۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

سیصد و نود و پنج

«بعضی آدم ها ریشه دارند. از یک جا هم که بکَنی شان ببریشان یک جای دیگر، زود ریشه می دوانند. برای خودشان نشانه هایی می جویند، از خودشان ردّی بر جا می گذارند. چیزهای کوچک و بزرگی که بگویند مثلا اینجا الان خانه ی من است. ببین، اگر اینجا نباشم دلم براش تنگ می شود. که نبودن ام اینجا حس می شود. این ها آدم های خوشبختی اند. اینکه آدم بتواند برای خودش ریشه بدواند خوشبختی می آورد با خودش. با این حال من بی سامانی و آشفتگی هایم را تاخت نمی زنم با این خوشبختی. انتخاب خودم است. می دانم. غرابتی که در وجودم هست را، این حس بیگانگی که پر می کندم از شادی عظیمی از بودن در کنارِ این همه خوشبختی، این همه زندگی های متفاوت، این را دوست دارم. این حسِ کولی وار را، یا شاید سرخپوست وار: همچون باد...»

این ها را قدیم ترها، شاید یک سال پیش برای خودم نوشته بودم. داشتم یک نوشته ی دیگر را می خواندم. گفته بود از موسیقیِ محبوب، پتو و کاناپه ی عزیز. چیزهای کوچک و بزرگی که حس تعلق می آورند. بعد هر چه فکر کردم که خوب موسیقیِ محبوبِ من چیست؟ چه چایی آن طعمی است که همیشه آرامم کند؟ چه جور اتاقی؟ چه طور کاناپه ای؟ بعد دیدم برای این سوال ها هر کدام هزار تا جوابِ مختلف دارم. که فرقی نمی کند. که من توی یک اتاقِ لخت و بی فرش و اثاث هم می توانم خوش باشم. که توی امن ترین آشیانه ی آسایش هم که باشم، اگر که راهِ بیرون رفتن نباشد نفسم تنگ می شود. گرم و نرم ترین کاناپه ی دنیا مثل آجر نخراشیده می شود اگر که مجالِ راه رفتنم نباشد. آدم یک بار که همه ی خرده ریزهای پرخاطره اش را مجبور شود بگذارد و بگذرد، دیگر هیچ قصه ای را به هیچ چیزی گره نمی زند. و بی قصه، اشیاء مثل خاکِ بی حاصلِ بیابان اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر