دلم کتاب هام را می خواهد. الان گوشه ی انبار غم شان نشود یک وقت. دلم می خواهد کتاب را بگیرم دستم. ورق بزنم. برسم به آنجا که می خواهم. با صدای بلند بخوانم
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
بعد آن کتاب را بگذارم سر جاش و بروم سراغ آن یکی و ورقش بزنم. بگردم پی یاد بعضی نفرات. دنبالش که می گردم چشمم به چند خطی از جاهای دیگر بیفتد و محظوظ شوم.
بعد بروم سراغ آن دیگری. همین جور به تصادف بازش کنم و بخوانم و بنا به حال خودم زنده کنم بیانش را.
آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد برود گوشه ی خانه ی بچگی هاش دراز بکشد کنار قفسه کتاب هایی که کلی باهاشان بزرگ شده. دانه دانه کتاب ها را بکشد بیرون و بوی کاغذشان را نفس بکشد و مست شود.
پی نوشت. کتاب ها به ترتیب هشت کتاب است کلیات اشعار نیما و آخری هم حافظ. قطار طولانی تر از این حرف هاست البت. به بینوایان و جنگ و صلح و سووشون می رسد. به زوربای یونانی و بادبادک ها. قطار سنگین است و طولانی. و من خسته و خواب آلود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر