۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

چهارصد و هشت

موموی زندگی در پیشِ رو را که یادت بیاید می بینی که زندگی کلا چیزِ دلپذیری است. وقتی یک مومویی یک گوشه ی دنیا آن همه فکرِ غریب می آید توی ذهنش. من الان چه قدر زندگی در پیش رو-لازم شده ام. پر از دلهره هایی که شرط می بندم در هفتاد سالگی ام با یک قهقهه ی آرام و سنگین بهشان می خندم. یک وقت هایی عاشقِ خودِ هفتادساله ام می شوم که نشسته آن گوشه روی صندلیِ ننویی اش و به این دردسرهای کوچکی که ذهنِ بیست و چندساله ام بزرگشان می کند می خندد. نه به تمسخر. نه به تحقیر. از سرِ یک جور حسِ آرامِ هفتاد ساله ی شادِ پر از زندگی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر