خنده ام نمی آيد خب. کاری هم ازم بر نمی آید. همه هم بیایند بگویند که این فیلم کمدی است و عالی است. من خنده ام جایی پشت حیرتم از این حجم بلاهتی که به اسم خرد ریخته اند توی این فیلم گیر کرده. حیرت و یک جور ناآرامی ای که انبوهی دروغ های به اسم زرنگی بهش دامن زده. یک جور فشاری که هنوز مانده بر دلم. شاید من بیمارم و سخت می گیرم و بلد نیستم به این شوخی ها بخندم. یک دنیا هم بیایند بگویند بهم کسالت آور و عصاقورت داده. گمان نکنم انگیزه ای شود که خنده بیاید بر این شوخی ها.
۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه
چهارصد و هیجده
دلم کتاب هام را می خواهد. الان گوشه ی انبار غم شان نشود یک وقت. دلم می خواهد کتاب را بگیرم دستم. ورق بزنم. برسم به آنجا که می خواهم. با صدای بلند بخوانم
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
بعد آن کتاب را بگذارم سر جاش و بروم سراغ آن یکی و ورقش بزنم. بگردم پی یاد بعضی نفرات. دنبالش که می گردم چشمم به چند خطی از جاهای دیگر بیفتد و محظوظ شوم.
بعد بروم سراغ آن دیگری. همین جور به تصادف بازش کنم و بخوانم و بنا به حال خودم زنده کنم بیانش را.
آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد برود گوشه ی خانه ی بچگی هاش دراز بکشد کنار قفسه کتاب هایی که کلی باهاشان بزرگ شده. دانه دانه کتاب ها را بکشد بیرون و بوی کاغذشان را نفس بکشد و مست شود.
پی نوشت. کتاب ها به ترتیب هشت کتاب است کلیات اشعار نیما و آخری هم حافظ. قطار طولانی تر از این حرف هاست البت. به بینوایان و جنگ و صلح و سووشون می رسد. به زوربای یونانی و بادبادک ها. قطار سنگین است و طولانی. و من خسته و خواب آلود.
۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سهشنبه
چهارصد و هفده
هی با خودت کلنجار می روی. این چرکِ کفِ دست هم گاهی بدجور بلای جان می شود. آخرش دل به دریا می زنی که حالا مثلا به اندازه خرجِ دو تا ناهار در یک ماه به خودت جایزه بدهی و بروی یک فیلمی را بگیری که کلی دوستش داری و می دانی یک جورِ خوبی همیشه می تواند حالت را بهتر کند، آن قدرها هم معامله ی بدی نیست. فکرِ لذتِ دیدنش با رنگ و رویی بهتر از نسخه ای که در ایران گیر آورده بودی و چه قدر بی رنگ و رو بود، یک خوشحالی ای می آورد برایت. با خودت فکر می کنی تنها چیزی که کم دارد این لذت، نشستن و با آن ها دیدنش است. آن طور که در خانه عادتتان بود با هم فیلم ببینید و بعد گپ بزنید. فکر می کنی به آن ساعت ها. به آن روزها که چه قدر سخت دستتان می رسید به فیلم ها و چه لذتی داشت دیدنِ این سه رنگ و بعد گپ زدن راجع به شان. روزگار بازی می دهد آدم را. فیلم نیست و مصاحب هست. فیلم هست و مصاحب نیست. یعنی هست ها، ولی نه دمِ دست. نه حتی در یک زاویه نسبت به خورشید که لعنتی آدم را بدجور کلافه می کند وقتی که زاویه یک جا مساعد است و جای دیگر چنان نامساعد.
۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه
چهارصد و شانزده
آشپزخانه جای مهمی از هر خانه است. آدم رازِ دلش را که توی اتاقِ نشیمن نمی گوید. گوشه ی آشپزخانه اما جای خوبی است که می شود رازها را زیر سر و صداهای کارهای روزمره از گوش های دیگر حفظ کرد. آشپرخانه باید پنجره داشته باشد. از پنجره اش آفتاب بیاید تو، بعد آدم بنشیند لبِ پنجره با آن آدمی که دارد کار می کند و سر و صداها را مثلِ شنلی آرام می اندازد روی شانه اش، گپ بزند. در کارهای روزمره ای که توی آشپزخانه تکرار می شود هر روز، رنگ و بویی از زندگی هست. از عشق. بچه بودم و خیال می کردم از ناچاری است. بالاخره کارهایی است که باید انجام بشود. شوق را نمی دیدم درشان. الان که آشپزخانه ام تنگ است و کوچک اما، می بینم چه مهم است آشپزخانه. چه مهم است که دو نفر راحت توش بتوانند کار کنند. چه خوب است وقتی که آدم با یکی گپ بزند وقتِ شستنِ ظرف ها. این است که در رویاهایم خیالِ خانه ای هست با آشپزخانه ای بزرگ و آفتاب گیر. با یک چهار پایه ی کوچک که یک نفر بتواند روش بنشیند وقتی یک نفرِ دیگر دارد کار می کند. به خیالم که بیشتر بال و پر بدهم یک دیوارش تمام پنجره است. به جای چهار پایه یک نیمکت هست آن گوشه. یک میزِ کوچک هم آن طرف تر که بساطِ قوری و چای را هر دم می شود برش اجرا کرد. شیشه های ترشی و مربا ردیف اند لبِ پنجره و نور که ازشان رد می شود آشپزخانه پر می شود از رنگ های زندگی. آدم است دیگر. رویاهاش تمامی ندارند. به یک گوشه که بال و پر می دهد اوج می گیرد.
۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه
چهارصد و پانزده
تمرکز می کنم بر نحوه ی تنفسم که آب دماغم سرازیر نشود، می زند به چشمم. نمی دانم این حجم اشک و آب دماغ از کجا می آید. زل زدن به صفحه ی نمایش گلویم را خارش می اندازد. به همین مسخرگی. بروم بخوابم بلکه زودتر خلاص شوم.
۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه
چهارصد و چهارده
سرماخوردگی و دماغِ آویزانی که به نشستن و نوشتن آویزان و آویزان تر می شود. بروم بخوابم.
۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه
چهارصد و سیزده
سرماخوردگی و هوای سرد هم وقت گیرآورد. شوخیِ پدربزرگی بکنیم. این همه خوردنی، سرما چرا خوردم؟ بروم بخوابم بلکه فردا صبح حالم بهتر باشد و دماغم کمتر آویزان.
۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه
چهارصد و دوازده
قصه ها همیشه پر از آب و تاب نیستند. یک وقت هایی هم سر راستند. مثلا یک نفر که با یک نفر حرف می زند. وقتی که حالِ هر دو شان به جا نیست. بعد دوباره حرف می زنند. بعد بیشتر حرف می زنند. بعد بهتر می شود حال هر دو شان. بدونِ اینکه از این گپ و گفت های فلسفه بافانه ی متظاهرانه با هم داشته بوده باشند. بدونِ اینکه سعی کرده باشند هم دیگر را شکار کنند، بیندازند توی قفس و سر از اسرارِ هم دربیاورند. با یک جور بی قیدی از کنارِ اسرارِ دردناکِ هم می گذرند. آن جور بی قیدی ای که به آدم می گوید، ببین، آن قدرها هم مهم نیست. می شود گذشت. اصلا بیا با هم می گذریم.
۱۳۹۱ بهمن ۳, سهشنبه
چهارصد و یازده
تولدش است/بود امروز. بعد از ظهرهاست که حال و هوای تولد و تبریک می آید. عادت است دیگر. تولد و کیک و کادو حواله ی بعدازظهر بوده همیشه برایم. بعد از ظهر که شد اما یکهو یادم افتاد که بعدازظهر به وقتِ کجا و نیمه شب به وقتِ کجا. برایش نوشتم تبریکم را. با این حال دلخورم هنوز از دستِ خودم که حواسم به این اختلافِ زمانِ لعنتی نبود.
۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه
چهارصد و ده
دیگر حتی دلهره هم نمی گیرم. انگار که رسیده ام به مقامِ پارانوییدِ معکوسِ سیمور. آقای سلینجر، حتی اگر به خاطرِ همین یک عبارت هم باشد می آیی می نشینی در فهرستِ آدم های غریب و دوست داشتنی ام. پارانوییدِ معکوس، انگار که همه دارند نقشه می چینند که خوشحالت کنند.* یک جور حسِ آسیب ناپذیری.
* I am a kind of paranoid in reverse. I suspect people of plotting to make me happy.
J. D. Salinger
۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه
چهارصد و نه
آدم است دیگر. یک روز به خودش می آید و می بیند راضی نیست. از اینجا که هست. از این کارها که می کند. از این کارها که دیگران می گویند باید بکند. یک روز می بیند که دیگر فریبِ قدیمیِ همه ی این ها برای فلان آینده ی روشنِ مطمئن است به هیچ نحو جواب نمی دهد. که اصلا همه ی درد در همین مطمئنِ قابلِ پیش بینی ای است که نشسته در آینده اش. که فرق نمی کند او باشد یا دیگری. هر بزی را بگذارند توی این راه می رود و می رسد به قله ی خوشی و سعادت. و فکر می کند به آن بزِ کوهی ای که آرام و اندوهگین نشسته گوشه ی دلش، زل زده به این راهِ صافِ پیشِ رو که از همین جا می شود تهش را دید. صاف می زند توی چشم آدم که آخر دارد. و آخرش همچون قله ی مرتفعی هم نیست.
۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه
چهارصد و هشت
موموی زندگی در پیشِ رو را که یادت بیاید می بینی که زندگی کلا چیزِ دلپذیری است. وقتی یک مومویی یک گوشه ی دنیا آن همه فکرِ غریب می آید توی ذهنش. من الان چه قدر زندگی در پیش رو-لازم شده ام. پر از دلهره هایی که شرط می بندم در هفتاد سالگی ام با یک قهقهه ی آرام و سنگین بهشان می خندم. یک وقت هایی عاشقِ خودِ هفتادساله ام می شوم که نشسته آن گوشه روی صندلیِ ننویی اش و به این دردسرهای کوچکی که ذهنِ بیست و چندساله ام بزرگشان می کند می خندد. نه به تمسخر. نه به تحقیر. از سرِ یک جور حسِ آرامِ هفتاد ساله ی شادِ پر از زندگی.
۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه
چهارصد و هفت
من همین آدمِ بی جنبه ای هستم که از دیدنِ ده-دوازده تا علامتِ مثبت بغلِ نوشته ی قبلی ام ذوق زده شده ام. سرم درد می کند. کارهام هم حالِ خرِ تا شکم در گِل فرو رفته را برایم تداعی می کند. این است که مذبوحانه می گردم و این هم به هر حال چیزی است. بهانه است برای خوشی.
۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه
چهارصد و شش
یک جایی هست اوایلِ ناسیکای دره ی باد که یک نفر یک روباه-سنجابِ وحشی را که به زور از توی یک مخمصه ی مرگزا نجات داده به ناسیکا نشان می دهد. حیوانک با آدم ها غریب است، پر از هراس است و بی اعتمادی. ناسیکا می گذاردش روی شانه اش. دستش را می برد نزدیک که آرامش کند. روباه-سنجاب با تمامِ توانش انگشتِ ناسیکا را گاز می گیرد. ناسیکا یک ذره ابروهاش از درد می رود در هم، فقط یک ذره. با همان لحنِ آرام و سرزنده اش می گوید ببین. هیچ چیزی برای ترس نیست. روباه-سنجاب بعد از چند ثانیه تردید دهانش را باز می کند و می رود عقب. چند ثانیه بعدترش می آید نزدیک تر و انگشتِ زخمیِ ناسیکا را می لیسد.
تمامش را بگذاری روی هم شاید پنج شش ثانیه باشد توی دو ساعت. پنج شش ثانیه، بدون هیچ حرفی آدم را پرت می کند توی قصه های اهلی کردن. آدم باید عاشق باشد که از پسِ اهلی کردنِ دیگری بر بیاید.
۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه
چهارصد و پنج
از سرِ اشتباه و ندانم کاری مسئولیتی گردن گرفته بودم که حالا در میانه ی هزار و یک کارِ دیگر گریبان گیرم شده بود. می خواستم حواله اش کنم به روزِ آخر و در تنهایی باهاش دست به گریبان شوم. پیشنهادِ کمکم داد اما. با هم رفتیم و در کمتر از دو ساعت کلِ کاری که این همه به هراسم انداخته بود، تمام شد. حضورش قوت قلب بود. کارِ گِل که به شوخی و همراهی بگذرد همیشه خوش خوشان است. مثلِ آن روزهای قدیم که کارِ گِل تفریحِ بود برای مان. آن همه خاطره از اتاق-تکانی ها و اسباب کشی ها.
۱۳۹۱ دی ۲۶, سهشنبه
چهارصد و چهار
می گوید اینجا خیلی محشر است ها، من هم اگر می خواستم یک جا آرام بگیرم و مستقر شوم بهتر از اینجا گیرم نمی آمد. ولی هنوز دلم به رفتن است. باید بروم. ادوارد بلوم این ها را می گوید به همه شان و می رود از آن شهرِ بهشتِ برینشان که توش کفش هم لازم نبود آدم بپوشد بس که زمین نرم بود و لطیف. آدم است دیگر. یک وقتی یک چیزی هست که نهیبش می زند که برود. یک چیزی که می شود مثلِ خاری که می رود به پاش در همان زمینی که برای همه ی دیگران لطیف ترین است. بی قراری ای که دم به دم شدیدتر می شود. می رود پیِ چیزی که حتی شاید نداند چیست. در جستن و نیافتن حتی، آرامِ بیشتری هست است براش.
۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه
چهارصد و سه
هراس و بی هراسی. سر و گوشی که می جنبد و می گردد پیِ مفر. و خیالی که می گردد. آدمی بود. رفیقی که این قدر فشار آورد که من هم بشوم آنچه او باور داشت که خوب است و راهِ زندگی است، که رفاقتمان بر باد رفت. این آدم عادت داشت بگوید که که اگر آدم خودش را در یک نقطه ای ببیند هی، عاقبت به آن نقطه خواهد رسید. یک جور تعبیری بود که او از خواستن توانستن است می کرد. حالا اگر حرفش درست بوده باشد، برای من هیچ جای نگرانی نیست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه. یک خوشحالیِ عظیم و یک زندگیِ سرخوشانه در انتظارم است. نه خیلی دور حتی.
۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه
چهارصد و دو
بعدِ دو سال و نیم گپ می زنیم. به موقع است. خیلی به موقع تر از آنکه خیالم می رفت که می تواند به موقع باشد.
یک آدم هایی هم توی زندگی هستند که همیشه به خوشی بوده اید با هم. بعد با هم گپ می زنید و می بینید خیلی بیشتر از خوشی هم می توانید باشید.
۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه
چهارصد و یک
یک چندی نبودم. آن شبِ آخری که نوشتم بی خوابی تا صبح یخه ام را گرفت. فرداش عصر آمدم چرت بزنم و تا خودِ صبح یک ضرب خوابیدم. تا همان موقعی که پاشدم که بروم دنبالش. رفیقکم که بعد از دوسال و نیم آمد. سه روز اینجا بود و من هنوز گیجم از نبودنش. انگار نه انگار که خودم بدرقه اش کردم تا سوارِ اتوبوس شود و برود. آن همه حرف که زدیم. آن همه خیابان ها که با هم گز کردیم. حالا این شهر هم شده پر از حضورِ پرخاطره اش. حالا دیگر وقتی به گپ زدن هامان و راه رفتن هامان فکر می کنم ذهنم پرت نمی شود به یک شهر و کشورِ دیگر و همه ی قصه ها و ماجراهای آنجا. حالا می توانم در خیابان های همین شهر به یادش بیاورم.
با هم که حرف زدیم، دیدم دو سال و اندی در دنیاهای محتلف بودن نتوانسته دورمان کند. حتی دغدغه ها و هراس هامان هنوز چه به هم نزدیک است. مثلِ آن روزها که با هم درس می خواندیم برای امتحان و با هم بودن مان قوی ترمان می کرد، حرف زدن باهاش همان طور قوی ترم کرد. که چه کار می خواهم بکنم و چه طور.
یک چیزهایی در زندگی هست که آدم وقتی با دیگران درشان شریک می شود زیاد تر می شوند. مثلا همین زمان های با هم بودن. خوشحالی ها. امیدها.
۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه
چهارصد
چهارصد خیلی است. همین جوری الان یک هو هیبتِ چهارصد گرفت ام.
امروز نمی دانم چرا دلم هی آشوب است. از یک دو ساعت پیش شروع شد. بعد هی با خودم مانده ام که چرا. گمانم از وسط های شوخی ای شروع شد که خودم خیال کردم که دیگری جدی اش گرفته با اینکه نگرفته بود بعد حالم بد شد. شاید هم از قبل تر. نمی دانم. کارهایی را که می خواستم انجام بدهم امروز انجام داده ام. اضافه ترش را هم حتی. رفته ام توی کافه ی سرِ خیابان که الان یک دو ماهی هست می خواهم بروم بنشینم توش و به کارهام برسم، نشسته ام. قهوه شان خوب است و غلیظ و گس. آن طور که دوست دارم. انتخابِ موسیقی شان هم. کارهام را همان جا پیش بردم. روزم عالی بوده. پنجره ای که اول آفتاب و بعد منظره ی دل انگیز آسمانی که به شاخه های لختِ درختی مزین شده را همراهم کرده برای استراحت دادن به ذهنم در میانه ی آشفته بازارِ بی پایانِ آنچه می شود نوشت و آنچه برای دیگران قابلِ فهم است.
آدم است دیگر. یک وقت هایی خودش هم از حالِ خودش سر در نمی آورد. یا شاید این قدر نمی خواهد که نمی شود.
۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه
سیصد و نود و نه
سه هفته یک عمر است. سه هفته فرصت دارم که کارهام را سر و سامان بدهم و بنویسم شان و بفرستمشان. در دلم انگار رخت می شویند ولی. بروم بخوابم و فردا را به شوق آغاز کنم. کاری که به اضطراب انجام شود ثمر نمی دهد.
۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه
سیصد و نود و هشت
از صبح که حرف زدیم، که این آهنگ را به یادش آوردم، هی مانده توی ذهنم. الان هم بیشتر. یک هفته دیگر اینجا خواهد بود رفیقکم بعد از این همه وقت. دو سال و اندی. و من چه بی طاقت شده ام. کاش الان اینجا بود. می رفتیم روی پشت بام می نشستیم کنار هم. سرم را می گذاشتم روی شانه اش و تا خود صبح گپ می زدیم.
۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه
سیصد و نود و هفت
آدم از هراس و بی اعتمادی می شود گربه ای که آماده ی چنگ زدن است. با خودم نشسته بودم که اگر نشستیم و گفت که تمام کارهام بی ارزش است . نمی شود که مقاله بنویسیم من هم شروع کنم به شکایت که چرا این همه وقت نگاه نگرده به کارهام. از بی اعتمادی به خودم شده بودم گربه ای که آماده بود چنگ بزند به دستش. به دست استاد/رفیق عزیز. نشستیم و قدم به قدم کارها را بررسی کردیم و همه چیز خوب پیش رفت. اغلب همین طور است. اغلب آدم به جای اینکه قصه ببافد از اینکه همه چیز چه قدر می تواند برباد رفته و پوچ باشد بهتر است در لحظه زنده باشد. این طوری بعدا از خیال های بی ربطش از مشاجره های بی اساس شرمنده نمی شود. بروم به کارهام برسم. زندگی در همین لحظه.
۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه
سیصد و نود و شش
امشب ذهنم هی خاطره های خیالی می بافد برای پیرزنِ هفتاد و چند ساله ی پنجاه سالِ بعد. قصه هایی برای جوانی ای که در میانه اش ام. سفرهایی برای رفتن. جاهایی برای دیدن. و آدم ها. آدم هایی برای دیدن، شناختن، دوست داشتن.
امروز داشتم فکر می کردم، این شهر بهترین جاست برای روزهای پیریِ آدم. مبادا که آدم زندگی را از یاد ببرد و کرخت شود در آرامِ ولایاتِ دیگر. اینجا پر از زندگی است. با این حال از الان تا روزهای پیری را دلم می خواهد بروم دنیا را بگردم. شهرهای دیگر را پیاده گز کنم. مثلا بروم بروژ و آرام آرام در تمامِ آن خیابان ها و کوچه ها بگردم. یا وین. یک شب را تا صبح دیوانه وار آواره بچرخم و عشقِ «پیش از طلوع» را بگذارم بنشیند به جانم. بروم هند. چین. بروم ژاپن با همه ی اسراری که در فرهنگ و زبانش هست. یک بیگانه ی تمام عیار شوم.
۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه
سیصد و نود و پنج
«بعضی آدم ها ریشه دارند. از یک جا هم که بکَنی شان ببریشان یک جای دیگر، زود ریشه می دوانند. برای خودشان نشانه هایی می جویند، از خودشان ردّی بر جا می گذارند. چیزهای کوچک و بزرگی که بگویند مثلا اینجا الان خانه ی من است. ببین، اگر اینجا نباشم دلم براش تنگ می شود. که نبودن ام اینجا حس می شود. این ها آدم های خوشبختی اند. اینکه آدم بتواند برای خودش ریشه بدواند خوشبختی می آورد با خودش. با این حال من بی سامانی و آشفتگی هایم را تاخت نمی زنم با این خوشبختی. انتخاب خودم است. می دانم. غرابتی که در وجودم هست را، این حس بیگانگی که پر می کندم از شادی عظیمی از بودن در کنارِ این همه خوشبختی، این همه زندگی های متفاوت، این را دوست دارم. این حسِ کولی وار را، یا شاید سرخپوست وار: همچون باد...»
این ها را قدیم ترها، شاید یک سال پیش برای خودم نوشته بودم. داشتم یک نوشته ی دیگر را می خواندم. گفته بود از موسیقیِ محبوب، پتو و کاناپه ی عزیز. چیزهای کوچک و بزرگی که حس تعلق می آورند. بعد هر چه فکر کردم که خوب موسیقیِ محبوبِ من چیست؟ چه چایی آن طعمی است که همیشه آرامم کند؟ چه جور اتاقی؟ چه طور کاناپه ای؟ بعد دیدم برای این سوال ها هر کدام هزار تا جوابِ مختلف دارم. که فرقی نمی کند. که من توی یک اتاقِ لخت و بی فرش و اثاث هم می توانم خوش باشم. که توی امن ترین آشیانه ی آسایش هم که باشم، اگر که راهِ بیرون رفتن نباشد نفسم تنگ می شود. گرم و نرم ترین کاناپه ی دنیا مثل آجر نخراشیده می شود اگر که مجالِ راه رفتنم نباشد. آدم یک بار که همه ی خرده ریزهای پرخاطره اش را مجبور شود بگذارد و بگذرد، دیگر هیچ قصه ای را به هیچ چیزی گره نمی زند. و بی قصه، اشیاء مثل خاکِ بی حاصلِ بیابان اند.
۱۳۹۱ دی ۱۲, سهشنبه
سیصد و نود و چهار
سالِ نو. کاری برای تمام کردن. خستگیِ پر نشاطِ پای بندی به قراری که با خودم گذاشته بودم برای تمام کردنِ کارهام.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
