۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

هفتاد و پنج

صبح. خواندنِ بخشی از چنین گفت زرتشت و روز را به شادیِ تلخ و شیرینی آغاز کردن. بعد صبحانه ای در آرامش. سرِ فرصت. بعد، سرِ راهِ پارک، کتابخانه رفتن پیِ یک فیلم و به جاش سه تای دیگر امانت گرفتن. بعد پیاده روی و گفت و گو در پارک. بعد ساعتی نشستن به صرفِ نهار و کلام. بعد خریدِ خانه. شام. نشستن و یکی از فیلم ها را دیدن.

خوشحالم بی دلیل و تنم خسته با دلیل.

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

هفتاد و چهار

چیزی هست که نمی دانم چیست. باید چیزی باشد که وامی داردم دور شوم از بعضی غریبه ها. که حتی از چند دقیقه هم کلامی شان هم گریزان باشم. چیزی هست در لبخندهاشان. یا شاید نگاهشان.
رفته بودیم جایی. میان انبوهیِ چهره های ناآشنا در فضایی نیمه تاریک می گشتم پیِ چیزکی آشنا در چهره ها. لبخندی شاید. ملایمتی در نگاه. نبود. می خندیدند. شاد بودند؟ تنهایی غوغا می کرد. در آن گفت و گوهای راجع به هیچ، صمیمیتی نبود. عطش بود و آب نبود.

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

هفتاد و سه

یک شب هایی هم هست که آدم نه که خوابش ببرد، نه، بیهوش می شود و نظم نوشتن هاش به هم می خورد.
دیروز روز ملایمی بود. استرس کارهای عقب افتاده به کنار، و اندوه دیدنِ آشنایی قدیمی که پسِ شوخی های معمولش حالا انگار غمی نهان بود...
روز ملایمی بود با گپ و گفت هایی دلنشین و خوابی چنان عمیق...
دلم گرفته انگار. نه خیلی. کم. اما عمیق. نمی دانم چرا.

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

هفتاد و دو

حرف می زنیم. همه چیز عالی است. می ترسیدم زمان و مکان حرف هامان را تحلیل برده باشد. ترس بیهوده ای بود. هنوز می توانم با هیجان از کتابی بگویمت که این روزها می خوانم. هنوز می توانیم از اسمِ یک کتاب شروع کنیم و کلی فکرهای پراکنده مان را به رشته ی کلام برای هم ببافیم و لذت ببریم. هستیم و همین کافی است. بهره مندیِ محض است.

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

هفتاد و یک

فردا صبح می روم. مسافرت. دیدنِ یک رفیقِ عزیز. خیال می کردم بلیط ام برای پس فرداست. زنگ زده پیغام گذاشته که می خواستم هماهنگ کنیم برای فردا. گوش دادم. بعد فکر کردم که اِه! فرداست. بعد یک آن ماندم سرِ دو راهی: دلهره یا خنده. خندیدم. تازه رسیده بودم خانه. رفته بودیم خرید. خوشحال بودم. دلم از به هم خوردنِ برنامه های فردا کمی گرفت. عوض اش فکر کردم به نشستن کنارش و بودن مان. آدم نمی شود که همه ی خوشی های عالم را با هم بخواهد. شادم. یک جورِ بی دغدغه ای شادم.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

هفتاد

من چرا یکهو به نظرم آمد موهاش سفید شده؟ چرا تدریجش یادم نمی آید؟ فشارِ این روزها بوده؟ نگرانی؟

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

شصت و نه

تا دمدمه های صبح بیدار بودم. مغشوش. نوشتنِ بازمانده هم سبک نکرده بود بارِ روز را که برم سنگینی می کرد. بیدار بودم و می خواستم بنویسم اما ذهنم یاری نمی داد. سرد بود و خالی. بیهوده می گشتم در اینترنت،محض گذرانِ وقت. بعد بیدار شد، حرف زدیم. گفت. از فاصله ای که به نظرش هست و کم هم نیست اصلا. حرف زدیم. از حال خرابِ طولِ روزمان. نشسته بودیم کنار هم که آرامشِ از کف رفته آمد و به دنبالش هم خواب. دمدمه های صبح بود. گفتم یک موقعی می آید که با هم داریم حرف می زنیم و بحثمان می رسد به نقاط عطفی که در رفاقتمان داشته ایم و راجع به این شب حرف خواهیم زد.
خواب آلوده ام هنوز. از هجومِ تنهاییِ دیشب هم جانِ سالم به در بردم. آرامم. آرام و ساکت.

۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

شصت و هشت

دیشب کم خوابیدم. خیلی کم. چشمهام می سوزند. نه از کم خوابی. از اشک های نریخته. از تلخی درون.
به خواب که می رفتم شاد بودم. عمیقا شاد بودم. بعدتر فهمیدم که در گوشه ای دیگر از دنیا ولی زندگی روی دیگرش را داشته به عزیزی نشان می داده. اصلِ بقای شادی است آیا؟
بعد برای اینکه کمی از تیرگی بیرون بیاورم اش، از قصه های خودم برای اش گفتم. مجبور شدم عریان شوم که جای زخم هام را ببیند که باورش شود. زخم های قدیمی. درد... اشک های نریخته چشمهام را می سوزانند. خوابیدم پنج ساعت و نیم در میانه ی روز. هنوز کوفته ام ولی. صبح، امیدوار بودم کاپیتان هادوک بتواند حالم را یک تکانی بدهد. توانست. کمی. اما آمدیم بیرون و حالِ خراب برگشت و عزیزی که می دیدم حالِ خرابِ من دارد فشارش می دهد.
توی خیابان راه می رفتیم. من چند قدم عقب تر بودم و سرِ هر چهارراه وسوسه ی دور زدن و گم شدن می آمد.

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

شصت و هفت

روزم طولانی بود. آخرین رمق های هفته ای که امانم را داشت می برید. نفسی که تنگ شده بود و دلی که به هر تقه ای تپشش می رفت بالا تا آستانه ی از نفس افتادگی. خوابی که مثلِ بهمن بر سرم آوار می شد. سنگین. ناگزیر. امروز اما، وقتی با استاد حرف می زدم، تمام شد انگار. از اتاقش که می آمدم بیرون سبک بودم. سرخوش. دوست دارم فکر کنم که نگرانی ام را از وجناتم خواند. برای همین ساعتی وقت گذاشت برای گپ و گفتی راجع به همه چیز و هیچ چیز. انگار کن که رفیقی قدیمی. دوست دارم فکر کنم که رفیقیم. اصلا رفاقت مگر جز این است؟

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

شصت و شش

جدایی نادر از سیمین را دیدم. خستگی جسم و ملالِ ذهن بی قرارم کرده بود. جوری که هر آن ممکن بود فریاد بزنم یا ناگهان اشک بر صورتم جاری شود بی دلیل. نشسته بودم در سالن و فکر می کردم که با این حال، دیدنِ فیلمی مثلِ جدایی چه خطرناک می تواند باشد. دیدم. تلخ بود. زیاد. ولی دلنشین.
خسته ام هنوز. و تلخ. ولی بی قراری ام فروکش کرده.

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

شصت و پنج

این طور غرق خیال و با این حال سرزنده و پر نشاط. خیال همیشه پشتم را می لرزاند. از اینکه دل ببازم به چیزی که نیست. چنگ بزنم به خیالی و دود شود، نابود شود. با این حال، امروز دیدم که خیال می بافم. بی دغدغه، رویین تنانه انگار. یک جور خوشحالیِ بی قید.

چشم های سیاهِ پر قصه ی غریبه ای در کافه...

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

شصت و چهار

به تلخیِ گرم و دلنشینِ قهوه ی ترک، که ته نشین می شود روی زبان. روزم گذشت. صبح ناگهان به انفجاری شروع کردم به حرف زدن. با کسی که از وقتی شناس شدیم دلم می خواست نزدیکترم باشد. به خیالِ صمیمیتمان چنان دل باخته بودم که بی هوا شروع کردم حرف زدم. شگفتی اش را، تحیرش را، و نفهمیدن هاش را که دیدم، انگار به سیلی سردِ بادِ شمال، خواب از سرم پریده باشد. بی مقدمه کلام جاری شده بود. بی مقدمه هم خشکید. نمی آمد دیگر.

امتحان داشتم. تمرکزم به فنا رفته، اشتیاقم خاموش. خلاصه حالِ دل انگیزی نبود. امتحان گذشت. رفتم گوشه ی پارک نشستم. گذاشتم سرما بخزد زیر پوستم. بسوزاند این بی حسی را. رفتم چایی محبوبم را گرفتم. در یک گوشه ی کافه روی کاناپه ولو شدم. فضیلت های ناچیز و چای. چه از این بهتر؟

خستگی تن مثل سیل آمد و دلمردگی ها را شست و برد. باید بروم بخوابم. و چه کسی می داند وقتی بیدار شوم، اگر بیدار شوم، زندگی چه ها در چنته دارد برایم؟

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

شصت و سه

یک شب هایی هم آدم فرداشان امتحان دارد و خوابش می آید و بازمانده های روز زیر لایه ی ضخیمی از خستگی پنهان می شوند و سکوت می ماند.

۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

شصت و دو

خاطره یکباره بی هیچ اخطار قبلی آمد. داشتم راه می رفتم. داشتم فکر می کردم. به بغل کردن های گرم و دوستانه فکر می کردم. بعد فکر کردم به بابا. به بغل کردنش. بعد با یک لبخند روی صورتم به خیالِ گرمای اطمینان بخشِ آغوشِ بابا فکر کردم. بعد یکباره دلم فرو ریخت. یادم نمی آمد. سرم را می گذاشتم روی شانه ی بابا؟ نه. قد بابا بلندتر بود. می گذاشتم روی سینه اش؟ این هم نه. کجا بود پس؟ قد بابا یادم نمی آمد. مجبور شدم کلی حافظه ام را زیر و رو کنم تا یادم بیاید. عددش یادم بود. عدد را نمی گویم. حس اش. حس اش گم شده بود. بعد یکباره دلم خواست مامان را بگیرم بغلم و محکم فشارش بدهم. محکم و دوستانه. بعد یادِ آخرین بارمان افتادم. آن نیمه شبِ فرودگاه. و مامان با پایی که هنوز توی گچ بود و دست هایش تکیه داده به عصا. نشد محکم بغل اش کنم. آن طور محکم که دوست دارم. حالا هم که دارم این ها را می نویسم؛ خیرِ سرم گفتم بنویسم بلکه رها شوم. حالا تمامِ آن شب زنده شده دوباره برام. لبخندِ مامان. لحنِ محکم اش که اشک و زاری راه ننداز وگرنه از همین جا بر می گردانمت خانه. نگاهِ مهربانش. پر از اطمینان. حتما سخت بوده براش. رفتنِ من. رفتنِ ما. سخت بوده. من امروز چه بغض آلودم. ولی آن نگاه، آن لحنِ پرامیدِ مامان که می آید توی ذهنم، دلم قرص می شود.

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

شصت و یک

آبِ رفته به جو بر نمی گردد. زمان می گذرد و یک روزی مثلِ امروز، در آخرین اجرای گروه کر، در آخرین دقایق بابِ صحبتی باز می شود و بعد هر کدام می رویم پیِ زندگی مان و من با خودم فکر می کنم درست حالا که بعد از یک ترم یخِ دورم دارد آب می شود، ساعت کلاسهام جوری شده که مجبورم رها کنم این گروهی را که این همه عزیز شده برایم و آدمهاش و خنده هاشان و صحبت هاشان دیگر خیلی دور نیست ازم.
امروز تک تکِ گروه ها که می خواندند من به چشمِ خریداری می دیدم شان: دوست دارم توی کدام شان باشم؟ احتمالِ اینکه بشود و راه بدهندم چه قدر است؟

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

شصت

زندگی نمی آید نازِ آدم را بکشد. نمی شود یک گوشه ایستاد و خود را زد به بی تفاوتی که مثلا برایم مهم نیست، به این امید که زندگی بیاید سراغ آدم که سرورم! جای شما در این صحنه خیلی خالی است، قدم رنجه فرموده، نزولِ اجلال بفرمایید.

پی نوشت. در دوره ی گذار از غارنشینی به تعامل به سر می برم.

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

پنجاه و نه

شب می آیی تمرین هات را انجام بدهی. می بینی نرم افزاری که تمرین ات بهش وابسته است می گوید که تاریخ انقضاش گذشته. صبح زودتر از معمول می روی دانشگاه. می نشینی. دلشوره می گیری بابت تمرین های نا تمام. بعد می نشینی. یک لحظه یک جمله می آید توی ذهنت که برای یک سری تمرین به اندازه ی یک سری تمرین حرص بخور، نه بیشتر. تکیه می دهم به پشتیِ صندلی. تصمیم می گیرم در یک لحظه که قیدِ تمرین ها را بزنم. راحت و آسوده شروع می کنم حل کردنِ تمرین های مبحثی دیگر که در لحظه عشقم کشیده باهاش کُشتی بگیرم. بعد یادم می آید که به هر حال باید این نرم افزار را درست کنم. تا شبی دیگر یکهو غافلگیرم نکند دوباره؛ با دستی در حنا. با خودم فکر کردم که خوب چه کنم. بعد پاشدم رفتم به یکی از بچه های آزمایشگاه گفتم. در این یک سال و اند که اینجام، اگر شامِ چند روز پیش را بگذاریم کنار سر جمع ده جمله با هم حرف نزده ایم. پا شد، آمد، نگاه کرد. گفت که مال او هم همین طور شده بوده و به کجا باید زنگ بزنم و چه کار باید بکنم. زنگ زدم بر نداشتند. آزمایشگاه ساکت بود. فهمید که حرف نزدم باهاشان. بعد یکی دیگر از بچه ها آمد. همین طور نشسته بودم و با مسئله ای کلنجار می رفتم. دو تایی آمدند بالای سرم. بعد آن دیگری گفت زنگ زدی بهشان؟ گفتم بر نداشتند. گفت که برایت زنگ می زنم و بعد برایم گشت و گفت این ایمیل را باید پارسال گرفته باشید تا نرم افزارتان بی تاریخ انقضا شود. ما نگرفته بودیم ولی. بعد من باید می رفتم سرِ کلاس. گفتم بهشان که امروز اگر بیایند من سرِ کلاسم و این ها. گفت رمزِعبورت را پاک کن. من هستم و براشان می گویم مشکل چیست و چه باید بکنند.
بعد از کلاس دیدم برایم پیغام گذاشته که آمدند و درستش کردند.
بعد با خودم فکر کردم یعنی واقعا یخِ یک سال و نیمه ام دارد آب می شود؟

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

پنجاه و هشت

چشم های سیاه مثلِ داغ می مانند. از بس که بی انتهان، از بس که قصه توی بی نهایت شان هست. حالا من مانده ام و چشم های سیاهی که یک دو بار نگاهم بهشان گره خورده و بارِ آن همه رازی که توشان بوده. پاک نمی شود. می سوزد. می سوزاند.

۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

پنجاه و هفت

"When it [boredom]'s become part of your timetable, say, you don't notice it," Stein says. "And if you don't notice it, don't give it a name, it can take some curious turns."
"There's something in what you say," Bernard Alione says.
"There is," Stein says.
Bernard Alione stops eating.
"What turns...for example?" he asks.
Stein looks at Elisabeth Alione and considers. Then forgets.
"Impossible to predict," he says.
Stein and Elisabeth Alione look at each other in silence.
"Quite impossible," he murmurs. "What's going to become of you?
"What?" asks Bernard Alione.
"Don't pay attention to what Stein says."


Marguerite Duras - DESTROY, SHE SAID

از امروز توی مترو که این تکه را خواندم، مدام فکرم می رود پیِ کسالتی که روزمره می شود، آن قدر که زندگیِ آدم را می بلعد بی آنکه آدم حتی بفهمد. بی آنکه به صرافت نام نهادن برایش بیفتد و راهی برای بیرون آمدن از این حال.

پی نوشت. امروز برای شام خداحافظی یکی از بچه های گروه رفتیم یک رستورانِ ترکی. خوب بود. خیلی وقت بود این جنس خوشحالی و دورِ هم بودن را تجربه نکرده بودم. این آدم ها را، بیرون از چهارچوب دانشگاه دیدن. بهتر می خواهم بشناسم شان. همین. به صرافت افتاده ام. که یک سال و نیمِ از کف رفته را، بهانه نکنم برای از کف دادنِ امروز و فردا و فرداها.

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

پنجاه و شش

امروز دوباره دیدمش. با همان کت. منتظر بودم که چای ام را بدهد کافه چی. به خودم گفتم این بار رها و بی دغدغه می روم می گویم هی آقا. کت شما من را یاد بابام می اندازد. بابای من هم یکی مثل همین که الان تنِ شماست داشت. جوانتر که بود زیاد می پوشیدش. من بچه بودم آن وقت ها. یادم می آید سردم می شد و می رفتم کتش را بر می داشتم می پیچیدم دورم. گرم می شدم. گرمای تنش انگار آنجا بود. بوی ادوکلن اش هم. محکم بغلش می کردم. می دانید آقای عزیز، کتِ شما یادم آورد که الان بیشتر از یک سال است بابام را بغل نکرده ام. هوممم. شانزده ماه. همین. روم را برگرداندم که پول چای را حساب کنم و چای ام را بگیرم. وقتی برگشتم دیگر نبود. چشم گرداندم توی تاریک روشنِ کافه. نبود. کی رد شد و کجا رفت؟ نفهمیدم. رفت و عقل سلیمم به باد رفت و قصه گوی دیوانه ام بیدار شد.
حالِ خوشی دارم الان. قصه گو در ذهنِ خواب آلوده ام می تازد. هزار رویا. هزار پیچشِ نامنتظر به قصه ها می دهد. من؟ نشسته ام کنار میدان، از دور نگاه اش می کنم که کف به لب آورده و یک نفس روایتی پشتِ روایتی می سازد. خوشحالم مثلِ مادری که کنار زمینِ بازی قدم به قدم دویدنِ کودکش را به نگاه دنبال می کند. که به لبخندی گوش سپرده به فریادهای شادیِ عمیق و بی دغدغه اش.

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

پنجاه و پنج

آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد سرمای زمستان شلاق بزند روی پوستِ صورتش بلکه بیدار شود از بی حسی ای که زندگی اش را دارد می بلعد. دلش می خواهد بنشیند توی کافه و زُل بزند به آدم هایی که می آیند و می روند و لبخند بزند به تمام غریبه ها. دلش می خواهد به آن آدمی که دم در کافه ایستاده و سیگار می کشد و کتی پوشیده که انگار از توی کمدِ بابا برداشته، برود بگوید اجازه می دهید بغل تان کنم؟ بابای من کتی داشت عینِ مال شما. من الان یک سال و نیم است که بابام را بغل نکرده ام.

به جای این ها ولی می نشیند توی کافه و کتاب می خواند با نیم نگاه های دزدانه ای به آدم هایی که می آیند و می روند. بعد هم وسایلش را جمع می کند و از توی کافه می آید بیرون. بعد تا ساعت ها با خودش فکر می کند از چه ترسیدم که نرفتم بهش بگویم. و بعد با خودش فکر می کند که اگر فکر می کرد داری گدایی محبت می کنی چه؟ بعد به خودش نهیب می زند که خودت فکر می کنی این کار گدایی است. وگرنه که گورِ بابای افکارِ غریبه ای دمِ در کافه که کتی شبیه کتِ بابا تن اش بود و سیگار می کشید.

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

پنجاه و چهار

پر می شوی از تردید. آن قدر که می رسی به مرز گفتن. و می نشینی در معبر کتابخانه و کلِ قصه را برای رفیق عزیزی در آن سوی دنیا تعریف می کنی. و همین طور که تعریف می کنی، ذهنت به داروی بی تفاوتی دردش را تسکین می دهد. و بعد می گویی به خودت و به آن رفیق. که همین دیگر. یک قصه ی جالبِ دیگر که قصه ی من نیست. قول می گیرد ازت که بروی برای خودت یک جای جدید را ببینی، بعد بروی یک کافه ی جدید، چیزی بخوری که پیش از این هیچ وقت نخورده ای. توی کتابخانه ساعتی چُرت می زنی و بعد می روی آن جای جدید. مغازه ی تاشن که نزدیک دانشگاه است. پوستر ها و کتاب هاشان را ورق می زنی. خوشحال می آیی بیرون. با یک لبخندِ گنده توی دلت که به هر بهانه ای راهش را می کشد می آید بی اعتنا به اینکه کجایی، پهن می شود روی صورتت.

چند ساعت بعدتر، قصه می آید، به پیامکی، تقّه ای می زند به در که هی، من هنوز هستم. قصه ی تو. تردیدها می روند کنار. احتیاط جاشان را می گیرد. بعد احتیاط هم محو می شود. تو می مانی و فاصله ای که هست و کم نیست. تو می مانی امیدِ ساختنِ پل.

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

پنجاه و سه

خسته ام.
جسم بعد از یک ماراتنِ چند روزه ی کم خوابی، هرآینه ممکن است خاموش شود.
بروم بخوابم.

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

پنجاه و دو

یادِ ناتاشا و پی یر رهایم نمی کند. ناتاشا که مهجور مانده و سرد. در آن میانه که از هر سو سرزنشی بابتِ خطایی که ممکن بوده مرتکب شود بر سرش نازل شده، پی یر می آید و یک جمله می گوید، با آن محبت معصومانه اش. آندره رها کرده ناتاشا را و ناتاشای همیشه سرزنده، نه دیگر دل و دماغ آواز براش مانده، نه شوقی به رقص و نه حتی خنده ای از ته دل، بی دغدغه. بعد، در چنین حالی که ناتاشا، نیمه مرده است و خیال می کند دیگر عشقی به زندگی نخواهد دید، پی یر می آید می گوید اگر من مردِ آزادی بودم همین جا زانو می زدم مقابلت به ابرازِ عشق. و می رود. و ناتاشا لبریز از شادی و قدرشناسی می ماند، هرچند عشق را به اشتباه ترحم خوانده.

امروز بالاخره برای اولین بار از موقعی که آمدم اینجا کتابی را به سرانجام رساندم. یان آندره آ اشتاینر، مارگریت دوراس. چه قدر من زیباییِ ساده ی نوشته های این زن را دوست دارم.

دیشب خیلی کم خوابیده ام و الان یک حال خوشی ام. مستِ خواب.

یک کلمه و بازی های حیرت انگیز ذهن. گفت تاریخ. بعد ذهن من رفت در تاریخی به روایتِ آقای تولستوی و جنگ و صلح.

۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

پنجاه و یک

آمد و یک جمله گفت. هنوز جاش زُق زُق می کند. پرسید دلگیری ازم؟ گقتم نه. گفت آخر فریده آدمی نبود که بی خبر بماند از حالِ آدم. هر چه قدر هم آدم بی مرامی کند. یک آن دیدم چه قدر عوض شده ام. نوشته ی آقای سی  و پنج درجه را دادم بخواند. عوض شده ام و کاری اش نمی شود کرد. آن طور بودم. راست می گوید. این روزها اما همه چیز آرامشِ یک بعد از ظهر تابستانی را دارد؛ دراز کشیدن روی چمن، زیر سایه ی یک درخت. رخوتی که می چرخد در رگ های آدم. پلک ها سنگین می شوند و نقش خیال می آید پشت شان. در عزلت پشت پلک های بسته. آدم تنها است. تنها تماشاچیِ بازیِ خیال هایِ پراکنده.

