۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

بیست و سه

باد می زند و پرده ای کنار می رود و سِرّی بر ملا می شود. بعضی روزها هم این طورند. ناگهان میلی به حرف زدن فرا می گیردت. عطشی به فاش کردن. مثل بادِ بازیگوش. بعد تو می بینی که در یک روز با سه نفر حرف زده ای. به هرکدام گوشه ای را نشان داده ای. حرف زده ای و نوشته ای و همین. حالا آرامی. شب است و خواب آلوده ای و عمیقا احساس خوشبختی می کنی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر