تا دمدمه های صبح بیدار بودم. مغشوش. نوشتنِ بازمانده هم سبک نکرده بود بارِ روز را که برم سنگینی می کرد. بیدار بودم و می خواستم بنویسم اما ذهنم یاری نمی داد. سرد بود و خالی. بیهوده می گشتم در اینترنت،محض گذرانِ وقت. بعد بیدار شد، حرف زدیم. گفت. از فاصله ای که به نظرش هست و کم هم نیست اصلا. حرف زدیم. از حال خرابِ طولِ روزمان. نشسته بودیم کنار هم که آرامشِ از کف رفته آمد و به دنبالش هم خواب. دمدمه های صبح بود. گفتم یک موقعی می آید که با هم داریم حرف می زنیم و بحثمان می رسد به نقاط عطفی که در رفاقتمان داشته ایم و راجع به این شب حرف خواهیم زد.
خواب آلوده ام هنوز. از هجومِ تنهاییِ دیشب هم جانِ سالم به در بردم. آرامم. آرام و ساکت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر