۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

چهارصد و شش

یک جایی هست اوایلِ ناسیکای دره ی باد که یک نفر یک روباه-سنجابِ وحشی را که به زور از توی یک مخمصه ی مرگزا نجات داده به ناسیکا نشان می دهد. حیوانک با آدم ها غریب است، پر از هراس است و بی اعتمادی. ناسیکا می گذاردش روی شانه اش. دستش را می برد نزدیک که آرامش کند. روباه-سنجاب با تمامِ توانش انگشتِ ناسیکا را گاز می گیرد. ناسیکا یک ذره ابروهاش از درد می رود در هم، فقط یک ذره. با همان لحنِ آرام و سرزنده اش می گوید ببین. هیچ چیزی برای ترس نیست. روباه-سنجاب بعد از چند ثانیه تردید دهانش را باز می کند و می رود عقب. چند ثانیه بعدترش می آید نزدیک تر و انگشتِ زخمیِ ناسیکا را می لیسد.

تمامش را بگذاری روی هم شاید پنج شش ثانیه باشد توی دو ساعت. پنج شش ثانیه، بدون هیچ حرفی آدم را پرت می کند توی قصه های اهلی کردن. آدم باید عاشق باشد که از پسِ اهلی کردنِ دیگری بر بیاید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر