۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

سیصد و نود و شش

امشب ذهنم هی خاطره های خیالی می بافد برای پیرزنِ هفتاد و چند ساله ی پنجاه سالِ بعد. قصه هایی برای جوانی ای که در میانه اش ام. سفرهایی برای رفتن. جاهایی برای دیدن. و آدم ها. آدم هایی برای دیدن، شناختن، دوست داشتن.

امروز داشتم فکر می کردم، این شهر بهترین جاست برای روزهای پیریِ آدم. مبادا که آدم زندگی را از یاد ببرد و کرخت شود در آرامِ ولایاتِ دیگر. اینجا پر از زندگی است. با این حال از الان تا روزهای پیری را دلم می خواهد بروم دنیا را بگردم. شهرهای دیگر را پیاده گز کنم. مثلا بروم بروژ و آرام آرام در تمامِ آن خیابان ها و کوچه ها بگردم. یا وین. یک شب را تا صبح دیوانه وار آواره بچرخم و عشقِ «پیش از طلوع» را بگذارم بنشیند به جانم. بروم هند. چین. بروم ژاپن با همه ی اسراری که در فرهنگ و زبانش هست. یک بیگانه ی تمام عیار شوم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر