک جور درد و تنگی در تنم حس می کردم. شادی ای چنان عظیم که این تن تنگش است. از آن شادی ها که انگار آدم می خواهد منفجر شود. تن را بگذارد و بشود یک توده ی متراکمِ شادی، چشمه ای که می تواند دنیایی را سیراب کند و تمام نشود. این طور شادی ای در برم گرفته بود. امروز هم، وقتی یاد لئوکو افتادم آن شادی برایم زنده شد. بعد یادم افتاد که الان مدتی است می خواهم فضیلت های ناچیز را دوباره بخوانم. خوبیِ کتابخانه همین است که در لحظه یادِ یک کتاب می افتی و احتمالِ اینکه از آنچه می پنداشتی نزدیک تر باشد خیلی زیاد است.
همان جا نشستم و زمستان در ابروتزی را خواندم که ناتالیا از دوران تبعیدشان می گوید. از زمستان های آن دهکده ی دور افتاده. و حسِ غربت توی حرف هاش... می خواندم و پیِ آن پاراگرافِ آخر می گشتم. یادم بود که چه طور هربار که می خواندم اش می لرزاندم. ولی یادم نمی آمد چه نوشته بود در آن پاراگراف. بازی های حافظه. بعد که رسیدم به آن جا. خواندم و دوباره خواندم اش. صداقتی هست و حسرتی توی آن یک پاراگراف. بعد از آن همه که از ایامِ کسالت بارِ زمستانِ ابروتزی گفته می آید و می گوید:
My husband died in Rome, in the prison of Regina Coeli, a few months after we left Abruzzi. Faced with the horror of his solitary death, and faced with the anguish which preceded his death, I ask myself if this happened to us--to us, who bought oranges at Giro's and went for walks in the snow. At that time I believed in a simple and happy future, rich with hopes that were fulfilled, with experiences and plans that were shared. But that was the best time of my life, and only now that it has gone from me forever--only now do I realize it.
ذهنم این را هم به «توقع» گره می زند و پیروزمندانه ابروش را بالا می اندازد که یعنی چه قدر بگویم دم را دریاب. بعد، از یک گوشه ی ذهنم یکی اعتراض می کند که همان امیدها و قصه ها، همان ها آن روزهای ناتالیا را آن طور درخشان و ناب می کند. امید و قصه و خیال هم مالِ این دَم اند. دریاب شان.