۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

سی و دو

خیلی وقت بود این طور اشتیاقی نداشتم به کار کردن. خیلی وقت بود. بیشتر از دو سال بود که این طور تمرکزی نکرده بودم روی کارم. خیال می کردم توان اش را کف داده ام. اما امروز، بعد از این همه وقت یادم آمد: همراهی نیمه ی ناهشیار ذهن در فکرکردن، در فهمیدن. نیمه ی هشیار بازیگوش است. این ور و آن ور می رود. ناهشیار اما مثل جوی آبی است که بی صدا و بی شتاب راه خود را پیش می گیرد و بی هیچ ادعایی جلو می رود. سرسخت و مشتاق. حتی وقتی هشیارانه داری کاری دیگر می کنی، به کار خود ادامه می دهد.

انگار که امروز بیدار شده بودم از خوابی چندساله.
این حال را، این اشتیاق را، دوست دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر