تمرکز می کنم بر نحوه ی تنفسم که آب دماغم سرازیر نشود، می زند به چشمم. نمی دانم این حجم اشک و آب دماغ از کجا می آید. زل زدن به صفحه ی نمایش گلویم را خارش می اندازد. به همین مسخرگی. بروم بخوابم بلکه زودتر خلاص شوم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر