هراس و بی هراسی. سر و گوشی که می جنبد و می گردد پیِ مفر. و خیالی که می گردد. آدمی بود. رفیقی که این قدر فشار آورد که من هم بشوم آنچه او باور داشت که خوب است و راهِ زندگی است، که رفاقتمان بر باد رفت. این آدم عادت داشت بگوید که که اگر آدم خودش را در یک نقطه ای ببیند هی، عاقبت به آن نقطه خواهد رسید. یک جور تعبیری بود که او از خواستن توانستن است می کرد. حالا اگر حرفش درست بوده باشد، برای من هیچ جای نگرانی نیست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه. یک خوشحالیِ عظیم و یک زندگیِ سرخوشانه در انتظارم است. نه خیلی دور حتی.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر