از سرِ اشتباه و ندانم کاری مسئولیتی گردن گرفته بودم که حالا در میانه ی هزار و یک کارِ دیگر گریبان گیرم شده بود. می خواستم حواله اش کنم به روزِ آخر و در تنهایی باهاش دست به گریبان شوم. پیشنهادِ کمکم داد اما. با هم رفتیم و در کمتر از دو ساعت کلِ کاری که این همه به هراسم انداخته بود، تمام شد. حضورش قوت قلب بود. کارِ گِل که به شوخی و همراهی بگذرد همیشه خوش خوشان است. مثلِ آن روزهای قدیم که کارِ گِل تفریحِ بود برای مان. آن همه خاطره از اتاق-تکانی ها و اسباب کشی ها.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر