۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

چهل و چهار با تاخیر

یک وقت هایی هم هوا بارانی است آدم شب می آید خانه می بیند که اینترنت قطع است.

روزی که به پیاده روی ای دیرتر از معمول شروع شده بود، و به قهقهه و شوخی های حاصل از دیدنِ آدریان برودی در خیابان های نزدیکِ دانشگاه اوج گرفته بود و در کتابخانه به کلنجار رفتن با خود،  با ترس از آغاز کردنِ کاری که نمی دانم چه طور باید انجام اش بدهم، گذشته بود و نتیجه ی یکی از کلنجارها که به سادگی ایمیلی که به استادم زدم که من فکر می کنم فلان و پاسخ اش که ولی فلانی و فلانی که تو این حرف را می زنی راجع به کارشان خودشان در مفاله شان گفته اند فلان، شده بود سطلِ آبِ سردی بر سرم در پایانِ یک روز کاری. به شامِ کامبوجی خوردن و دیدن دوباره ی یکی از کارتون های محبوبم و خوابِ آرام ختمِ به خیر شد.

۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

چهل و سه

ناتالیای عزیز. نشسته بودم توی کتابخانه. یادِ گفت و گوهایی با لئوکو افتادم. چزاره پاوزه. اولین باری که فهمیدم چنین آدمی وجود دارد توی کتابِ فضیلت های ناچیز بود. در تصویرِ یک دوست. چندین سال بعدتر وقتی در میانه ی خواندنِ گفت و گوها، ناگهان یادم آمد اسم چزاره چرا به گوشم آشناست از آن شادی ها بهم دست داد که انگار یک چیزی درونم هست که می خواهد برسد بیرون. انگار که چشمه ای. یک جور درد و تنگی در تنم حس می کردم. شادی ای چنان عظیم که این تن تنگش است. از آن شادی ها که انگار آدم می خواهد منفجر شود. تن را بگذارد و بشود یک توده ی متراکمِ شادی، چشمه ای که می تواند دنیایی را سیراب کند و تمام نشود. این طور شادی ای در برم گرفته بود. امروز هم، وقتی یاد لئوکو افتادم آن شادی برایم زنده شد. بعد یادم افتاد که الان مدتی است می خواهم فضیلت های ناچیز را دوباره بخوانم. خوبیِ کتابخانه همین است که در لحظه یادِ یک کتاب می افتی و احتمالِ اینکه از آنچه می پنداشتی نزدیک تر باشد خیلی زیاد است.

همان جا نشستم و زمستان در ابروتزی را خواندم که ناتالیا از دوران تبعیدشان می گوید. از زمستان های آن دهکده ی دور افتاده. و حسِ غربت توی حرف هاش... می خواندم و پیِ آن پاراگرافِ آخر می گشتم. یادم بود که چه طور هربار که می خواندم اش می لرزاندم. ولی یادم نمی آمد چه نوشته بود در آن پاراگراف. بازی های حافظه. بعد که رسیدم به آن جا. خواندم و دوباره خواندم اش. صداقتی هست و حسرتی توی آن یک پاراگراف. بعد از آن همه که از ایامِ کسالت بارِ زمستانِ ابروتزی گفته می آید و می گوید:

My husband died in Rome, in the prison of Regina Coeli, a few months after we left Abruzzi. Faced with the horror of his solitary death, and faced with the anguish which preceded his death, I ask myself if this happened to us--to us, who bought oranges at Giro's and went for walks in the snow. At that time I believed in a simple and happy future, rich with hopes that were fulfilled, with experiences and plans that were shared. But that was the best time of my life, and only now that it has gone from me forever--only now do I realize it.

ذهنم این را هم به «توقع» گره می زند و پیروزمندانه ابروش را بالا می اندازد که یعنی چه قدر بگویم دم را دریاب. بعد، از یک گوشه ی ذهنم یکی اعتراض می کند که همان امیدها و قصه ها، همان ها آن روزهای ناتالیا را آن طور درخشان و ناب می کند. امید و قصه و خیال هم مالِ این دَم اند. دریاب شان.

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

چهل و دو

امان از امیدهای مبهم و آرزوها. انتظار آفتِ زندگی است. چشم گرداندن در پی چیزی و ندیدنِ چیزهای دیگر. بی نیازی را چاشنیِ امید های مبهم و آرزوهام می کنم. می شود شوق. می شود آمبرواز فلوری. می شود بادبادکی در جست و جوی رنگ آبی.

چه خیالی چه خیالی ..... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است

پی نوشت. بادبادک های آقای رومن گاری و شعرِ آقای سهراب سپهری. ترکیبِ محشری است. «صدای خالص اکسیر میدهد این نوش.»

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

چهل و یک

روزی طولانی اما دلچسب. سردرد و تبِ خاطرات و آرزوها و یادهایی که به نگاهی بیدار شدند در ذهنم. غریبه ای رو به رویم نشسته بود در کتابخانه که یک دو بار نگاه مان با هم تلاقی کرد و چه قدر قصه بود تهِ آن چشم های سیاه. ساعت ده نشده هنوز اما من انگار به اندازه ی شبی تا صبح بیدار ماندن خستگی در تنم جمع شده.

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

چهل

خسته تر از آن بودم که گمان می بردم. صبح رفتم پیاده روی. برگشتم. خسته. خوابیدم. بیدار شدم. نیمه خواب. تلاش کردم کتاب بخوانم. ناکام ماندم. کمی فاوست ورق زدم. ریزه خواری کردم. تمام روز انگار تمامی آگاهی ام از وجودم مبذول همین دو وجه شده بود: گرسنگی و خواب آلودگی. نیازهای تن. یادداشتی برای جای دیگر نوشتم. بهای یک عمر پس زدن قصه هام را پس می دهم. هر روز که یکی می نویسم آنجا، می بینم که چه قدر دشوارم است. یک عمر نخواسته ام گوش بدهم به پرنده ی آبیِ تو قلبم. حالا آگاهانه تصمیم گرفته ام بگذارم اش بخواند ولی هنوز بعد از دو هفته سخت است. هنوز می ترسد. هر روز خیال می کنم که دیگر این آخرین نغمه است و برای فردا تهی ام و بعد به خودم نهیب می زنم که این قدر ساده جا نزن. کل لذت اش به این همه ناآشنا بودن اش است. ایجاز، آن هم در زبانی که هنوز غریب است. هنوز ظرافت هاش نامأنوس است برایم. و همین هر روز را جذاب می کند. هر روز، هر نوشته. بعد از شام یک مینی سریال دیدیم. من شگفت زده دیدم که چشم هام تر شد یکی دوجاش. دل نازک شده ام. خستگی هم هست. و یک مشت افکار پراکنده. بعد دلم تنگ شد از دست خودم. آدم های توی فیلم همدیگر را به برچسبِ نژاد می شناختند. بعد من یادم افتاد به چند روز پیش که مچ خودم را گرفتم. یک عالمه از همین برچسب ها تلنبار شده در گوشه گوشه های زندگی ام. همین من که می نشینم و روضه می خوانم که امان از نژادپرستی. داشت برایم می گفت که فلانی، دوست پسرش پاکستانی است. من گفتم «اوه، پاکستانی! چه شود!» جمله ام تمام نشده بود که دلم می خواست یکی بزنم توی گوش خودم. بعد گفت از تفاوت های فرهنگی و اینکه خانواده ی پسرک، فلانی را نمی پذیرند و خودشان می خواهند خیلی سنتی، یک دخترِ مذهبیِ سنتی مطابق فرهنگ شان برای پسرشان انتخاب کنند. گفتم «من هم منظورم همین بود.» داشتم ماله می کشیدم. خودم می دیدم که دارم ماله می کشم. ولی دیوار نبود که با گچ و ماله و بتونه صاف شود. زخمی عمیق بود و دردی نفس گیر. هنوز هست.

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

سی و نه

محض احتیاط این ها را پیش از پایانِ روز می نویسم. قرار است برویم میهمانی و ممکن است شب بر نگردیم خانه و نشود چیزی بنویسم. حالا این باشد، اقلا دلم خوش است ردی از این روزم نگاشته ام.

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

سی و هشت

یک روزهایی هست که مواجه می شوی با حجم عظیمِ آنچه نمی دانی. و بعد یک لحظه تردید می کنی که اصلا آیا می رسد روزی که از پس اش بربیایی. زود به خودت نهیب می زنی که هوی! حواست کجاست. مگر یادت رفته که چه زود دلزده می شوی از کاری که به چالش نکشدت؟ بعد، یک خوشحالیِ عظیمی بنشیند توی دلت. به همان عظمتِ ندانسته هات. بعدتَرَش، دمِ غروب بنشینی یک ساعت و نیم با دوستی گپ بزنی از هر دری. بعد یک جایی آن وسط های صحبت بی مقدمه بگوید ناراحت است که نیست. که نبوده، که کم بوده و بعد حرف بزنید راجع به ماجراهایی دیگر، و تو برای اش از دل نگرانی هات بگویی، خیلی آرام. در آرامش. و بعد با خودت فکر کنی که که چه قدر خوب است بازیِ "من-چه-محکمم" نکردن و گذاشتن که ببینندت این طور که هستی، پرِ تردید، پرِ ترس، آدمی هستی تو هم. بعد به خودت شروع کنی به خندیدن که این همه سال همه ی این ها را گذاشته بودی توی پستو، مبادا آن خدای کوچکی که از خودت ساخته بودی، غباری به قباش بنشیند. فکر می کنی که این هم عادتی دیگر است که باید ترک کرد. یادِ ژان ژاک روسو می افتی و امیل اش. امیل ام را عادت دهید که به چیزی عادت نکند. بعد همین طوری که ذهن ات پخش و پلا، پر از افکار پراکنده و خاطره ها و امید ها و قصه هاست، به کتابی فکر می کنی که دیروز از کتابخانه گرفته ای و به آدمی که کتاب را پیشنهاد کرده بود که بخوانی و ذهنت قصه می بافد و بعد با خودت فکر می کنی که امان از قصه ها و با این حال می گذاری دلت گرم شود به این قصه و لبخند بنشیند روی لبت و فکر می کنی که امید هم عجب چیزی است و چه طور است که تو بعد از این همه زمین خوردن های پیاپی، هنوز می توانی این قدر بی خیال پا بدهی به قصه ها و امید، بعد یاد رهایی از شاوشنک می افتی و بعد می بینی که الان داشتی به یکی از آهنگ هاش گوش می دادی و می بینی اسم اش امید است و لبخند دوباره پهن می شود روی صورت ات و بعد می بینی آدم ردّ فکرش را که بگیرد، پنج دقیقه هم کلی قصه توی خودش دارد. چه رسد به یک روز. یک عمر.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

سی و هفت

ظرفیتم کم شده انگار. قدیم ترها، برای همه وقت داشتم. همه که نه، ولی خیلی ها. می نشستم پای حرف شان. می فهمیدم شان. پیِ تسلا می گشتند، تسلاشان می دادم. این روزها اما کمتر از انگشتانِ یک دست اند کسانی که دلم می خواهد بنشینم پای حرف شان. که نگفته هاشان را از زیر آنچه می گویند بیرون بکشم. که بفهمم شان. که تسلا بدهم شان. که تسلا بگیرم از بودن شان که بگذارم بفهمندم. زمان گذشته و هر کدام پرت شده ایم یک گوشه ای و تکه پاره های عزیزترین قسمت هام را دارم تلاش می کنم از تاراجِ زمان و مکان حفظ کنم و جایی و مجالی برای تعارفات روزمره مان نمانده. دیگر نه توانی و نه تمایلی هست که بیایم و بازی ای را بکنم که تو به خیالِ خودت مرا گرفتارش کرده ای. امیدوار بودم که نیامدن ام به دیدن ات، که سراغی ازت نگرفتن هام بفهماندت که رفاقت و صمیمتی میان مان نیست. که هرگز نبوده. ولی تو ندیدی و زنگ زدی، بازیِ "من فقط نگرانِ احوالت هستم، همین، خواستی زنگ بزن نخواستی هم هیچ" سرم در آوردی. می فهمم ات. هنوز هم می فهمم ات. با این حال خسته ام از بازی. نه دلخوری ای هست. نه ترس از بازی های بعدی ات.

یادِ استادی افتادم که همیشه سر وقت می آید سر کلاس و هیچ کس را بعد از خودش راه نمی دهد. یک بار یک نفر دیر رسید به کلاس. در زد. گمانم کورسوی امیدی داشت که شاید دلِ استاد به رحم بیاید. جلساتِ اول کلاس مان بود و نمی شناختیم اش. استاد البته راه اش نداد. با این حال بعد از چند بار خواهش و تقاضا، آخرش هم کلاسیِ ما ناامید شد و در را بست و رفت. استاد چند ثانیه ساکت ماند. بعد یک نفس عمیق کشید. انگار که آهی. گفت بچه ها نکنید این کار را با من. گفتنِ اینکه برو بیرون، که دیر آمدی، که جلسه ی بعدی بیا، این ها سخت است. من هم دوست دارم شما همه تان سرِ کلاس باشید. ولی وقت شناسی را می خواهم یادتان بدهم. به من فشار می آید وقتی مجبورم می کنید چند بار بگویم که نیا. که برو.

حکایتِ ماست و رفاقت ها و آدم هایی که نمی خواهند ببینند که دنیا محل گذر است و آدم ها می گذرند، هزاران بار از سرِ زندگی و یک بار هم مرگ می بردشان.

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

سی و شش

فکرم مغشوش است. دلم کسی را می خواهد که نیست. که هنوز نیست. که نمی دانم کِی و کجا قرار است باشد. که نمی دانم قرار است بگردم و پیداش کنم یا باید صبر کنم بیاید پیدام کند. که اصلا نمی دانم وقتی ببینم اش چه طور قرار است بشناسم اش. که چه طور قرار است بشناسدم. سردرگم ام. سرگردان. همین.

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

سی و پنج

خستگیِ تن از پا درم آورد. آمدم یک ساعت بخوابم، شش ساعت خوابیدم. بی شب به خیر به دوستان. بیدار شدم ساعت را دیدم. دلم گرفت. در تاریکی نشسته ام و این ها را می نویسم.

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

سی و چهار

بیل زدم این چند روز. کارِ یدی سرحالم آورد. کوفتگی بدن به سرخوشی اش می ارزد. رفتیم خانه ی جدیدش را از چاردیواریِ خالی و سرد تبدیل کردیم به خانه. جایی برای زندگی. به هر جا که آدم زندگی می کند که نمی شود گفت خانه. حتی اگر یک سال هم هر شب بعد از کلی کار و فعالیت برود جایی و اتاقی باشد و تختی هم، حتی به این هم نمی شود گفت خانه. نهایتا سرپناه. خانه را خاطره ها می سازند. لحظاتی که آدم گذرانده، و یک جور رابطه ی عاطفی بر جا گذاشته تهِ وجودِ آدم، که آن محل را سزاوار این نام می کند: خانه. دلم می خواهد فکر کنم بودنم پیش اش در این چند روز، تمام حرف های شوخی و جدی مان، تمامِ نفس نفس زدن هامان برای آماده کردنِ وسایل اش و مرتب کردن آن چاردیواری، در خانه شدن اش موثر بوده.

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

سی و سه

شبی بارانی بعد از روزی طولانی و کوله باری که برای مسافرتِ فردا صبح هنوز آماده نشده و شوقِ دیدارِ دوستی عزیز و خستگی و خواب آلودگی.

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

سی و دو

خیلی وقت بود این طور اشتیاقی نداشتم به کار کردن. خیلی وقت بود. بیشتر از دو سال بود که این طور تمرکزی نکرده بودم روی کارم. خیال می کردم توان اش را کف داده ام. اما امروز، بعد از این همه وقت یادم آمد: همراهی نیمه ی ناهشیار ذهن در فکرکردن، در فهمیدن. نیمه ی هشیار بازیگوش است. این ور و آن ور می رود. ناهشیار اما مثل جوی آبی است که بی صدا و بی شتاب راه خود را پیش می گیرد و بی هیچ ادعایی جلو می رود. سرسخت و مشتاق. حتی وقتی هشیارانه داری کاری دیگر می کنی، به کار خود ادامه می دهد.

انگار که امروز بیدار شده بودم از خوابی چندساله.
این حال را، این اشتیاق را، دوست دارم.

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

سی و یک

امروز حس شروع کردن درون ام می جوشید. کم خوابیِ دیشب پرده های هراسی را که مدتی است در هوشیاری ام خانه کرده اند درید. زندگی، و شوق. خواب آلوده ام و خوشبخت و زنده.

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

سی

می بینی، روز سی ام بوده امروز. و عجب روزی بوده امروز. صبح داشتی دست و پا می زدی بین خوابیدنِ بیشتر و پیاده روی؛ و دیر بیدار شده ای و دیده ای پیغامکِ دوست را که من رفتم پیاده روی و تو هم اگر خواستی بیا و ساعت را نگاه می کنی می بینی نیم ساعت پیش ترک فرستاده بوده و با خودت حساب و کتاب می کنی و می بینی الان باید نزدیکِ پارک باشد. پاسخ می دهی اش که با مترو تا پارک خواهی رفت و پاسخ می دهدت که منتظرت خواهد ماند و ناگهان یادت می آید که یادداشت صبحانه ات را، واژه ی امروزت را ننوشته ای و دلهره ی تمام کارهای ناتمام گریبانت را می گیرد. می روی آبی می زنی به دست و رو. در آینه به خودت نگاه می کنی. توی چشم های خودت خیره می شوی. یک نفس عمیق می کشی و همه ی دلهره می گذاری کنار و می روی و می نویسی و آماده می شوی و زودتر از آنچه فکر می کردی سوار مترو می شوی. ناگهان یادت می افتد که امروز مترو در ایستگاه نزدیک پارک نمی ایستد. یک ایستگاه مانده، پیاده می شوی. بندِ کفش را محکم می کنی و می دوی. سرمای هوا و گرسنگی مجال نمی دهد که تمام مسیر را بدوی. شروع می کنی به سریع راه رفتن و می بینی اش از دور که نشسته نزدیکِ ورودی ایستگاه. شروع می کنی سرخوشانه دست تکان دادن.  طول می کشد تا ببیندت. هنوز نفس نفس می زنی وقتی بغل اش می کنی. کمی می ایستید و بعد راه می افتید. مسیرِ جدیدی را پیش می گیرید در پارک. و در میانه ی بحث، می گویی اش که چه طور مثل برادری است که هیچ وقت نداشته ای. یک جور رفاقت و صمیمیت که بین تان هست، عمیق و بی چشمداشت و تو به برادری تعبیرش می کنی. زیاد حرف می زنید. زمان از دستتان در می رود. و یک جور حسِ زنده بودنِ عمیق فرا می گیردت. سرشار از زندگی ای؛ با همه شیرینی و تلخی اش. با خودت فکر می کنی که بعدترها این روز را به خاطر خواهی آورد و سعادتِ زیستنِ چنین لحظاتی چنان سرشارت می کند که از گوشه های لب هایت به لبخندی سرریز می شود. حتی در سردترین زمستان، در طولانی ترین شب، در تنهاترین میدان.

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

بیست و نه

یک روزهایی هم هست که خیلی بی مقدمه می روی احوال یک دوست را بپرسی و او هم خیلی بی مقدمه می گوید برای ات از آنچه ساعتی پیش شنیده و چنان حیران شده که هنوز درد را حس نمی کند. و هی بحث به بیراهه می رود. مدام شوخی های بی هدف. بیا-به-همین-یک-جمله-بخندیم هایی که عمرشان به پنج دقیقه هم نمی رسد. تلاش ناآگاهانه اش برای پس زدن درد، برای وانهادن. یادِ نگرانی آن روزم افتادم. فکر کردم کاش نگرانی ام بیهوده باشد. با این حال بوی پوسیدگی می دهد رابطه شان. احساس می کنم از درون نابود شده و فقط تلنگری می خواهد از بیرون، تا غبار شود. چیزی برای اثبات به کسی ندارم. تمایلی هم ندارم به اثبات بر حق بودنِ حس ام در این مورد. دلم می خواهد که اشتباه کرده باشم. امید بسته ام به خطاپذیری احساس و استنتاج بشر.

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

بیست و هشت

امروز خسته دیده می شدم. از نگاه های شان این را می خواندم نگرانی ای شان را. از طنینِ صدای شان. ارتباطم با دنیای اطراف ام کم بود. توازنِ درون ام بر هم خورده بود. همه چیز از پیاده روی صبح شروع شد. هوا سرد بود. دو نفر از عزیزترین هام همراهم بودند امروز. با این حال چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یکهو تنهایی هوار شد بر سرم. قصه ساده بود. دو نفر که به هم نزدیک اند خیلی زیاد، و یک ماهی هست همدیگر را ندیده اند. تو خوب می دانی یک ماه چه قدر زیاد است. می بینی که چه طور دارند تک تکِ دقایقِ با هم بودن شان را زندگی می کنند. و تو خیره می مانی از زیبایی ارتباط انسانی شان.  در سکوت. و ناگهان احساس می کنی سرما نه از بیرون که از درون فتح می کند وجودت را. آرام راه می روید و تو دلت می خواهد شروع کنی به دویدن، سریع بدوی، خیلی سریع، و پشت سر بگذاری این سرما را، این چیزی را که از درون می گزدت بی که درست بدانی چیست. همین طور که راه می روید، آرام آرام سر در می آوری که نیشتری که حس می کنی از کجا آب می خورد: تنهاییِ گریزناپذیر و تناقضِ دردناک اش با بودن شان همراه ات در این صبح سرد. یک جور خستگی می افتد به جان ات. میلِ غریبی به خواب. می رسید خانه. صبحانه می خورید. کمی صحبت و بعد می خوابی. از چند ساعت بعدتر که بیدار شدم، تا همین الان، حالِ عجیبی دارم. خستگی تمام تن ام را گرفته انگار. چشمانم را به زور باز نگه داشته ام. با این حال ذهنم بیدار است. و عجیب توانِ تمرکزش بالاست. گمانم به خاطرِ اینکه تمرکز روی هر کاری بهانه ی خوبی می دهدش که یادِ سرمای صبح را پس بزند.

پی نوشت درست همین امروز که با شبیخون تنهایی شروع شد، دوستی بعد از یک هفته، درست وقتی که داشتم فکر می کردم که خوب، یحتمل دل اش نمی خواهد پاسخِ نوشته ام را بدهد، دل ام را گرم کرد به جوابی دلنشین. الان حسابی گرم و خوشم. کیکی که می خواستم را هم درست کرده ام. مستِ بوی دارچینم و سیب و کاکائو.

۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

بیست و هفت

امروز خوشم. بی که دل به قصه ای بسته باشم خوشم. و خواب آلودم. زیاد.
روز محشری داشتم:

صبح پیاده روی در مه.
شستن و سابیدن حمام.
وقت گذراندن با یک دوستِ تازه از راه رسیده.
ملاقاتِ یک انسانِ عجیب در جایی دور از انتظار...

سرشارم از زندگی و تمامی مواهبی که در آستین دارد. 

۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

بیست و شش

امروز داشتم  همان کتاب را که دیروز شروع کرده بودم می خواندم. کتاب راجع به چگونگی پُل زدن است بین دنیای درون و بیرون. آدم های دیگر مثلا. بعد یک جا راجع به ارتباط میان آدم ها و گفت و گو، یک نمودارِ دایره ای گذاشته بود:
واژگان: هفت درصد
طنین صدا: سی و هشت درصد
زبانِ خاموشِ بدن: پنجاه و پنج درصد

با خودم فکر کردم که حالا هی بنشینیم و در مدح تکنولوژی بگوییم و ارتباطات راحت تر. پنجاه و پنج درصدِ گم شده شوخی نیست. بیش از نصف. بیخود نیست که این قدر این ارتباطاتِ راهِ دور نفس-گیرند و دشوار. به جبران آنچه از دست داده ایم، توانی دوبرابر یا حتی بیشتر می گذاریم بر واژه ها. در پژواک صداهامان. زمانی دو برابر و حتی بیشتر صرف می کنیم.

با خودم از درِ آشتی در آمده ام امشب.

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

بیست و پنج

روزهایی هست که چیزها سرِ جاشان نیستند. نوشته ای را که برای اینجا نوشته ای جای اشتباهی گذاشته ای، بعد جا به جاش می کنی به خیال خودت سرِ جاش می گذاری، بعد اشتباهِ بعدی، دوباره چیزی را جای اشتباه می گذاری. با این حال بر خلافِ معمول خبری از ملامتگرِ درون نیست. سرخوشی. و انگار سرِ جا نبودن ها هم کاملا سرِجاشان رخ داده اند. انگار که جزئی از هارمونیِ دنیات باشند. سرِ ظهر کتاب هایی که چند روز پیش خریده ای می رسند. یکی را برای بابا خریده ای. چند روز پیش گفته بود که می خواهدش. دیگری را دوستی پیشنهاد داده بود که بخوانی. کتابِ درسی است. از این درس های مقدماتی روانشناسی. از همین ها که بدیهیات می گویند. با این حال جذب اش می شوی. آنچه نوشته برای ات جدید نیست. اما نحوه ی جمع بندی اش و کنار هم گذاشتنِ شواهدش به مذاقت خوش می آید. به خواندن اش ادامه می دهی. می روی خرید. در راه رفت و برگشت در مترو می خوانی اش. یک جور لذتِ شیرینی می دهدت. این طور مستِ کتاب شدن. این مستی را دوست داری. بر می گردی خانه. با خودت فکر می کنی که شام یا تنبلی؟ بعد به لبخندشان فکر می کنی وقتی که می رسند. البته شام. شام داری حاضر می کنی و کماکان خوشحالی و از این خوشحالی که در طولِ روز پایدار مانده خوشحالی و فکر می کنی به دوستی که صبح با هم حرف می زدید و نوشته هایت را به دختران شاه لیر وصف کرده بود و چه قدر تو را خوش آمده این وصف یا شاید این حقیقت که کسی هست که می خواندت و کشف می کندت باز از سرِ نو. کسی که دوستی تان برای اش مهم است همان قدر که برای تو. بعدترک همان دوست پیامکی فرستاده در باب زمان های از دست رفته که سرمستی ات را دوچندان کرده و یادِ شعر نیما می افتی. «یادِ بعضی نفرات». با خودت می گویی یاد بعضی نفرات زنده ام می دارد.

کماکان سرخوشم.

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

بیست و چهار

صبح بیدار شده ای و دیده ای پیامک اش را که فلانی ام و چند روز پیش ایمیلی فرستادمت و جواب می خواهد ازت. توی تخت بودی و نیم خیز شده بودی و وزن ات روی آرنج ات بود وقتی که پیامش را خواندی. خود را رها می کنی و به پشت دراز می کشی و با خودت فکر می کنی این ماجرا بار چندم است که درست صبح روزی که امتحان داری یخه ات را گرفته. کمی ترس بَرَت می دارد و ذهنت قصه های شوم می بافد. چشمانت را می بندی و به خودت می گویی آخرش مرگ است دیگر. خوب که چه. فعلا که زنده ام و همین است که مهم است. چشمانت را باز می کنی و روز شروع می شود.

نشسته ای و داری آنچه مطالعه کرده ای را مزمزه می کنی، تا زیر و بم اش دست ات بیاید و چشمانت بی هدف خیره مانده به صفحه ی لپ تاپ. به تغییری بر صفحه رشته ی افکارت پاره می شود. آمده تو را به فهرست دوستانش اضافه کند. برای گپ و گفت تصویری. و تو با خودت فکر می کنی که واقعا چرا دست بر نمی دارد. همراه تقاضای دوستی اش متن بلند بالایی نوشته که ما چه قدر اندوه زده ایم و بیا حرف بزنیم. و تو فکر می کنی به آخرین بار پیش از این، که از درِ تحقیر در آمده بود و جواب نگرفته و حالا از درِ بیا و به من کمک کن آمده. تو آن قدرها خودآزار نیستی که بروی خودت را درگیر قصه اش کنی. سکوت و بی اعتنایی را ادامه می دهی. می گذاری پیغام و ایمیل بفرستد هر چه قدر که می خواهد. بعد هی با خودت فکر می کنی چه چیز در این ماجرا این قدر پس می زندت؟ از کجا شروع شد؟ تقلا می کنی بفهمی. نمی خواهی دوباره در چنین ملغمه ای گرفتار شوی. فرار کردن و سنگر گرفتن گرچه راه های دمِ دستی و ساده ای اند، تو نمی پسندی شان در این مورد. درمان می خواهی نه مسکّن.و فکر می کنی. و فکر می کنی. و شب می شود و خواب آلوده ای و کماکان داری فکر می کنی.

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

بیست و سه

باد می زند و پرده ای کنار می رود و سِرّی بر ملا می شود. بعضی روزها هم این طورند. ناگهان میلی به حرف زدن فرا می گیردت. عطشی به فاش کردن. مثل بادِ بازیگوش. بعد تو می بینی که در یک روز با سه نفر حرف زده ای. به هرکدام گوشه ای را نشان داده ای. حرف زده ای و نوشته ای و همین. حالا آرامی. شب است و خواب آلوده ای و عمیقا احساس خوشبختی می کنی.

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

بیست و دو

امروز در این شهر چو من یاری نیست

پی نوشت - من، پس از ده ها بار گوش دادن به این ترانه.

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

بیست و یک

 یک وقت آدم می بیند که شب شده و قولی را که داده بوده هنوز انجام نداده. این است که ساعت ده شب تازه دست به کار می شود که پای سیب درست کند. کاری که تا الان نکرده و هیچ تخمینی از مدت زمان لازم برای درست کردن اش ندارد. بیشتر از آنکه فکر می کند طول می کشد. بعدش می رود با دوستان یک قسمت از یک سریال را می بیند که چند روزی است با هم دیدن اش را شروع کرده اند. بعد در تمام مدت سریال منتظر است تمام شود که بیاید بنویسد و بخواند و کلا کارهایی بکند که خوشحال تر می کنندش با این حال می نشیند سریال تماشا می کند و فکر می کند که کاش جورِ دیگری می شد با هم وقت گذراندن هامان را پر کرد. بعد فکر می کند می بیند که این جور ساده تر است و بهتر است کمی مثبت اندیشی کند و لذت اش را ببرد. و بعد لذت اش را می برد. و می بیند که بوی پای سیب که در فر دارد آماده می شود و کنار هم نشستن ها و چای مزمزه کردن ها و با هم خندیدن ها چه قدر خوب اند و آدم را مستِ خوشحالیِ ساده ی بی دغدغه ای می کنند. بعد فکر می کند که از کی این طور دور شده از سادگیِ دلچسبِ زندگی. و بعد می بیند که شاید آقای خیام هم می خواسته همین را بگوید وقتی که می گفته که این نقد بگیر. و دل می بندد به نقد و بعد که می آید بنویسد اول اش آن پیچیدگی-پرستِ درون اش افسار را دست می گیرد اما بعد از چند خط نوشتن می بیند که منصفانه ننوشته و لذت دقایقِ با هم بودن را کتمان کردن، از خود دریغ کردنِ شادی، بر خود حرام کردنِ هستی، آخرش راه به جایی نمی برد و زندگی بی خوشی های کوچک چه قدر خالی است؛ و این درست که خوش های بزرگ خوب اند، مثل جرعه هایی از شربت بیدمشک-نسترن که مامان درست می کرد، خوشی های ساده ی کوچک اما، مثل آب اند. گوارا و حیاتی.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

بیست

یک لحظه است. درست یک لحظه. رها می کنی همه چیز را. می بینی که دیگر بس است. که نمی خواهی تلاش کنی. که به خودت نشان بدهی که سعه صدرت بالاست. به خودت می گویی گورِبابای سعه ی صدر. هر جامی آخرین قطره ای دارد. بعد فکر می کنی می بینی که نه. تو با جامی که پر شده فرق داری. تو هنوز جاداری. اما دلیلی هم نمی بینی که بیهوده بگذاری بر هم تلنبار شود. رها می کنی و با خودت فکر می کنی که اصلا که گفته سعه ی صدر یعنی سوهان بر روحِ خود کشیدن؟ و بعد یک لحظه، یک مکاشفه. در تمام این مدت، تمامِ آنچه بر خود هموار کرده ای، تمام اش خودآزاری بوده. بی ثمر. که سعه ی صدری اگر بخواهد باشد باید از سر محبت باشد نه از سرِ لجاجت با خود. که چیزهایی هست که تلاش برای اثبات شان، به خود یا به دیگری، نقض شان می کند. به نابودی می کشاندشان. مثلِ این است که بخواهی مهربانی ات را به کسی ثابت کنی. آزرده اش خواهی کرد، عذابش خواهی داد.

می دانی. خیلی ساده مرا به این نقطه رساند. از ناکجا به سلام و احوال پرسی ای آمد سراغم. سعه ی صدر: جوابِ سلام و احوال پرسی متقابل. پرسیدن اش که دارم چه می کنم و گفتن ام که دارم فکر می کنم به آنچه می خواهم بنویسم. و گفتن اش که وقت ات را به فکر کردن تلف نکن. به جای اش با نوشتن وقت تلف کن. اصلا راجع به من بنویس. و خنده اش... چه می شود گفت جز سکوت، به کسی که نمی داند که خندیدن به علایقِ دیگران، بهترین راه جلبِ توجه و علاقه شان نیست. سکوت. همین و تمام.

پی نوشت امروز درس مرگ را شروع کردم. تا اینجا که اوقاتِ خوشی داشته ام. بازمانده ی امروزم گمان می کردم بیشتر راجع به این درس و استاد سرزنده اش باشد. اما گفت و گویی که بَرَم تحمیل شد، مسیرِ فکرم را عوض کرد.

۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

نوزده

دیشب اشکم دمِ مشکم بود. دلهره ی درس های نخوانده و کارهای بر هم تلنبار شده و شکوایه ی استاد از کوتاهی هایم و البته راهنمایی های مهربان اش که دردشان بیش از شکایت اگر نباشد کمتر نیست و دخترکِ کمال گرای درون که ملامت کنان با ملایمتی قضاوت گر نشسته بود کنجِ دلم و می دانی، همین ها کافی بود. اشکم دمِ مشکم بود و دوستی بود که دارد یادم می دهد که محکم بودن و بزرگی به اشک نریختن یا نهان کردنِ اشک های ریخته نیست. داشتیم حرف می زدیم. چشمهایم تر شده بود که گفتم اش اگر کمی بیشتر ادامه دهیم اشکم در می آید. گفت رها کن. بعدش آرام می شوی. رها کردم و نشستم به نظاره ی خودم که چه طور اشک ها بی صدا بر صورتم جاری شد. و بعد هق هق. و بعد لرزشِ شانه ها. با صورت نمناک رفتم توی تخت، پتو را کشیدم تا زیر چانه ام بالا. خواب آرام و سریع در برم گرفت. صبح بیدار شدم. از غصه خبری نبود. انگار در همان اشک ها آب شده بود، بخار شده بود. من انگار نه انگار که شب قبل، مثلِ عزیز-از-دست-داده ها گریه کرده باشم. صبح پاشدم. خیلی آرام. به طرزِ غریبی بازیِ "مرا از دست دادی و دیگر باز نمی گردم"ِ زمان بَرَم کارگر نبود. نشسته بودم و کار می کردم. هر چه که از دستم بر می آمد. و زمان انگار دید بازی اش بی اثر شده، قدم آرام کرد. شاد بودم. کمی نگران بودم. اما نگرانی ام اندوهناک نبود. نگرانی ام از آن دست بود که تمامِ حواسم را معطوف کارم می کند. یک جور تمرکزی که خیلی وقت بود کمتر تجربه اش کرده بودم. یک جور تشنگی، اشتیاق. بیداریِ بی ملال. شاد بودم. عمیقا شاد بودم. غصه ی روزهای اخیر سردم کرده بود. بعد امروز صبح گرمایی زیر پوستم دویده بود. توی رگهام. با خودم فکر کردم که شاید راست باشد که آدمی همه چیز را به متضادش می سنجد.  که بی غم، درکی از شادی نخواهیم داشت. روزم به شادی گذشت. و حالا نشسته ام و فکر می کنم به این همه گنجایش یک روز برای سرشار بودن از هستی. از شادی. یک گپ و گفت خوب، به کار گرفتن ذهن و فهمیدنِ چیزی جدید، و از سرگردانی و درجا زدن گذشتن. و موسیقی. گروه کُر دانشگاه واقعا تجربه ی بی نظیری است. امروز تمامِ این را تمرین کردیم. کمتر از یک ماه به کنسرت مان مانده.

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است...

من هم همین طور آقای سهراب. حتی شاید بیشتر.

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

هیجده

آدم است دیگر. یک شب سرش درد می کند. بعد همه ی فکرهای روزش هم دست از سرش برنمی دارند. مثلا فکری که از صبح وقتی ناگهان در میانه ی پیاده روی مچ خودش را گرفته که چه طور در خفا، هنوز دل اش می لرزد از خواندن اندوه های عاشقانه ی شعرا، با اینکه می داند پای این عشق می لنگد. عشقی که معشوق را جفاپیشه می خواند و وفاداریِ خود را بر سر کوی و برزن هوار می زند. فریاد تظلم خواهی از معشوق؟ این است رسمِ عاشقی؟ نه. نه در قاموسِ من. این بیشتر به هوسی می ماند. میلِ سیری ناپذیرِ داشتن. به وصل فنا می شود آنچه عشق می خوانندش. هر چه هست این، نابودگر است. عشق اما مایه ی زندگی نیست مگر؟

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

هفده

تمام عمرم به معجزه گذشته انگار. احساسِ یونس را دارم در شکمِ نهنگ. پیامبر بودن کار سختی است. نه به خاطر سر و کله زدن با مردمانی که نمی خواهند یا نمی توانند بفهمند، نه. آدم هر روز سر و کله می زند با این ها. پیامبر بودن، معجزه آوردن سخت است. آدم را خالی می کند. حالا هر چه قدر هم از وارستگی و از تعلق ها رهیدن ها ببافم به هم، در این لحظه، این من، نگاه می کند به زندگی، می گردد پی ردی، نشانه ای از یگانگیِ وجودش، کاری که فقط از او بر می آمده، تلاشی، حاصلی... تحمل بی حاصلی گاهی آسان تر است از دیدنِ حاصلی، و حس کردن که این ها از دسترنج ات نبوده. شانس. اقبال، دستِ روزگار. تحمل خوش شانسی برایم آسان تر از تحمل بداقبالی نیست. دشوارتر است حتی. سنگینم می آید وقتی حس می کنم دارم ولی نه از سرِ لیاقت که از بازیِ روزگار. هستم اما انگار مهره ای که امروز بر عرش نشانده اندش. هستم ولی چیزی کم است. چیزی از جنسِ خستگیِ بعد از یک روزِ طولانیِ کار در مزرعه. وقتی که کمر راست می کنی و نگاه می کنی به خرمنِ اطرافت. بی آن خستگی، خرمن معنا ندارد. نگاه اش که می کنی، قشنگ است، اما از تو نیست. تو از آن نیستی. کار یگانه می کند آدم را با زندگی.

امروز تمرین هام را تحویل دادم. طبق معمول صبح روز تحویل دادن اش شروع کرده بودم به نوشتن اش و تمام اش کرده بودم تقریبا و تحویل دادم رفت. بعد استاد تمرین های هفته ی پیش را برگرداند به مان. بعد من تصادفا نمره کسی را دیدم که می دانم به مراتب بیش از من وقت و انرژی صرف تمرین ها و درس هایش می کند. بعد فکر کردم که لیاقت او بیش از من است، اما عایدش نه. و اینکه من چه کار دارم می کنم؟ کارهایم را، روی مرزِ آنچه دیگر نمی شود انجامش نداد انجام می دهم. مثل کسی شده ام که زندگی اش خلاصه شده در نفس کشیدن و خوردن و خوابیدن: آنچه انجام اش ضرور است. بعد فکر کردم که بگردم شاید گوشه ی دیگری از زندگی را دست گرفته ام. بعد دیدم که نه. بعد فکر کردم که روز طولانی تر از آن است که به نظر می آید و من چه خسته ام. که چه قدر از آخرین باری که چیزی را خوانده ام و ذهنم باهاش کُشتی گرفته می گذرد. که یادم نمی آید کِی بوده آخرین باری که نشسته ام برای خودم بازی کرده ام با مفاهیم به جای فقط از سر باز کردن شان در حدی که بتوانم جواب مناسب پس بدهم. برای دیگران نمی توانم زندگی کنم. می بینم شان که راضی اند و رنج می کشم از اینکه برای شان همین جواب های بی زحمت کافی است. که ساده راضی می شوند.

پیکاسو گویا گفته که فقط کاری را حواله ی فردا کن که دلت بخواهد بمیری بی که انجام اش دهی.

بروم زندگی کنم. همین امشب. همین الان. فردا هیچ وقت نمی آید.