۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

چهارصد

چهارصد خیلی است. همین جوری الان یک هو هیبتِ چهارصد گرفت ام.
امروز نمی دانم چرا دلم هی آشوب است. از یک دو ساعت پیش شروع شد. بعد هی با خودم مانده ام که چرا. گمانم از وسط های شوخی ای شروع شد که خودم خیال کردم که دیگری جدی اش گرفته با اینکه نگرفته بود بعد حالم بد شد. شاید هم از قبل تر. نمی دانم. کارهایی را که می خواستم انجام بدهم امروز انجام داده ام. اضافه ترش را هم حتی. رفته ام توی کافه ی سرِ خیابان که الان یک دو ماهی هست می خواهم بروم بنشینم توش و به کارهام برسم، نشسته ام. قهوه شان خوب است و غلیظ و گس. آن طور که دوست دارم. انتخابِ موسیقی شان هم. کارهام را همان جا پیش بردم. روزم عالی بوده. پنجره ای که اول آفتاب و بعد منظره ی دل انگیز آسمانی که به شاخه های لختِ درختی مزین شده را همراهم کرده برای استراحت دادن به ذهنم در میانه ی آشفته بازارِ بی پایانِ آنچه می شود نوشت و آنچه برای دیگران قابلِ فهم است.
آدم است دیگر. یک وقت هایی خودش هم از حالِ خودش سر در نمی آورد. یا شاید این قدر نمی خواهد که نمی شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر