آدم از هراس و بی اعتمادی می شود گربه ای که آماده ی چنگ زدن است. با خودم نشسته بودم که اگر نشستیم و گفت که تمام کارهام بی ارزش است . نمی شود که مقاله بنویسیم من هم شروع کنم به شکایت که چرا این همه وقت نگاه نگرده به کارهام. از بی اعتمادی به خودم شده بودم گربه ای که آماده بود چنگ بزند به دستش. به دست استاد/رفیق عزیز. نشستیم و قدم به قدم کارها را بررسی کردیم و همه چیز خوب پیش رفت. اغلب همین طور است. اغلب آدم به جای اینکه قصه ببافد از اینکه همه چیز چه قدر می تواند برباد رفته و پوچ باشد بهتر است در لحظه زنده باشد. این طوری بعدا از خیال های بی ربطش از مشاجره های بی اساس شرمنده نمی شود. بروم به کارهام برسم. زندگی در همین لحظه.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر