۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

چهارصد و دوازده

قصه ها همیشه پر از آب و تاب نیستند. یک وقت هایی هم سر راستند. مثلا یک نفر که با یک نفر حرف می زند. وقتی که حالِ هر دو شان به جا نیست. بعد دوباره حرف می زنند. بعد بیشتر حرف می زنند. بعد بهتر می شود حال هر دو شان. بدونِ اینکه از این گپ و گفت های فلسفه بافانه ی متظاهرانه با هم داشته بوده باشند. بدونِ اینکه سعی کرده باشند هم دیگر را شکار کنند، بیندازند توی قفس و سر از اسرارِ هم دربیاورند. با یک جور بی قیدی از کنارِ اسرارِ دردناکِ هم می گذرند. آن جور بی قیدی ای که به آدم می گوید، ببین، آن قدرها هم مهم نیست. می شود گذشت. اصلا بیا با هم می گذریم.

۱ نظر:

  1. آخ آخ آخ... نمیدونی چقدر نیاز دارم الآن به یه دونه از این گپ و گفت ها...

    پاسخ دادنحذف