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

پنجاه

خیلی خسته ام. به سرم زد و از دانشگاه تا خانه را پیاده برگشتم. دیشب چهار ساعت خوابیدم. صبح هم رفته بودم پیاده روی. تمام روز  هوا مه گرفته بود و مه همیشه پرم می کند از قصه. رطوبت هوا پوستم را نوازش می کرد. کتاب یان آندره آ را می خوانم. مارگریت دوراس را دوست دارم. اندازه ی کتاب هم خیلی محشر است. با یک دست راحت می شود نگه داشتش. توی مترو می خواندم اش. بعد از مترو تا دانشگاه در حالی که راه می رفتم. لذتِ کتاب خواندن. یک جاهایی اش را دوست دارم برای خودم بلند بلند بخوانم. طنین صدای خودم را بشنوم. نثر این زن عجیب ساده است. خبری از کلماتِ خیلی غریب درش نیست. اما یک جور شاعرانگی ناب توش هست. دوست دارم وقتی پژواک کلماتش توی گوشم می پیچید.
صبح به دوستِ عزیزی گفتم که خیلی خار دارم. می دانم. آدم های نزدیکم را زیاد زخم می زنم. و هر زخم هزاران بار در ذهنم تکرار می شود. هر تکرار، زخمی می شود به جانِ خودم. هوا مه گرفته بود و نشسته بودیم روی یک نیمکت چوبی سالخورده توی پارک در گوشه ای مهجور. غمگین نبودم. هوا قشنگ بود و من مسحور بودم.

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

چهل و نه

روزهایی هست که رازی در دل شان هست و آن راز متمایزشان می کند. روزی مثلِ امروز.

هوا چند روزی هست سرد شده و آدم پاش را که از خانه بیرون می گذارد سرما نیش می زند روی پوستش. از همه ی لباس ها رد می شود و می رود می نشیند یک جایی زیرِ پوست آدم. متراکم می شود روی شانه ها و کمر. بعد یک لرزی می اندازد به جان آدم. تشدید می کند حال آدم را. غم و نگرانی توی دل باشد، با این سرما می شود اندوهِ دو عالم. خوشی اگر باشد، با این سرما می شود یک جور ارتعاش شعف ناکِ بندبندِ بدن.

امروزم به رخوت گذشت. بی آنکه حس کنم یک روز زندگی کرده ام، الان شب است، دیروقت و من نه حسرتی دارم نه نگرانی ای. یک جور آرامش غریبی که می گذاردم ببینم که من چه تمرین هام را امشب تمام کنم چه نه، ارزش پیاده روی فردا صبح ازشان بیشتر است و جایی برای نگرانی نیست. آرامم و آسوده.
حافظ ورق می زدم. نگاهم خورد به این:

شرابِ تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
مگر یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

من بی شرابِ تلخ، مستم انگار.

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

چهل و هشت

پیاده روی پیش از طلوع آفتاب.
خستگی و خواب پیش از ناهار.
کیک درست کردن.
صحبت کردن با دوستان.
شام درست کردن.
صحبت با دوستان.
خواب آلوده ام و هر کدام از این ها یک دنیا قصه اند برای روایت کردن.

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

چهل و هفت

نیازِ مبرمی دارم به گوشه ای برای فکر کردن. گره هایی هست که به این سادگی ها باز نمی شوند. بعد آدم می گذاردشان کنار به این امید که مرورِ زمان و فرسودگی اگر بازشان نمی کند اقلا پاره کندشان. بعد یک روز که خیلی خوشحال است و کارهایش توی دانشگاه خوب پیش رفته و بعد هم نصف مسیر دانشگاه تا خانه را در خنکای سر شب پیاده آمده، می آید خانه و می بیند گره باز که نشده هیچ، یک تابِ بدتری هم خورده و برگشته. درست موقعی که دلش می خواهد یک نفرِ عزیزی کنارش باشد، به جاش یک نفری که فقط گره به زندگی اضافه می کند، برگشته سراغش  با حالِ گره دارتر از همیشه. که صراحتی که می خواسته باهاش آن آدم را بیدار کند که هی، چشم هات را باز کن، من آن نیستم که تو فکر می کنی می خواهی، به صرافت انداخته آن آدم را که بیاید بی پرده تر و بی دفاع تر بازی کند. آن آدم را، با همه ی نیازش و دردش و تنهایی اش می بیند و می فهمد. و نفرینی است این فهمیدن. آدم با دردِ آن دیگری درد می کشد و فکر می کند که عجب شمشیرِ دولبه ی لعنتی ای شده این ماجرا.
در این میانه تو می آیی می نویسی سلام. بعد من همین طور خیره می شوم به این یک کلمه. بعد یک نفسِ عمیق می کشم و چشم هام را می بندم و می گویم انگار که اصلا نبوده ام اینجا. بعدا صحبت خواهیم کرد. صدایِ خنده ناک ات می پیچد توی گوشم. تو قلِ منی با هشت سال تأخیر. دلم می گیرد. اما نیاز مبرمی دارم به گوشه ی خلوتی برای فکر کردن امشب.

پی نوشت. نیم ساعت بعدترش زنگ زدی و ساعتی صحبت کردیم. چه خوب است که کسی این قدر به آدم نزدیک باشد که باهاش بشود از دنیا و مافیها گفت و از آن بهتر، بشود شوخی ها و ظرافت ها و زیبایی های آنچه این روزها یاد می گیرم و مجذوبم کرده را، بدونِ نیاز به توضیحِ اضافه برای اش تعریف کرد. دوباره برمی گردم به گوشه ی مزبور، برای فکر کردن. ساعتی گپ و گفت قوتم بخشیده. دیگر نه از درد می ترسم، نه از چاره ناپذیری.

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

چهل و شش

بعضی شب ها هم آدم می رود بازمانده ی روزش را برای یک دوست درد دل می کند و به ساعت نگاه می کند، می بیند نزدیک ساعت دو شده و هنوز ننوشته ولی دیگر چیزی هم در دل اش نمانده که بخواهد بنویسد. بعد، از یک جور احساسِ خوشبختی پر می شود و فکر می کند زندگی چه خوب است.

۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه

چهل و پنج

بیل زدن آدم ها را به هم نزدیک می کند. یک ترم با هم آواز خواندیم. صداهای پخش و پلایمان به هم آمیخته. صداهامان به هم نزدیک شده. اما خودمان نه. آدم گاهی باید یک بیل بردارد برود زمین شخم بزند با یک جمع. یک مزرعه ی بزرگ. آخرش، حسابی که عرق از سر و روی همه سرازیر شد، بساط و نان و پنیر را پهن کند و بنشینند دور هم. بیل زدن آدم ها را نزدیک می کند به هم. مگر اینکه نخواهند. باورم نمی شود این طور کم رو شده باشم. تکان نخورم از جام. نروم سرِ صحبت باز کنم با کسی. مرا چه می شود؟ یک ترم گذشته ولی در این یک ترم، در این هفته ای یک بار دور هم به عشقِ آواز جمع شدن هامان، با کسی انگار گرم نگرفته ام. پیری این طور به سر آدم می آید؟ با ترس از غریبه ها؟ با زدنِ برچسبِ غریبه روی آدم های جدید و نزدیک نشدن بهشان و منتظر نشستن که بیایند سرِ صحبت را باز کنند با آدم؟
فردا اجرامان است. گروه کر دانشگاه. بعد من همین طور که می خواندیم دیدم هر چه قدر که صدای من با صدای بقیه رفیق شده، من دور مانده ام انگار. بعد یاد فریده ی پنج سال پیش افتادم که سرِ اولین کلاس دانشگاه، میز به میز رفتم گفتم سلام من فریده ام تو کی ای.
چه دورم از آن فریده.