آشپزخانه جای مهمی از هر خانه است. آدم رازِ دلش را که توی اتاقِ نشیمن نمی گوید. گوشه ی آشپزخانه اما جای خوبی است که می شود رازها را زیر سر و صداهای کارهای روزمره از گوش های دیگر حفظ کرد. آشپرخانه باید پنجره داشته باشد. از پنجره اش آفتاب بیاید تو، بعد آدم بنشیند لبِ پنجره با آن آدمی که دارد کار می کند و سر و صداها را مثلِ شنلی آرام می اندازد روی شانه اش، گپ بزند. در کارهای روزمره ای که توی آشپزخانه تکرار می شود هر روز، رنگ و بویی از زندگی هست. از عشق. بچه بودم و خیال می کردم از ناچاری است. بالاخره کارهایی است که باید انجام بشود. شوق را نمی دیدم درشان. الان که آشپزخانه ام تنگ است و کوچک اما، می بینم چه مهم است آشپزخانه. چه مهم است که دو نفر راحت توش بتوانند کار کنند. چه خوب است وقتی که آدم با یکی گپ بزند وقتِ شستنِ ظرف ها. این است که در رویاهایم خیالِ خانه ای هست با آشپزخانه ای بزرگ و آفتاب گیر. با یک چهار پایه ی کوچک که یک نفر بتواند روش بنشیند وقتی یک نفرِ دیگر دارد کار می کند. به خیالم که بیشتر بال و پر بدهم یک دیوارش تمام پنجره است. به جای چهار پایه یک نیمکت هست آن گوشه. یک میزِ کوچک هم آن طرف تر که بساطِ قوری و چای را هر دم می شود برش اجرا کرد. شیشه های ترشی و مربا ردیف اند لبِ پنجره و نور که ازشان رد می شود آشپزخانه پر می شود از رنگ های زندگی. آدم است دیگر. رویاهاش تمامی ندارند. به یک گوشه که بال و پر می دهد اوج می گیرد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر