۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

سی و هفت

ظرفیتم کم شده انگار. قدیم ترها، برای همه وقت داشتم. همه که نه، ولی خیلی ها. می نشستم پای حرف شان. می فهمیدم شان. پیِ تسلا می گشتند، تسلاشان می دادم. این روزها اما کمتر از انگشتانِ یک دست اند کسانی که دلم می خواهد بنشینم پای حرف شان. که نگفته هاشان را از زیر آنچه می گویند بیرون بکشم. که بفهمم شان. که تسلا بدهم شان. که تسلا بگیرم از بودن شان که بگذارم بفهمندم. زمان گذشته و هر کدام پرت شده ایم یک گوشه ای و تکه پاره های عزیزترین قسمت هام را دارم تلاش می کنم از تاراجِ زمان و مکان حفظ کنم و جایی و مجالی برای تعارفات روزمره مان نمانده. دیگر نه توانی و نه تمایلی هست که بیایم و بازی ای را بکنم که تو به خیالِ خودت مرا گرفتارش کرده ای. امیدوار بودم که نیامدن ام به دیدن ات، که سراغی ازت نگرفتن هام بفهماندت که رفاقت و صمیمتی میان مان نیست. که هرگز نبوده. ولی تو ندیدی و زنگ زدی، بازیِ "من فقط نگرانِ احوالت هستم، همین، خواستی زنگ بزن نخواستی هم هیچ" سرم در آوردی. می فهمم ات. هنوز هم می فهمم ات. با این حال خسته ام از بازی. نه دلخوری ای هست. نه ترس از بازی های بعدی ات.

یادِ استادی افتادم که همیشه سر وقت می آید سر کلاس و هیچ کس را بعد از خودش راه نمی دهد. یک بار یک نفر دیر رسید به کلاس. در زد. گمانم کورسوی امیدی داشت که شاید دلِ استاد به رحم بیاید. جلساتِ اول کلاس مان بود و نمی شناختیم اش. استاد البته راه اش نداد. با این حال بعد از چند بار خواهش و تقاضا، آخرش هم کلاسیِ ما ناامید شد و در را بست و رفت. استاد چند ثانیه ساکت ماند. بعد یک نفس عمیق کشید. انگار که آهی. گفت بچه ها نکنید این کار را با من. گفتنِ اینکه برو بیرون، که دیر آمدی، که جلسه ی بعدی بیا، این ها سخت است. من هم دوست دارم شما همه تان سرِ کلاس باشید. ولی وقت شناسی را می خواهم یادتان بدهم. به من فشار می آید وقتی مجبورم می کنید چند بار بگویم که نیا. که برو.

حکایتِ ماست و رفاقت ها و آدم هایی که نمی خواهند ببینند که دنیا محل گذر است و آدم ها می گذرند، هزاران بار از سرِ زندگی و یک بار هم مرگ می بردشان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر