۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

چهارصد و هفده

هی با خودت کلنجار می روی. این چرکِ کفِ دست هم گاهی بدجور بلای جان می شود. آخرش دل به دریا می زنی که حالا مثلا به اندازه خرجِ دو تا ناهار در یک ماه به خودت جایزه بدهی و بروی یک فیلمی را بگیری که کلی دوستش داری و می دانی یک جورِ خوبی همیشه می تواند حالت را بهتر کند، آن قدرها هم معامله ی بدی نیست. فکرِ لذتِ دیدنش با رنگ و رویی بهتر از نسخه ای که در ایران گیر آورده بودی و چه قدر بی رنگ و رو بود، یک خوشحالی ای می آورد برایت. با خودت فکر می کنی تنها چیزی که کم دارد این لذت، نشستن و با آن ها دیدنش است. آن طور که در خانه عادتتان بود با هم فیلم ببینید و بعد گپ بزنید. فکر می کنی به آن ساعت ها. به آن روزها که چه قدر سخت دستتان می رسید به فیلم ها و چه لذتی داشت دیدنِ این سه رنگ و بعد گپ زدن راجع به شان. روزگار بازی می دهد آدم را. فیلم نیست و مصاحب هست. فیلم هست و مصاحب نیست. یعنی هست ها، ولی نه دمِ دست. نه حتی در یک زاویه نسبت به خورشید که لعنتی آدم را بدجور کلافه می کند وقتی که زاویه یک جا مساعد است و جای دیگر چنان نامساعد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر