۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

بیست و هفت

امروز خوشم. بی که دل به قصه ای بسته باشم خوشم. و خواب آلودم. زیاد.
روز محشری داشتم:

صبح پیاده روی در مه.
شستن و سابیدن حمام.
وقت گذراندن با یک دوستِ تازه از راه رسیده.
ملاقاتِ یک انسانِ عجیب در جایی دور از انتظار...

سرشارم از زندگی و تمامی مواهبی که در آستین دارد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر