یک روزهایی هم هست که خیلی بی مقدمه می روی احوال یک دوست را بپرسی و او هم خیلی بی مقدمه می گوید برای ات از آنچه ساعتی پیش شنیده و چنان حیران شده که هنوز درد را حس نمی کند. و هی بحث به بیراهه می رود. مدام شوخی های بی هدف. بیا-به-همین-یک-جمله-بخندیم هایی که عمرشان به پنج دقیقه هم نمی رسد. تلاش ناآگاهانه اش برای پس زدن درد، برای وانهادن. یادِ نگرانی آن روزم افتادم. فکر کردم کاش نگرانی ام بیهوده باشد. با این حال بوی پوسیدگی می دهد رابطه شان. احساس می کنم از درون نابود شده و فقط تلنگری می خواهد از بیرون، تا غبار شود. چیزی برای اثبات به کسی ندارم. تمایلی هم ندارم به اثبات بر حق بودنِ حس ام در این مورد. دلم می خواهد که اشتباه کرده باشم. امید بسته ام به خطاپذیری احساس و استنتاج بشر.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر