روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود:
بازمانده های روز
۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه
بیست و دو
امروز در این شهر چو من یاری نیست
پی نوشت - من، پس از ده ها بار گوش دادن به این ترانه.
می نویسم. تو بگیر ردی از حال که می خواهم بماند، در موم مثل نیاکان مصری ام. یا روی سنگی به تقلید از مادرِ طبیعت. می نویسم. گاهی به امیدِ خوانده شدن، ولی اغلب برای اینکه خودم بتوانم از توی افکارم بیایم بیرون و بایستم و از دورترک نگاهشان کنم. می نویسم. هر روز. می نویسم. نوشتن، همین و تمام
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر