بیل زدم این چند روز. کارِ یدی سرحالم آورد. کوفتگی بدن به سرخوشی اش می ارزد. رفتیم خانه ی جدیدش را از چاردیواریِ خالی و سرد تبدیل کردیم به خانه. جایی برای زندگی. به هر جا که آدم زندگی می کند که نمی شود گفت خانه. حتی اگر یک سال هم هر شب بعد از کلی کار و فعالیت برود جایی و اتاقی باشد و تختی هم، حتی به این هم نمی شود گفت خانه. نهایتا سرپناه. خانه را خاطره ها می سازند. لحظاتی که آدم گذرانده، و یک جور رابطه ی عاطفی بر جا گذاشته تهِ وجودِ آدم، که آن محل را سزاوار این نام می کند: خانه. دلم می خواهد فکر کنم بودنم پیش اش در این چند روز، تمام حرف های شوخی و جدی مان، تمامِ نفس نفس زدن هامان برای آماده کردنِ وسایل اش و مرتب کردن آن چاردیواری، در خانه شدن اش موثر بوده.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر