۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

چهارصد و یک

یک چندی نبودم. آن شبِ آخری که نوشتم بی خوابی تا صبح یخه ام را گرفت. فرداش عصر آمدم چرت بزنم و تا خودِ صبح یک ضرب خوابیدم. تا همان موقعی که پاشدم که بروم دنبالش. رفیقکم که بعد از دوسال و نیم آمد. سه روز اینجا بود و من هنوز گیجم از نبودنش. انگار نه انگار که خودم بدرقه اش کردم تا سوارِ اتوبوس شود و برود. آن همه حرف که زدیم. آن همه خیابان ها که با هم گز کردیم. حالا این شهر هم شده پر از حضورِ پرخاطره اش. حالا دیگر وقتی به گپ زدن هامان و راه رفتن هامان فکر می کنم ذهنم پرت نمی شود به یک شهر و کشورِ دیگر و همه ی قصه ها و ماجراهای آنجا. حالا می توانم در خیابان های همین شهر به یادش بیاورم.

با هم که حرف زدیم، دیدم دو سال و اندی در دنیاهای محتلف بودن نتوانسته دورمان کند. حتی دغدغه ها و هراس هامان هنوز چه به هم نزدیک است. مثلِ آن روزها که با هم درس می خواندیم برای امتحان و با هم بودن مان قوی ترمان می کرد، حرف زدن باهاش همان طور قوی ترم کرد. که چه کار می خواهم بکنم و چه طور.

یک چیزهایی در زندگی هست که آدم وقتی با دیگران درشان شریک می شود زیاد تر می شوند. مثلا همین زمان های با هم بودن. خوشحالی ها. امیدها.

۱ نظر: