به تلخیِ گرم و دلنشینِ قهوه ی ترک، که ته نشین می شود روی زبان. روزم گذشت. صبح ناگهان به انفجاری شروع کردم به حرف زدن. با کسی که از وقتی شناس شدیم دلم می خواست نزدیکترم باشد. به خیالِ صمیمیتمان چنان دل باخته بودم که بی هوا شروع کردم حرف زدم. شگفتی اش را، تحیرش را، و نفهمیدن هاش را که دیدم، انگار به سیلی سردِ بادِ شمال، خواب از سرم پریده باشد. بی مقدمه کلام جاری شده بود. بی مقدمه هم خشکید. نمی آمد دیگر.
امتحان داشتم. تمرکزم به فنا رفته، اشتیاقم خاموش. خلاصه حالِ دل انگیزی نبود. امتحان گذشت. رفتم گوشه ی پارک نشستم. گذاشتم سرما بخزد زیر پوستم. بسوزاند این بی حسی را. رفتم چایی محبوبم را گرفتم. در یک گوشه ی کافه روی کاناپه ولو شدم. فضیلت های ناچیز و چای. چه از این بهتر؟
خستگی تن مثل سیل آمد و دلمردگی ها را شست و برد. باید بروم بخوابم. و چه کسی می داند وقتی بیدار شوم، اگر بیدار شوم، زندگی چه ها در چنته دارد برایم؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر