آدم است دیگر. یک روز به خودش می آید و می بیند راضی نیست. از اینجا که هست. از این کارها که می کند. از این کارها که دیگران می گویند باید بکند. یک روز می بیند که دیگر فریبِ قدیمیِ همه ی این ها برای فلان آینده ی روشنِ مطمئن است به هیچ نحو جواب نمی دهد. که اصلا همه ی درد در همین مطمئنِ قابلِ پیش بینی ای است که نشسته در آینده اش. که فرق نمی کند او باشد یا دیگری. هر بزی را بگذارند توی این راه می رود و می رسد به قله ی خوشی و سعادت. و فکر می کند به آن بزِ کوهی ای که آرام و اندوهگین نشسته گوشه ی دلش، زل زده به این راهِ صافِ پیشِ رو که از همین جا می شود تهش را دید. صاف می زند توی چشم آدم که آخر دارد. و آخرش همچون قله ی مرتفعی هم نیست.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

ها پایان شب سیاه سفید است و ای صحبت ها ...
پاسخ دادنحذفممنون سرجوخه ی عزیز...
پاسخ دادنحذف