می گوید اینجا خیلی محشر است ها، من هم اگر می خواستم یک جا آرام بگیرم و مستقر شوم بهتر از اینجا گیرم نمی آمد. ولی هنوز دلم به رفتن است. باید بروم. ادوارد بلوم این ها را می گوید به همه شان و می رود از آن شهرِ بهشتِ برینشان که توش کفش هم لازم نبود آدم بپوشد بس که زمین نرم بود و لطیف. آدم است دیگر. یک وقتی یک چیزی هست که نهیبش می زند که برود. یک چیزی که می شود مثلِ خاری که می رود به پاش در همان زمینی که برای همه ی دیگران لطیف ترین است. بی قراری ای که دم به دم شدیدتر می شود. می رود پیِ چیزی که حتی شاید نداند چیست. در جستن و نیافتن حتی، آرامِ بیشتری هست است براش.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر